در دهکدهای که کوچههایش از جنس سکوت و خانههایش از خشتِ تردید ساخته شده بود، شاگردی به نام «اِزرا» زندگی میکرد. ازرا شیفته کلاسی بود که در بالاترین برجِ شهر، پشت درهایی از چوبِ صندلِ کهنه و قفلهایی از جنس «اجازه» برپا میشد. استاد آن کلاس، «مَسیحا»، کسی بود که گفته میشد رازِ «رنگهای ناگفته» هست ...
یادآوری امروزت: اگه میخوای توی زندگیت پیشرفت کنی، باید یه مدت مثل یه دونه، زیر خاک پنهون بمونی و ریشههات رو قوی کنی. در غیر این صورت، خیلی زود توسط آدمهای حسود و بدخواه لگدمال میشی. ▪️ پس چراغ خاموش حرکت کن ...
ما که غم داره صدامون، خالیایم از شور و از شر گذروندیم روزامونو بدون معشوق و دلبر پی برد و باخت نبودیم، هیچ دلی رو نسوزوندیم بر و بوممون کوچیکه، برفمون از اون کوچیکتر! چرند و پرند ...
ذهنم آشفته ست. نظم و ترتیب نداره و حس میکنم شبیه یک کیف شلوغ پلوغ شده که هزارتا چیز بیربط داخل کیفه. تقریباً حدس میزنم که این آشفتگی از چیه، نقطهی اصلی رو پیدا کردم ولی انگار عادت کردم بهش. عادت کردم به آشفتگی. باید قدم به قدم حذفش کنم. میتونم، مگه نه؟ میتونم. خواستن همراه با عمل! این چند روز که ...
نازنین ما پیشرفت کرده ایم. ما توانستیم دوری بیشتری را دوام بیاوریم. نازنین پریشب گفتند عمه جان محتضر است،فردا چاشت گفتند رفت. غروب رسیدیم به ختمش. نازنین بهترین جا برای دیدار، مراسم ختم عمه جان بود. نشستیم یک دل سیر مرگ را تماشا کردیم و باخبر شدیم بعد از اتفاق ما، مرگ چقدر خواستنی تر شده و بزرگت ...
امروز روی مرز امید و ناامیدی قدم میزدم. گاهی یک قدم میرفتم سمت ناامیدی و لحظه بعد برمیگشتم به امیدواری. فکر میکنم سوسن کمالگرایی که مدتها پنهان شده بود دوباره باز داره برمیگرده. توی این موقعیت نمیدونم خوبه یا بد! میتونه کمکم کنه و میتونه ناامیدم کنه. روی مرز قدم زدن رو دوست ندارم. دلم میخواد وارد ...
روی نیمکت پارک نشستم ، روبرو بچه ها آب بازی میکنن و من منتظر اسنپ حس دل گرفتگی دارم زندگی چرا برای من خبر خوش نداره حالا چرا انقد اسنپ گرون شدههههه پراید سفید روغنی تو راهه ، سفید روغنی با سفید معمولی چه فرقی داره دیگه :/ ...
برای اولین بار اینجا وام گرفتم. وام برای تسویهی هزینههایی که مدتی بود عقب افتاده بودن؛ میخواستم همه رو یهجا صاف کنم تا دیگه مدام سود روش نیاد. هر بار به عدد درشت وامم (که اتفاقاً خیلی هم راحت تصویب شد*) نگاه میکنم، یه اضطراب ملایم میاد سراغم. همیشه حس میکنم بابام، سیگار به لب، از اون دنیا داره ...
گاهی دلم حس های قشنگ و عمیق میخواد. حتی اگ غم انگیز باشه. مثلا پروفایل یه دوست قدیمی رو میدیدم که نمیتونستم بهش بگم چقدر قشنگ شده چون دیگه دوستیمون مثل قبل نبود. یکی دوبار تلاش کردم زنده اش کنم، نشد؛ تنهایی نتونستم. حالا اون آدم و دوست دارم اما پذیرفتم اون آدم مربوط به گذشته اس. مثل یه یادگاری از دو ...
بعد از مدتها دوباره نشانی ازش دیدم. البته اون هستش، منم که نیستم. خب امروز یک جایی، یک پستی ازم لایک کرد. دیدن اسمش روی گوشی حس عجیبی بهم میده اونم وقتی که تمام جاهای ممکن دسترسیش رو بستهم. وضعیت جوری داره پیش میره انگار که من خوشحالم از نبودنش و سنگدلم. این جور نیست حقیقتاً من فقط دوست ندارم دو ...