چهار دهه زندگی در پشت کارنامه دارم.و دستاوردهایی. ماحصلشان شده اینکه از کنار خیلی حرفها، کنایه ها، حسادتها، بی محلی ها، یکی به نعل و یکی به میخ، بی انصافی ها و پرخاشها میگذرم «دیگر». میگویم دیگر چون در اوج نوجوانی و جوانی اینجور نبودم و هر برخورد خلاف از تصور قدرت بزرگی داشت که مرا به هم بریزد. دهه ...
دو سال و نیم است که از روز اول مدرسه تا الان، ظرف میانوعده بچه را من آماده کرده ام به جز سه بار. یک بار بیمار جسمی بودم یک بار بیمار روحی بودمیک بار هم امروز که بیماری خاصی نداشتم و فقط خوابم می آمد. مرد دید من طبق روال، بعد از بلند شدن صدای مسواک برقی بچه از تخت بیرون نرفتم، بلند شد و صدایش آمد که ...
هفته پیش بود که بچه اعلام کرد او هم دلش یک اِلف میخواهد که مدتی اینجا زندگی کند و فقط باید برای قطب شمال نامه بنویسیم و آرزو کنیم! بقیه دوستانش هم همین کار را کرده اند و جواب داده!شب که دیدم واقعا یک جایی در اتاقش درست کرده و یک چراغ فرم ستاره روشن گذاشته و آرزونامه نوشته! فکر کردم مگر چند سال دیگر ...
پاسخ به پیامهای شما در یادداشت قبل، برای من سخت بود. فقط اینکه مهرتان به من رسید و سپاسگزارم ...
دقیق چهار سال، و دقیق تر که هزار و چهارصد و شصت و یک روز، از گذر آرام تو از این صفحه، از گوشی همراهم، از خانه و شهرمان، از رویای آینده ای که نیامد و از باقی سرنوشتم می گذرد.فردایش، هزار و چهارصد و شصت روز پیش، قاره پیمودم که سحرگاه برسم بالای پیشانی ات و ببوسمت و بسپارمت به خاک مرطوب خزهبسته شهر با ...
چند هفته پیش، مرد از من پرسید: هدیه چه میخواهی؟ من؛ الان که به لحنم فکر میکنم میبینم چقدر تند و بد بود، گفته بودم: هیچی.تاریخ تولدم را در شناسنامه مثل بسیاری از بچه های متولد بعد از انقلاب، تغییر داده اند که یک سال زودتر بروم مدرسه. در مدارکم متولد یک روزی هستم که الان حتی دیگر نمیدانم به تقویم خورش ...
خواستم اینجا به رسم قدیم چند کلمه بنویسمبعد فکر کردم شنیدن گاهی چه خوشتر است.این بار شما بگویید. از زمانی که همراه این صفحه هستید. از گاه که چیزی نوشته ام و خوانده اید، انگار از دل برخاست و به دلی نشست. یا از هر چه دلتان خواست. ...
مدرسه تعطیل است. روز همایش بازآموزی معلمهاست. در این سه سال که بچه ما مدرسه ای شده، بنا به تجربه، یک ترفندی یاد گرفتیم: چنین روزهایی در سال که تعطیلات عمومی نیست و فقط یکی از مدارس به چنین دلیلی تعطیل است، فقط و فقط به درد پارک، استخر، پارک وحش، تئاتر یا هر جای عمومی دیگری میخورد که همیشه خدا بخاطر ...
غم دیگر حقیقتا داشت از منافذ سرم می زد بیرون. طاقت نیاوردم و رفتم چند کیلومتری خانه، در مرغزار وسیعی که در تمام فصول، بخشنده و آرام و پذیرنده است پیادهروی. فرو رفته بودم و غمم از همه چیز جهان بزرگتر و پررنگ تر بود. که ناگهان تلفنم پیام داد و چند دقیقه بعدش، آنقدر تصویر و متن و کامنت های زیرش را بال ...
همسایه ام نوشت: چقدر خوشحالم. بخاطر این آخر هفته عالی. کارم را زود تمام میکنم. بعد میرویم مسابقه هندبال. بعد می آییم خانه تو برای آن خوراک از بهشت. و در تلفظ فسنجان، نوشت: vezenjanاینکه اول خودش دامن ما را گرفت و قرار دیدار گذاشت و شبش نوشت که بچه هایش دلشان میخواهد دیدار خانه ما باشد که همیشه کلی ...