به خودم قول دادم بعد از اینکه ویدئوی استخونهای جمجمه رو دیدم بیام پست بنویسم. یه کم به صفحه سفید پنل خیره شدم، یه کم به سفیدی سقف، یه کم به کف دستم. دوباره از اول. رگها رو یکی یکی نام بردم. از پایین به بالا. عصبها رو یکی یکی دنبال کردم. از بالا به پایین. سعی میکنم سرم رو گرم کنم و زیاد فکر نکنم ...
نمیدونم از کجا شروع کنم، از کجا بگم یا اصن چی بگم؟ با هزار و یک امید اومدیم و قید علوم پزشکی و زدیم و افتادیم تو مسیر مهاجرت، وقتی به فکرش افتادم دلار ۴۸ هزار تومان بود.. موقع رفتن رسید دلار شده بود ۱۰۰ هزار تومان! اومدیم بریم، یسری مشکلات توی زندگی پیش اومد و نشد و دِفِر زدیم برای دانشگاه.. اینا چ ...
اگر هالیوود دو بال داشته باشه، یکی سکس هست، یکی خشونت. مرور که میکنی فیلمهای مهم رو، میبینی حول محور همینهاست. ژانرها متفاوت میشه ولی بنمایه یه چیزه. این دو تا رو از هالیوود بگیری، چیزی ازش نمیمونه. حالا تو فضای وبلاگ هم، دو تا بنمایه جالب داشتیم. از همون زمان که شروع شده تا الان. یکی جنس ...
امشب حول و حوش هشت شب، شد چهل و هشت ساعت که همه چیز قطع شده.ساعت های اول غمگین و عصبی و کلافه و بی خبر از همه جا بودم.بعد انگار عادت میکنی.الان دیگه به اون اندازه غمگین و عصبی و کلافه نیستم.ولی بی خبر از همه جا چرا.همچنان هستم.برخلاف هفته های قبل که همه چیز روی دور تند بود و همیشه خدا وقت کم می آورد ...
نشستم لب پنجرهای که چشماندازش دیوار سیمانی بود. سیگار رو لب، روشن نمیشد، فقط دود میکرد. فوت کردم توی صورتی که اونجا نبود. جای خنده، گریه کرد. یه لیوان چایی سرد. هرچی آرامش بود، آب شد به یخ اضطراب سرد. میخوایم بریم مهمونی. خستهترین لباسهام رو پوشیدم. قراره یکیمون رو برای دسر سرببرن. کاش من با ...
با دو روز تاخیر. هر عقیدهای که دارید، هرکاری که این روزها میخواید بکنید، هر حرفی که میزنید، ۱۸ دی ۱۳۹۸ رو فراموش نکنید. پرواز ۷۵۲ رو فراموش نکنید. ریرا رو فراموش نکنید. ...
تو همین وضعیت ناپایدار، نمیخواهم اشتباهی که تابستون امسال کردم رو دوباره مرتکب بشم. به جای درس خوندن، نشستم بافتنی بافتم! آدم باید کاری که «باید» رو تحت هر شرایطی انجام بده. اونوقته که میتونه بگه من پای وظیفهام استقامت کردم. حالا هم با اینکه دور و بر ما حسابی شلوغ پلوغ شده... من تو همین شبهای ت ...
دست و دلم به نوشتن نمیره. خیلی همه چیز گیج کننده شده، انگار که با یک بند بستنم و هی دور میدن و دور میدن ...
امشب از اولش تا همین الان که روی تخت دراز کشیدم حتی یک ثانیه اش چشم روی هم نذاشتم از شلوغی اولش که بگذریم ، خلوتی ساعتای آخرش و نشستن پای صحبت کسی که فکر نمیکردم ظاهر ساکت و بی تفاوتش همچین درد عمیقی میون قلبش جا خوش کرده باشه داشتم فک میکردم ، خدا ، تو هم دیدی چند بار چشماش پر و خالی شد ؟ شمردی؟ بغ ...
امروز فهمیدم من برای چک کردن اخبار آفریده نشد. احتمالاً زمانی که مرا آفریدند توی خاکم کمی بیشتر اضطراب اضافه کردند و یادشان رفت بیخیالی را به خاکم اضافه کنند و این چنین شد که من پدید آمدم. تا امروز گهگاه چک میکردم. بعد دیدم نمیشود، نه که نخواهم، نه. ولی نمیشود. دو سه تا گروهی که داشتم را حذف کرد ...