امروز رفتیم مدرسه و هیچ کس نیومدهبود، هیچ کس. مدیر خل وضعمون گفت تا ساعت سه باید بمونید. فکر کنید تا ساعت سه. خدایا از شانس من دفتر طراحیم رو برده بودم و این طرحها رو کشیدم https://uploadkon.ir/uploads/b86b17_2520250317-155104.jpg یکی از همکارا هم دفتر طراحیش باهاش بود برای اونم یک کلاغ کشیدم. ...
انگار که از مدت ها پیش تر مرده ام، اما به اصرار اطرافیان یا حتی به اجبارشون، باید وانمود کنم زنده هستم، انگار که تمام استخونهام خورد شده، له شده، اما تمام این تکه های خورده شده رو ناچارم با خودم اینور و اونور ببرم، انگار که همه چیزم ازم گرفته شده، اصلی ترینشون احساساتم، هیچ حسی به هیچ چیزی ندارم، ح ...
عصر خیلی خسته بودم و خوابم گرفت. ساعت یازده بیدار شدم و الان دارم از دلتنگی شرحه شرحه میشم. اگر از تلگرام لوگ اوت نکردهبودم حتماً پیام میدادم که دلم برات تنگ شده. یک کار بیهوده و عذاب آور خداروشکر از تلگرام زدم بیرون. اما راستش دلم براش تنگ شده، برای حرف زدن باهاش و غر زدن. نبودن همیشه همین طور بو ...
امروز کمی بیشتر از قبل دلتنگ و دلگیر بودم. مدرسه همهی بچهها اومده بودن. خداحافظی کردم و گفتم که فردا نیان. یکی از زنگهای تفریح وارد دفتر شدم و دیدم سه تا آقای متشخص نشستن. من هم نشستم و متوجه شدم از اهالی روستا هستن و شورای روستا و اینا محسوب میشن. داشتن راجع به آموزش صحبت میکردن. یه نکتهای که ا ...
احساس گیجی دارم. دلم میخواست دور خودم رو با پسرها پر کنم. دیوارهام رو کوتاه کردم و با آدمهای مختلف صمیمانه تر رفتار کردم. خب موفق هم شدم. اما موضوع اینه که ابدا حوصله رابطه رو ندارم. صبح بخیر شب بخیرها که شروع میشه کهیر میزنم. توقعات، انتظارات...نبودی...اینها خیلی واسم غیرقابل تحمل هستن. جوری از راب ...
تو تغییر شیفت یه پرستار دختر جذاب شد پرستار بخش تو این چند روز همش پرستار آقای جذاب میدیدم (تو کتگوری ذهن من پرستار فقط خانومه فک کنید اینجا همش پسر جذاب پرستار بود) اما امروز یه خانوم پرستار اومد با یه صورت گرد که با تزریق فیلر متناسب انحناهای جذابی ایجاد کرده بود، موهاشم مشکی با فرق وسط و از کناره ...
داشتم پست جدید صوفیا راجب پرخوری بعد بیماریشو میخوندم که متوجه خودم شدم؛ من چند روزه نمیخوابم چون شبا همراه بیمارمم و خوابم پریده حتی روزها هم نمیتونم زیاد بخوابم، دیشب بعد گذشت چهار شب، بیهوش شدم ینی یه جوری عمیق خوابیدم که بیمارم منو ساعت چهار صبح بیدار کرد! بیدارم میشدم دوباره میخابیدم ینی پرستار ...
امروز، روز ناگفتهها رو بشنو و ننوشتهها بخوانه. دوست ندارم چیزی بگم یا بنویسم فقط دلم میخواد در سکوت زل بزنم. کاشکی امروز کسی با من حرف نزنه. ...
چند روزی هست که سرماخوردگی، جور و پلاسش رو از بدن من جمع کرده و تشریفش رو برده بیرون... توی دو سه هفته ای که بیمار بودم، فقط میتونستم سوپ مرغ بخورم، بدون رب گوجه البته و میوه و آبمیوه و ...تقریبا هیچ غذای دیگه ای نمیتونستم بخورم، اما این چند روز که خوب شدم، به طرز عجیبی اشتهام زیاد شده، احسا ...
مطلب قبلی رو نمیخواستم منتشر کنم و گذاشته بودم برای بعد از این مطلب که اشتباها منتشر شد. دوست داشتید اونم بخونید. یک مطلب نوشتم که چطور تونستم دوران تحصیل رو با وجود بچهداری و فشار زیاد و اتفاقات گوناگون پشت سر بذارم و گفتم راه حل، برنامهریزی نیست. تمرکز هست. اول برای اینکه بدونید منظور من از ت ...