درود دوستان، داستان کمی طولانیست برای همین به هفت بخش و دارای دو فصل تقسیمش کردم(برای سادگی در مطالعه شما ... میتونید بخش های مختلف رو در ساعات گوناگون مطالعه کنید) ... از اهمیت شما سپاسگزارم منتظر شنیدم نظرات و سخنان مفید شما هستم .نخست1مردم اغلب عادت دارند دغدغه های ذهنی مردی اندیشمند را به موارد ...
نمایشنامه سه خواهر اثر آنتوان چخوف .با خوندن این کتاب رنج زیادی کشیدم ، چرا که جدیدا دچار اضطراب های زیادی شدم و این سدی ایجاد کرده بین من و کتاب ها ، اما با این حال میخونم و ادامه میدم چون چاره ای نیست ، زندگی پر از رنج و بیچارگیه و چاره ای جز زیستن نیست . البته که کتاب ها تنها موجوداتی در جهان هست ...
درود دوستان خواستم از معدود اعضای باقی مونده تو ویرگول تقاضا کنم که بیایید فکرامونو بریزیم رو هم که چطور ویرگولو نجات بدیم ؛ دقیقا شده مثل یه جسم مرده .هم کند شده هم اعضاش به شدت اومده پایین هم روز به روز داره خلوت تر میشه .از مدیرای ویرگول که نمیتونم چیزی بخوام چون ثابت شده که اصلا به حرفامون گوش ن ...
🔴احتیاط : داستان چند مورد الفظ رکیک داره پس اگه دوست ندارید همچین الفاظی بشنوید لطفا نخونیدش ...صحنه : ایوان چوبی خانه ای با سایه بان ، رو به محیطی خشک و بی آب و علف . ریل قطار آن دورهاست و هر از چند گاهی قطاری میگذرد . هوا خفه و گرفته و آسمان خاکستریست اما بارانی نمی بارد . دو صندلی چوبی میان آنها ...
ادامه قسمت قبل :همانطور گونی وار پیش میروند . به پارکی میرسند ، پارک که نمیتوان گفت یک محیط بزرگ و سبز که دو تیر بزرگ برق سفید بالای خود دارد . جمعی حدودا ده نفره دور آتش که در حلبی سیاهی میسوزد حلقه زده اند ، چند نفری هستند با ظواهر گوناگون ، بعضی پتو دور خود پیچیده اند ؛اکثرا کثیف و ظاهری اصلاح نش ...
ساعت دو نصفه شب ، مهراد داشت در خیابانی طویل راه میرفت ، همانطور غرق افکار خود بود ، چشم هایش از وحشت و گنگی کاملا باز بود ، میانه راه از زیر ساختمان نیمه کاره ای میگذشت که ناگهان ضرب تندی را بر پشتش احساس کرد ، ضربه مثل وقتیست که دوستی در مدرسه به شوخی بر پشتت میکوبد اما ناخواسته آنچنان محکم که بعد ...
مِن باب حضور خود در این صحنه میخواهم طرف شما دوستاران علم سخن گویم همانطور که میدانید پیرمردی هستم رو به زوال ، بهار زندگانیم گذشته و رو به خزانم ، تا روز های آینده بازنشست خواهم شد و کل این مکان را که سی سال در آن زیسته ام ترک خواهم گفت . میخواهم اینبار اینگونه آغاز کنم ، من در این سی سال تمام راهر ...
🔴بخش هایی از داستان کتاب در این نوشته لو میره اما کتاب به طور کلی اسپویل نشدنی هست چون پایانی نداره پس اگه کتاب رو هم نخوندید باز هم خوندن این نقد خالی از لطف نیست 🔴شروع نقد : کافکا جامعه ای رو به تصویر میکشه که فقط به دنبال بردست ، بردگی مدرنی که داخلش شلاق وجود نداره اما مردم با بیگاری به بردگی گ ...
مغازه کوچک آجیل فروشی _ آقا جان آدم باید حساب پولش را داشته باشد ، باید درست حسابی خرجش کند ، یک مشت ارزن هم که جلوی خروس میپشاند با حساب میپاشند این که پول است ._ بله بله البته که جناب عالی درست می فرمایید _خوب یادم هست زمان جوانی آنقدر پس انداز داشتم که میتوانستم دست زنم را بگیرم و چند سالی در جزی ...
جلوی مغازه .جلوی مغازه ای کوچک .جلوی مغازه کوچکی که بسه توپ های رنگارنگ دارد .جلوی مغازه ی کوچکی که یخچال نوشمک دارد بسته های چیپس و پفکیخچالی هم برای نوشابه داردپیمردی نشسته پیرمردی که عصا زیر چانه گذاشته و به خیابان خیره است .میخواهم خودم را به جای او بگذارم من کسی هستم که با لباس آبی و شلوار آبی ...