آخیش! چون امشب روایت اردو جهادی روستای مزگده رو بالاخره در کانال ایتام گذاشتم.  @madarekhooob بعضی از عکس‌ها با دوربین درست و درمون گرفته شدند و واقعا زیبا هستند. حیف که هنوز فیلم‌ها در گروه‌هامون بارگزاری نشده. وگرنه برای تولید محتوا عالی بودند. خیلی چیزا رو ننوشتم. مخصوصا در مورد فعالیت‌های خودِ ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

چند روزه بیشتر از قبل دلتنگم. در این دلتنگی به همه چیز شک کردم، به خودم به اون و تمام احساساتی که جریان داشت. وقتی که قرار باشه تصمیمی بگیرم بی‌انصاف میشم و میدونم الان هم بی‌انصافم. میدونم که نگاهم درست نیست و شکی وجود نداره اما دلم میخواد شک کنم. ساده ست دلم میخواد شک کنم. من به اون شک کردم. حالا ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

روزِ سخت، ظهرِ مضطرب و شبِ باصفایی بود عزیزان. ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

حدود چهار سال پیش بود که با یک معلم جدید آشنا شدم. از طریق کتابش. نه. حرف‌های بالا مناسب نیستند برای شروع نوشتن از او. شاید شروع با آن جملات I have a thing for مناسب باشد. آره. این شاید بهتر باشد. من یک علاقه‌ی خاص به کتاب‌هایی دارم که اپی‌گراف دقیق و بجا دارند. […] نوشته پایان یک میراث | از کتابی ک ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

از این که توی خونه نقش صلح‌دهنده یا آرام‌کننده اوضاع رو دارم بیزارم. امروز مامانم یک کاری کرد که واقعا عاقلانه نبود. هر جور نگاه میکردی عاقلانه نبود و منم مطمئن بودم عاقلانه نیست اما انجامش داده بود و خواهر بزرگتریم به شدت داشت مامانم رو سرزنش میکرد. یک لحظه برگشتم به تمام خاطرات و کار خرابی‌هام کرد ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

چقدر این روزها که کمتر وقت گفتگو دارم بیشتر تشنه گفتگو کردنم. آخرشب‌ها دوست دارم پیام بدم و کل روزم رو تعریف کنم و بگم درس خوندم یا تست‌ها رو چکار کردم. از نگرانیام بگم و حتی دلتنگیام. قبلا این موقع‌ها به آقای ح پیام میدادم و تند تند یه چیزایی میگفتم خیلی وقت نمیشد حرف بزنیم، هر دو شاغل بودیم و محصل ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

پاییز ۹۲ بود که یک کتاب‌فروش کتاب‌نشناس در گرگان هارپر را به من معرفی کرد. به من که قرار بود بهمن همان سال نخستین ترمم را شروع بکنم، از بیوشیمی هارپر به عنوان کتاب اصلی تکست‌بوک در ترم‌های نخست پزشکی یاد کرد. من هم اطلاعی نداشتم و نمی‌دانستم. شاید هم اتفاقاً کتاب‌شناس بود و از […] نوشته تجربه خریدن ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

دیروز با چ رفتیم پیاده روی. از مشکلاتی واسم گفت که چند سال قبل داشت و نتونسته بود از زندگی به اندازه تلاشش بهره ببره. واسم قشنگه که واسم شفافه اما این تجربه واسم شبیه چیزهایی در گذشته بود. شبیه وقتایی که سنگ صبور غم و مشکلات دوستام بودم و بعد میدیدم خوشیاشون با کسای دیگس. اشکاشونو پاک میکردم به این ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

پریشب دخترخاله و شوهرش را دیدم. شوهر دخترخاله حالش خوب نبود و مشخص بود. دخترخاله گفت: دندانش درد میکند و دندانپزشک نوبت نداده است. گفتم: من نوبت میگیرم. کاری که ندارد. فردا زنگ زدم. با منشی صحبت کردم. گفتم من هیچ وقت نوبت های اورژانسی برای دندان‌های نمی‌گرفتم و خودتان بهتر میدانید. این بار پسرخاله‌ا ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

دیشب دوستم علیرضا از استرالیا تو فیسبوک بهم پیام داد. علیرضا دوستی بود که حدود پانزده سال پیش با هم به کتابخانه ملی در بزرگراه حقانی می‌رفتیم و آنجا با هم آیلتس می‌خواندیم. آخرین باری که با هم چت کرده بودیم برای ده سال پیش بود. سال 2015. بهم گفت گوریل چطوری؟ خیلی وقته ازت خبر ندارم. دقیقا بخوام بگم ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید