۹تصویر گوریل رو نشون میده ولی خب ...دو روز پیش یعنی در تاریخ چهارم خرداد ۱۴۰۵ ساعت یحتمل ده شب ، حالم بسیار بد بود ، نه آنکه صرفا غمگین باشم ، ترکیبی بود از پوچی و بی حوصلگی و غم ، بعد در حرکتی عجیب تصویری در ذهنم نقش بست ، من در روز چهارم خرداد ۱۴۰۵ ساعت ده شب تصویر محو شدن زمین در چند ثانیه توسط ی ...
یه زمانی حدودا یک سال پیش ، تو یه برنامه تروریستی به نام یوتیوب داشتم میگشتم ، اون زمان خیلی علاقه داشتم به توسعه فردی و این کانالا که میگن به باورات ایمان داشته باش و نمیدونم پنج صبح پاشو عربده بزن و این حرفا ، رفتم تو یه کانال ، یه مرد بلندی با یه هدفون و بلندگو نشسته بود کنار یه مرد کوتاه تری ب ...
چون قزل آلاییتمام رود ها را میپیمایمچون قزل آلایی صید میشومدر آب های کالیفرنیاتوسط قلاب های بزرگکه پیش از صیددهانم را خراش میدهندطعمه های بزرگ ترکرم هایی که در آب خفه میشوندمن برای کرم های خفه شدهخود را به کشتن میدهمچون قزل آلایی در آب های پاریسروز پنجم خرداد ۱۴۰۵راس ساعت ۱۰:۰۶ صبحصید میشومصیاد مننه ...
پنجره ای بازآسمانی بی ابربادی پر شورخورشیدی بیکارصدای زنگ دستگاه برش فلزگرد روب درختجیک جیک پرندگانو مناندوهی از پشت پنجرهاندوهی مانند خورشید پشت ابر هابرف کوه ها آب شدهتنها دو سه لک سفید مانده استطبیعت روی حساب کتاب استاما اندوه منهیچگاه پاک نمیشوددو پرندهروی کاشی زرین مقابلم مینشینندپر هایشان را ب ...
دیالوگ های جذاب سینمایی(قسمت اول) : فیلم پالپ فیکشنهمیشه تو صحبت درباره سینما یه اسمی , عکسی یا دیالوگی از پالپ فیکشن به چشم میخوره .اولین بار که دیدمش یه صبح بهاری بود , لپ تاپو گذاشتم جلوم و پالپ فیکشن پلی شد , با سکانس دزدی رستوران جا خوردم , بعد با موسیقی رادیو ماشین جولز کمی تکون خوردم و با بحث ...
دیالوگ های جذاب سینمایی(قسمت اول) : فیلم پالپ فیکشنهمیشه تو صحبت درباره سینما یه اسمی , عکسی یا دیالوگی از پالپ فیکشن به چشم میخوره .اولین بار که دیدمش یه صبح بهاری بود , لپ تاپو گذاشتم جلوم و پالپ فیکشن پلی شد , با سکانس دزدی رستوران جا خوردم , بعد با موسیقی رادیو ماشین جولز کمی تکون خوردم و با بحث ...
تصویری از تلاش های پزشکان و متخصصین اعصاب در طول نسل ها برای رمزگشایی بیماری های روان و ذهن، اینکه چه چیزی باعث این بیماری ها می شود و بهترین روش درمان آن ها چیست؟ ...
ادامه قسمت سه ...(قبلی :)تیر هایی که سوزن وار در پارچه حیات فرو میروند و قلب ها را به استخوان های سینه میدوزند. تیر هایی که دختران روستایی بر قلبشان چون ملیله های رنگارنگ میدوزند .تیرهایی که ردپای آتشینشان بر خشت خانه ها باقی میماند . تیر هایی که برایشان اشک ها سرازیرند تیرهایی که سرو ها را میشکنند. ...
خب الان در جاده شمال هستم , تصمیمم کاملا یهویی شد گفتم بیشتر درباره نقشه کذاییم فکر کنم همان تپانچه و کلاش .الان متوجه شدم یک تپانچه در بهترین حالت میتواند بیست نفر را بکشد تازه اگر بتوانم با اظطرابم مبارزه کنم و سریعا خشاب را عوض کنم و وقت کافی برای فرار داشته باشم , میتوانم این میان هم کمی پول برد ...
ادامه قسمت یک : (قبلیه ... )من میتوانم درباره آوردن یک تپانچه دوازده گلوله ای هم فکر کنم چون در جیب کتم جا میشود .اوه یک جوش وحشتناک بالای پیشانیم جا خشک کرده فکر کنم کارم تمام است در چهل سالگی جوشی به اندازه یک تپه زده ام , حالا تنها کافیست آماده شوم و بیرون بزنم . ببین قضیه آدم قابل اعتماد مهم است ...