نوشتنم کور شده حس بی اعتمادی، ناامیدی، خشم، غم کلا نمیدونم چمه چیزایی که میخوام باشن نیستن روزها میاد و میره هم خوب داره هم بد اما من بداشو بیشتر میبینم شاید بخاطر اطرافیان نزدیکمه که همش ازم ایراد میگیرن همش منفی میگن همش غر میزنن همش توقع دارن من کن فیکون کنم!!! دوس دارم طبق قوانین خودم زندگی کنم ...
خیال الف باد تندی بود که چن قطره از گوشه چشمم دزدید و بعد یهو همه جا دوباره آروم گرفت. قلبم کسی و میخواد که قدرشو بدونه. فرصت هایی که به الف داده بودم، همراهی، حمایت و تلاشم واسش بی فایده بود. الف تا ابد تو سطل زباله زندگیم میمونه. عاشق نبودن، معشوق نبودن، حس معلق بودن داره. یعنی نه به کسی متعلقی و ...
آدمهای فوق کمالگرا؛ باید کمالگراییشون رو مهار و کنترل کنند. این تنها راهی هست که بتونند از زندگی لذت ببرند. در غیر این صورت، کمالگرایی تبدیل به یک درد و رنج بیانتها میشه. +واژه کاملگرا به جای کمالگرا رو قبول ندارم. برای کمالگرا؛ هیچ کاملی وجود نداره :) ...
او هست نمیخندد نمیگرید تنها بوی تعفن میدهد... روحش بوی تعفن میدهد... جسمش بوی تعفن میدهد... بوی خون گندیده روی روحش... بوی جسدی هزارساله و در خاک نرفته... کارش این است: تو را ببیند، نزدیکت شود، و آرام، پاکیات را بمیراند. نه با فریاد، نه با خشونت… با یک جمله... با یک نگاه.... با یک ترفند... با ...
جایی که ما زندگی می کنیم ، یک حالت باغ ویلا داره . خیلی قدیم ها ، دکتر مهندس های قدیمی که هر کدومشون نام و نشون بزرگی برای خودشون داشتند ، اینجا ساکن شدن . خانه های چند هزار متری با ساختمان های ویلایی بزرگ و استخرهای بزرگ . بعد از چند کیلومتر که در کوچه جلو بروید ، هنوز باغ هایی را مشاهده می کنید که ...
گفتم کاری ندارد. خودم را میزنم به خواب باز هم. نمیشنوم که نوبهار آمد و شد باز دل من دیوونه... نمیبینم که شاخهها سفید و صورتی میشوند. تقویم را ورق نمیزنم. کاری ندارد. خیال میکنم هنور برفها آب نشده که از سینهکشِ کوه بتازی با اسبی، پرایدی، چیزی و برسی به خانهام و منِ با لبخند به انتظار ایست ...
چند روزی رفته بودم تو غار تنهایی و حالا گرچه اون غم و حس و حال روزهای اول رو ندارم بازم بیرون اومدن ازش یکم سخته.هی به خودم میگم بنویس.همین چیزای کوچیک و روزمره رو بنویس.شاید حالت رو بهتر کنه.هی یه ندای درونی میگه که چی بشه؟ وقت گرانبهای ملت رو بگیری که چی؟ خلاصه گرفتاری شدیما از دست این نداخانوم در ...
جلسه امروزم زودتر تمام شد و الان توی ایستگاه متروی تجریش منتظر حلما هستم... حلما سه سال از من کوچیکتره، متاهله و بشدت متعهد... رابطه اش با همسرش رو دوست دارم، کاملا دوستانه و در کمال احترام و ادب، از این زوج هایی نیستن که الکی لاو بترکونن و ادایی باشن، به هم فرصت حرف زدن میدن، به هم بی نهایت احترام ...
تنهایی زیر قطرات ریز و پراکنده بارون ، توی خیابونهای دلچسب ونک دارم قدم میزنم... یه نخ سیگار مارلبرو بین انگشتامه، دودش قاطی سرمای هوا میشه و محو میشه، هوا بوی غریبی گرفته… بوی خودم، بوی ادوکلن کوکتل ، بوی سیگار مارلبرو... قطرههای بارون آروم آروم میریزن رو صورتم، نمیخندم ولی حس میکنم طرح یه لبخند ...
با هرکسی معاشرت نکنید، فکر نکنید همه دوستتونن فکر نکنید تو عصر معاشرت، معاشرت با همه هیچ ضرری نداره فکر نکنید تعداد دوست های زیاد شما رو آدم خوشحال تری میکنه. بچسبید به همون دوتا دوستی که بهش اعتماد دارید همون هایی که امنیت بهت میدن الان اگر متوجه این موضوع نباشید چند سال دیگه به بدترین روش ممکن متو ...