از اونجا که دویدن های این روزهام دود شد و رفت هوا، صبح از خونه زدم بیرون. که هوا بخورم و بخشی از ماجراهای دیشب رو حل کنم. اما مورد تهاجم قرار گرفتم. حالا با چشمهای ورم کرده از گریه دیشب به ماجراهایی که از سر گذروندم میخندم و منتظرم نوشیدنیمو برام بیارن. گفته بودم که انقدر آسه میرم آسه میام که به ندر ...
نمیدونم این بیمارستان چی داشت که رویا اومد سراغم ... رویا! چیزیکه خیلی وقت بود فراموشش کرده بودم ... بچه که بودم ینی از چهار سالگی احتمالا؛ هرچیو که دوس داشتم تو رویا تصورش میکردم ... هرچی ... هیچ مرزی نداشت چون مال خودم بود؛ دنیای خودم بود چرا باید مرز میداشت؟ اصلا کسی نمیفهمیدش که بخواد بذارتش رو ...
مرزگذاری به این معنی نیست که؛ سرم داد نزن ! مزاحم کارم نشو ! یا در مورد ظاهر و بدنم نظر نده ! مرزگذاری یعنی؛ اگه صدات رو بلند کنی، من اتاق رو ترک میکنم. اگر موقع کار مزاحمم بشی، من بهت جواب نمیدم! اگر در مورد ظاهر و بدنم مدام نظر منفی بدی، من دیگه به دیدنت نمیام. ✅️مرزگذاری صحیح با پیامد رفتاری ...
بعد از خداحفظی رمانتیک دیشب، حالا من هستم. دیشب به آقای ح تاکید کردم اگر این جا را پیدا کند، حتماً کلهاش را میکنم. گفت که نه راهی نیست پیدایش کنم. حالا خودمانیم، پیدایش هم کند چیزی نمیشود اکنون او غریبه است و مهم نیست من چه چیزی میگویم. احساسم را نمیتوانم پیدا کنم. نمیتوانم بفهمم ناراحتم یا نه ...
بیمارستان عجب جای عجیبیه ! - پرستارا کلا درحال لاس زدن هستن ینی مریض یا همراه مریض داره پرپر میزنه اونا دارن از جمال هم تعریف میکنن!! - دکترها فقط درحال سبقت گرفتنن نمیدونم چشونه کلا عجله دارن دیرشون شده کسی هنوز کشف نکرده بین ویزیت این بخش تا بخش بعدی که معمولا ساعت ها طول میکشه، دکترها کجا میرن! ( ...
یک فصل دیگر از فلسفه تنهایی را تمام کردم. بعضی از قسمتهای کتابش را دوست دارم. برخی را با شک زیاد میخوانم. عقربهی ساعت، از ۲ عبور کرده. بهتر است بخوابم. صبح کلاس دارم. *** بیدار شدم. ساعت ۵ بود. زود بود. کشیک هم هستم. دوباره خوابیدم. بیدار شدم. ساعت ۶ بود. خواب منقطع همیشگی. […] نوشته آخرین سه روز ...
خداحافظی کاملا درماتیکی با اقای ح داشتم. این مدت آقای ح با تمام فاصله گرفتمون سعی میکرد ارتباط رو حفظ کنه. انگار میترسید تمومش کنه و من هم که مایل به این ارتباط بودم گیج شده بودم و دلم نمیخواست اونی که رابطه رو تموم میکنه من باشم. گذشت تا دیروز. بهش پیام دادم من یکسری حرف دارم باید با هم صحبت کنیم. ...
آخر روز وقتی همه سعیم و کردم و نشد، اشک تو چشمهام حلقه زد. بین مردم راه میرفتم و اشک ها آروم شکل میگرفتن و صورتم و خیس میکردن. به ماشین نزدیک که شدم گریم شکل هق هق به خودش گرفت. تمام راهو تا خونه گریه کردم. خیلی میترسم کم کاری از من باشه برا همین گاهی زیاد از حد تلاش میکنم. حسابی به خودم فشار آوردم ...
من این چند روزها یه سری حرکت ها داشتم میزدم که ترجیح دادم به یه جمعبندی یا حداقل نتیجه مقطعی برسم، بعد بیام اینجا بهتون بگم... چند وقت قبل ها توی یوتیوب ، یه کلیپ از استاد آذرخش مکری دیده بودم، که میگفت توی دوران افسردگی ،برای بلند شدن و استارت زدن موتور زندگی تون ، نیاز به یه محرک دارید ، نیاز به ی ...
من میتونم یه روز رو بدون خوردن آب بگذرونم یا میتونم غذا نخورم ولی نمیتونم تهِ ظرف شکلاتی که برای کیک یخچالی درست کردم رو لیس نزنم وقتی انگشتای شکلاتیم رو با آب شستم و نتونستم بخورمشون ناراحت شدم:( این دقایق باقیمونده چرا اینقدر دیر میگذره.. دو سه روزی بود یادم رفته بود سبزه کاشتم و سری بهش نزده بودم ...