ساعت دو نصفه شب ، مهراد داشت در خیابانی طویل راه میرفت ، همانطور غرق افکار خود بود ، چشم هایش از وحشت و گنگی کاملا باز بود ، میانه راه از زیر ساختمان نیمه کاره ای میگذشت که ناگهان ضرب تندی را بر پشتش احساس کرد ، ضربه مثل وقتیست که دوستی در مدرسه به شوخی بر پشتت میکوبد اما ناخواسته آنچنان محکم که بعد ...
مِن باب حضور خود در این صحنه میخواهم طرف شما دوستاران علم سخن گویم همانطور که میدانید پیرمردی هستم رو به زوال ، بهار زندگانیم گذشته و رو به خزانم ، تا روز های آینده بازنشست خواهم شد و کل این مکان را که سی سال در آن زیسته ام ترک خواهم گفت . میخواهم اینبار اینگونه آغاز کنم ، من در این سی سال تمام راهر ...
🔴بخش هایی از داستان کتاب در این نوشته لو میره اما کتاب به طور کلی اسپویل نشدنی هست چون پایانی نداره پس اگه کتاب رو هم نخوندید باز هم خوندن این نقد خالی از لطف نیست 🔴شروع نقد : کافکا جامعه ای رو به تصویر میکشه که فقط به دنبال بردست ، بردگی مدرنی که داخلش شلاق وجود نداره اما مردم با بیگاری به بردگی گ ...
مغازه کوچک آجیل فروشی _ آقا جان آدم باید حساب پولش را داشته باشد ، باید درست حسابی خرجش کند ، یک مشت ارزن هم که جلوی خروس میپشاند با حساب میپاشند این که پول است ._ بله بله البته که جناب عالی درست می فرمایید _خوب یادم هست زمان جوانی آنقدر پس انداز داشتم که میتوانستم دست زنم را بگیرم و چند سالی در جزی ...
جلوی مغازه .جلوی مغازه ای کوچک .جلوی مغازه کوچکی که بسه توپ های رنگارنگ دارد .جلوی مغازه ی کوچکی که یخچال نوشمک دارد بسته های چیپس و پفکیخچالی هم برای نوشابه داردپیمردی نشسته پیرمردی که عصا زیر چانه گذاشته و به خیابان خیره است .میخواهم خودم را به جای او بگذارم من کسی هستم که با لباس آبی و شلوار آبی ...
چند روز پیش داستان اسباببازی ۵ را دیدم. مثل همیشه، انتظار داشتم دو ساعت با وودی و دوستانش بخندم و کمی هم دلتنگ کودکی شوم. اما چیزی که بیشتر از همه ذهنم را درگیر کرد، نه وودی بود و نه باز. «لیلی پد» بود!! وسیلهای که قرار نبود کودک بدی بسازد؛ فقط میخواست همهچیز را […] نوشته داستان اسباببازی ۵، هو ...
اگر طول جاده مقابلم را بگیری و همانطور برانی به تهران یا یا کالیفرنیا میرسی .پیرمرد پشت سری سرفه میکرد و راننده مرا به خاطر رعایت نکردن ادب ملامت میکرد .چشم های راننده مثل وزق بود و در آن نور خورشی که مستقیم به شیشه میخورد مثل یخ بزرگی در لبوان ویسکی میدرخشید .اطرافم درخت بود و باد و یک رودخانه که د ...
پا از خانه بیرون گذاشتم ، خیابان خلوتی بود با درختان و ماه و نور زرد تیر های چراغ برق آسمان مثل اقیانوسی بود ...............................مثل سایه ای در پیاده رو افتادم و شنا کردم . 0000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000شنا کردم و شنا کردم ماشین ها از کنارم میگذش ...
سرزمین هنر دوستان سرزمین دوستان هنر سرزمین مردم هنر دوست سرزمین دوستان هنر سرزمین کسانی که شعر میخوانند سرزمین کسانی که شعر میگویند سرزمین کسانیکه شعر دوست دارند سرزمین کسانی که شعر ها را میپرستند من در اینجا خانه دارم سرزمین دوستاران هنر سرزمینی که پر از شعر است و دفتر های بلند دفتر سعدی و حافظ دفت ...
بخشی از کتاب پیرمرد و دریا ::: «نیمهماهی... ماهیای که روزی کامل بودی. متأسفم که بیش از حد دور رفتم. هم زندگی خودم را نابود کردم و هم تو را.»🔴این نوشته ممکنه بخش هایی از کتاب پیرمرد و دریا -اثر ارنست همینگوی- رو اسپویل کنه 🔴 درود بر شما راستش خیلی اهل نقد نوشتن روی کتابها نیستم و به معرفیشون بسنده ...