رییسم کمتر هول بازی درمیاره اخیرا اما چند بار به شدت مسخره ام کرد. کار وحشتناکی انجام نداده بودم و چیزی نیست که درجه اهمیتش رو بتونم درک کنم. لودگی میکرد و من با اخم نگاهش میکردم. نمیدونم این رفتارهای پرخاشگرانهاش بخاطر چیه؟ بخاطر اینکه نمیذارم هول بازی دربیاره واسم یا واقعا تو کارم خوب نیستم! اینک ...
امروز به قدری ذهنم درگیر بود و با خودم دو دو تا چهار تا میکردم که وقتی رسیدیم دمِ خونه حواسم نبود از ماشین پیاده شم امروز سوپر گفت بخاطر مرخصی های زیادی که هفته اول و دوم گرفته شده باید تایم مرخصیمو جابجا کنم تا مشکلی بابت تقسیم شیفت پیش نیاد حالا همه ی برنامه هایی که تو ذهنم برای تولد آبجی و کارای ...
یه تلنگر از من به شما: از سر تنهایی سراغ آدم های سمیِ گذشته ات نرو. تنهایی رو بپذیر ، روی رشد خودت کار کن، و صبور باش تا آدم های درست خودشون سر راهت قرار بگیرن. ...
اسفند ۱۴۰۲ بود، هوا اما توی آن شهر بهاری بود، یلدا علیرغم میل باطنی اش به دیداری فراخوانده شده بود، آن دیدارها را دوست نداشت، اما دوست ندارم و نمی آیم و نه گفتن بلد نبود، قرار توی یک رستوران سنتی بود، کنار ایستگاه راه آهن، با دیوارهای کاهگلی و نور کم رمق و چیدمان قدیمی، در سکوت یک ظهر خلوت ... قطار ...
روزهای گذشته روزهای پراتفاقی داشتم. اول که این آزارگر رو که دکمهش رو زدم. بعد فهمیدم همین حرفها رو به کسی دیگه زده. اون خانم بیچاره ۵ ماهیه که تحت آزار هست و با من مشورت میکرد چطور این رو حذف کنه. فعلا تنها نتیجه این بود که گفتم شما چون باهاش حرف میزدی بهتر هست که اول دیر به دیر جواب بدی، بگی واتس ...
چقدر دلم برای فانی بانو تنگ شده، برای خودش، برای نوشته هاش... چقدر قوی و جسور بود و چقدر من ازش قوت قلب میگرفتم...❤️ چقدر اعتقاداتش عمیق و واقعی بود، چقدر مقتدرانه من رو پند و اندرز میداد...❤️ چقدر پاک و معنوی بود...❤️ کاش دوباره برگرده... فانی بانو اگر نوشته ی منو می بینی، خیلی دوستت دارم...❤️❤️❤️ ...
دیتی که رفتم کمتر از یک ساعت زمان برد! حوصلش سر رفت! حرفی برا گفتن بینمون نموند! ازم سوالاتی میپرسید که شبیه بازجویی بود و در آخر اومد ماشینم و نگاه کرد و چشماش رو طوری ریز کرد که انگار بخواد پلاک رو به خاطر بسپاره. حتی یه جا مچم رو هم گرفت درمورد اینکه دیروز کجا بودم. راستش ازش میترسیدم. پرسید این ...
وسط خونه دراز کشیدم تلویزیون روشنه و پنکه سقفی بالای سرم میچرخه یک لیوان چای نبات ریختم و تو سکوت به چند تا گلدون روی استند کوچیک گوشه ی دیوار خیره شدم هر ازگاهی صدای موتور و ماشین میاد ولی عجیبه که بچه ها امشب نریختن تو کوچه و صدای توپی که به در و دیوار میخوره بپیچه تو خونه دلم تنگ شده، شبا خونه ان ...
با این آرامش و حس رضایتی که الان دارم ، بیگانه هستم، شاید چون هرگز تجربه اش نکردم، نمیدونم چطوری ازش لذت ببرم... خدایا نکنه همه چیز یه خواب باشه... یعنی اینروزها واقعی هستش؟ یعنی من واقعا همینقدر آروم و راضی هستم؟ خدایا شکرت... خدایا هزاران بار شکرت... ولی خدای من نذار موقتی باشی... من این دنیای ر ...
بیان شده مثل مریض محتضری که روزهای آخرش رو میگذرونه و هر دفعه میایی میبینی یکی از علائم حیاتیش رو از دست داده! دیروز ۲۴ فروردین من پست آخر رو منتشر کردم ولی تاریخ رو زده ۲۵ ام! و اینکه قسمت آمار وبلاگ من کلا از کار افتاده.چه داخل پنل چه داخل صفحه اصلی (قبلا گاهی بود گاهی نبود) با این حال من همچنان ه ...