در زندگی نوبت تجسم و وقوع احساسات که می‌شود، آدم اگر کمی اعتمادبه‌نفس بروزش را نداشته باشد، در منجلابی گیر می‌کند که راه پس و پیش برایش باقی نمی‌گذارد. البته انسان‌ها – به‌ویژه انسان ایرانی – مجموعه‌ای از شکست‌هاست که با چند پیروزی در میانه راه، توان زندگی‌کردن از نو برایش پر می‌شود. اما ترس … ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

عزیزم همه این روزها می‌گذرد. دیدی بهار هم به پایانش رسید؟ اردیبهشت تمام شد، خرداد را گذراندیم، کمی عید بود و حالا آفتاب بدون اینکه کسی روبرویش قرار بگیرد بر ما خواهید تابید. قرار بود هر وقت بیایی بهار شود. امسال هم گذشت اما خداوندگارها محال‌ها شاید چشم نظری به مخلوقین فراموش‌شده‌اش هم داشته باشد. … ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

مسیرها را اشتباه نمی‌روم. تو دقیقا همان‌جایی هستی که باید باشی و من که همه جوانی‌ام را در هزارتوهای اشتباهی دنبالت می‌گشتم، این بار چشمانم بازتر از قبل شده است. می‌دانی دوست داشتنت چگونه است؟ آنگونه که شب‌ها راحت‌تر از قبل می‌خوابم. چیزی که به سوهان ذهنت تبدیل نشده باشد، یعنی چیزی که شب‌هایت را … ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

تو هرگز نمی‌فهمی که چقدر کوچه‌هایی که به خانه لاری‌ها می‌رسند شبیه به تو هستند. من می‌دانم که همه آن خشت‌ها را بارها با یاد تو قدم زدم. تو هرگز نمی‌فهمی وقتی آن پیرمرد معروف خیابان مسجد جامع، فنجان قهوه یزدی را دستم دارد، عطر هل و دارچین و گلاب چقدر بوی تو را می‌داد. … ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

گاهی همه روند نوشتن سخت‌تر از همیشه می‌شود. یعنی می‌دانی چه می‌خواهی بنویسی، درباره چه کسی می‌خواهی بنویسی و چقدر می‌خواهی بنویسی اما نمی‌شود که نمی‌شود. در این بین نوشتن از آدم‌ها از همیشه سخت‌تر است. به خصوص آدم‌هایی که خودشان نمی‌دانند درباره‌شان چیزی دارد نوشته می‌شود. آیا همه داستان‌ها همین‌گون ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

هیچ روزی را یادم نمی‌آید که دوست داشته باشم جمعه باشد. همه چیز این روز غم‌انگیز و ترسناک است. در گذشته‌ای که حالا خیلی دور به‌نظر می‌رسد، در دورانی که مغز کوچک و ذهنی که خط خطی نشده بود و همه چیز به مشق و نمره معطوف می‌شد، جمعه‌ها که می‌رسید، با صدای برنامه صبح … ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

مهتاب بازتاب نور خورشید است که روی ماه افتاده و ماه آن را به زمین می‌تاباند. اینکه در زندگی چقدر خوش‌شانس باشی که بتوانی جایی پیدا کنی که اولا هوا آنقدر تمیز باشد که ماه را بتوانی ببینی، دوما آن شب مشخص که ماه به اندازه کافی کامل شده است هوا ابری نباشد، بیرون باشی، … ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

این مطلب حاوی تجربه‌های شخصیه و می‌تونه با تجربه شما متفاوت باشه. توی مطلب قبلیم یعنی هواپونوپونو، زرد آمونیاکی و شکست یه پاراگراف درباره بدبوی‌ها نوشتم که چه ویژگی‌هایی دارن. اما این بدبوی بودن یا به عبارت خیلی درست فا*ک‌بوی بودن که ممکنه در نظر درصد چشمگیری از دخترها جذاب‌تر باشه، یه وجهه دیگه هم ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

چند روزی‌ست فن کیس کامپیوترم به‌صدا افتاده است. همه چیز این زندگی دارد به سر و صدا می‌افتد. شبی نیست که این کتابخانه از هزارجایش صدا درنیاید. جنس، روحی چیزی داخل ام‌دی‌اف‌های این کتابخانه گیر کرده است. خیلی دستم به نوشتن از تو هم نمی‌رود. می‌خواستم این صداها را هم گردن تو بیندازم. که نیستی. … ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

در سال‌های اخیر بزرگترین تلاش من همیشه در این جهت بوده از نقش قربانی بودن بیرون بیام. اگرچه شرایط سیاسی و اجتماعی تحمیلی به ما، عملا اینو از ما می‌خواد که قربانی باشیم. چپ و راست سیاسی و افکار میانه‌رو و اعتدالی و هر چی هست و نیست می‌خوان قربانی «بمونیم». نه اینکه قربانی نبوده … ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید