چند روز پیش داستان اسباببازی ۵ را دیدم. مثل همیشه، انتظار داشتم دو ساعت با وودی و دوستانش بخندم و کمی هم دلتنگ کودکی شوم. اما چیزی که بیشتر از همه ذهنم را درگیر کرد، نه وودی بود و نه باز. «لیلی پد» بود!! وسیلهای که قرار نبود کودک بدی بسازد؛ فقط میخواست همهچیز را […] نوشته داستان اسباببازی ۵، هو ...
اگر طول جاده مقابلم را بگیری و همانطور برانی به تهران یا یا کالیفرنیا میرسی .پیرمرد پشت سری سرفه میکرد و راننده مرا به خاطر رعایت نکردن ادب ملامت میکرد .چشم های راننده مثل وزق بود و در آن نور خورشی که مستقیم به شیشه میخورد مثل یخ بزرگی در لبوان ویسکی میدرخشید .اطرافم درخت بود و باد و یک رودخانه که د ...
پا از خانه بیرون گذاشتم ، خیابان خلوتی بود با درختان و ماه و نور زرد تیر های چراغ برق آسمان مثل اقیانوسی بود ...............................مثل سایه ای در پیاده رو افتادم و شنا کردم . 0000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000شنا کردم و شنا کردم ماشین ها از کنارم میگذش ...
سرزمین هنر دوستان سرزمین دوستان هنر سرزمین مردم هنر دوست سرزمین دوستان هنر سرزمین کسانی که شعر میخوانند سرزمین کسانی که شعر میگویند سرزمین کسانیکه شعر دوست دارند سرزمین کسانی که شعر ها را میپرستند من در اینجا خانه دارم سرزمین دوستاران هنر سرزمینی که پر از شعر است و دفتر های بلند دفتر سعدی و حافظ دفت ...
بخشی از کتاب پیرمرد و دریا ::: «نیمهماهی... ماهیای که روزی کامل بودی. متأسفم که بیش از حد دور رفتم. هم زندگی خودم را نابود کردم و هم تو را.»🔴این نوشته ممکنه بخش هایی از کتاب پیرمرد و دریا -اثر ارنست همینگوی- رو اسپویل کنه 🔴 درود بر شما راستش خیلی اهل نقد نوشتن روی کتابها نیستم و به معرفیشون بسنده ...
داستان از تهمتن :پیرمردی روی آسفالت های داغ یک ظهر تابستانی با کفش هایی که جیر جیر صدا میدهند لب جاده ای راه میرود .ماشین ها از کنارش میگذرند و بعضی برایش بوق میزنند .ماشین ها مثل سوسماری روی آسفالت میخزند و صدایی از خودشان بیرون میدهند .پیرمرد کلاهی لبه دار پوشیده و ریختش مثل پیرمردی است که روی آسف ...
داستان از تهمتن :من آدم ماندن نیستم ، می آیم که بروم . در حقیقت می آیم و مدتی میمانم و بعد همه چیز که آرام شد مثل سوسماری که استتار کرده باشد میدوم و در میروم .شاید بگویید آدم مزخرفی هستم و باعث آزردن دیگران میشوم ، باید بگویم حق دارید چون خودم این را میدانم .از آن به بعد [وقتی این را فهمیدم ]مثل قط ...
داستان از تهمتن :من آدم ماندن نیستم ، می آیم که بروم . در حقیقت می آیم و مدتی میمانم و بعد همه چیز که آرام شد مثل سوسماری که استتار کرده باشد میدوم و در میروم .شاید بگویید آدم مزخرفی هستم و باعث آزردن دیگران میشوم ، باید بگویم حق دارید چون خودم این را میدانم .از آن به بعد [وقتی این را فهمیدم ]مثل قط ...
~ هستی ~ ~ نوشتهی فرهاد حسنزاده ~ هستی دختر نوجوانی است که نمیخواهد مثل بقیه دخترها باشد. او آرزو دارد وقتی بزرگ شد راننده تریلی، خلبان و یا دروازهبان تیم صنعت نفت آبادان شود اما وقتی جنگ اتفاق میافتد، در مسیر جدیدی قرار میگیرد و نگاهش نسبت به دنیای اطرافش تغییر میکند. بعضی کتابها […] نوشت ...
داستان کوتاه از تهمتن :روز هایی در زندگی هست که همه چیز جور میشود ، آن روز ها کمند و کم پیش می آید همه چیز جور شود .میخواهم برایتان داستان یک روز خوب را بگویم :روزی بود در طبیعتی بکر ، زیر نور خورشید که از آن بالا طلایی میتابید ، دوچرخه سواری میکردم ؛ عناصر طبیعت زیر رکاب هایم تکان میخورد و من صدایش ...