خاک تو سر مسئولین حاضر و مسئولین قبلی که ریدن تو مملکت . آبرومون رو در سطح بین المللی بردن . آخه بی شرف های بی ناموس ، دیگه بعد از این همه وقت یکی برق ساده نباید خیلی کاری داشته باشه که نتونید تامین کنید . آب نداریم . برق نداریم . گاز نداریم عوضش ریزگرد داریم ، هوای آلوده داریم . تعطیلی تا کی ؟ چقدر ...
به محض اینکه پامو از شرکت بیرون گذاشتم اشکم دراومد. اینجور وقتا دلم میخواد همه چیز و بندازم گردن هورمون ها. امروز با هوش مصنوعی درمورد کارم و فشاری که روم بود حرف زدم. تازه مزاحمت های رییسمو هم نگفتم. اولین بار که دردم انگار واقعی شد. یهو مرئی شدم. اون تونست کاری و انجام بده که هیچکس نتونسته بود. ...
هر وقت از رفتار کسی ناراحت شدید یادتون باشه که شاید اون چیزی که در دیگری میبینید و اذیتتون میکنه یه بخش فراموش شده یا زخمی خودتونه که این آدم فقط فعالش کرده ...
اولین بار بود که با چت جی پی تی درمورد مسائل عاطفیم حرف میزدم. پیچیدگی رابطه ام با ب رو واسش گفتم. چیزی و بهم نشون داد که بهش فکر نکرده بودم. اینکه به احساسات ب ممکنه لطمه وارد کرده باشم! یادم هست از یه دختر تو بچگیش گفت که بعدا مغرور و سرد شده بود باهاش. منم همون زخم و تداعی کردم شاید. این لحتمال ب ...
رماننویس مدرن که خود شاهد دهشتها و محنتهای ناشی از خِرَدگراییِ محض و فروپاشیدن مبانی انسانیت در چند دههی اول قرن بیستم بوده است، میکوشد رمانی بیافریند که در عین شباهت به دنیایی که میشناسیم، همزمان دنیای کمالمطلوب دیگری را نیز از طریق نمادپردازی و لایههای چندگانهی معنا به ذهن خواننده القا کن ...
امروز صبح چشمام رو که باز کردم، حس کردم نیاز دارم در وبلاگم بنویسم اما نمیدونستم درباره چی... تا اینکه داشتم ظرف میشستم یادم اومد. دیشب مصطفی اینستاگرامش رو باز کرد و دایرکتهای مامانش رو بهم نشون داد. مادرش کلی ریلز و پست در مورد دعای مادر پشت سر فرزند و در ستایش پسرش فرستاده بود. انقدر به مصطفی ح ...
این روزها که اینجا نمینوشتم و کلمات را ظاهر نمیکردم، توی سرم با خودم حرف میزدم. نمیدانید چقدر با خودم حرف زدم. آخر سر با خودم گفتم خودت از خودت داری خسته میشویی، بنویس. اینگونه شد که این جایم. مدرسه تمام شد. نفس راحتی میکشم. بچهها مشکلی نداشتند ولی کادر را اصلاً دوست نداشتم. فضای مدرسه پر از ...
امروز رازی داشت، دلم مثل کره اسب وحشی در چمنزار فرصتها یورتمه می رفت. ذره های زمان لابلای فراغتهای کوچک اداری، درخشش الماس داشتند. از فضا نوشابه نور می خوردم و عصاره فرصت می چشیدم.نمی دانستم باید چه کار کنم. قرص ویتامین بخورم؟ دوست جدید پیدا کنم؟ بانک بزنم؟ مدیر هلدینگ بشوم؟ بروم کل ایالت کالیفرنی ...
همکلاسیم یک آقای حدودا ۴۰ ساله هست که فقط یه بچه زیر ۷ سال داره. اگر بحث بچه بشه، سر هر کلاسی میگه: بچه همش دردسره. از اول تا آخرش دردسره... هی هم تکرار میکنه. فکر میکنه خیلی حرف بامزهای میزنه. استادها هم معمولا میخندند و تایید میکنند. یعنی میخوام تهوع بگیرم! بسه دیگه. حیا کنید. یادش به خیر.. ...
سال ۱۳۹۴ بود که اولین بار به شکل رسمی محتوای آموزشی پزشکی درست کردم. با یکی از دوستانم – هوداد نقشوار – درسنامهی فیزیولوژی غدد را تحت نظارت یکی از استادان خوشفکر فیزیولوژیمان نوشتیم. دو قسمت بزرگ داشت: هورمونهای هیپوفیزی و هورمونهای دخیل در متابولیسم کلسیم. کم کم بیشتر شد. مثلاً همینطوری به ب ...