دیشب زود خوابیدم و اواسط شب دیدم (ا) پیام داده: خوبی؟؟ وقتی اینجور میپرسه یعنی میدونم خوب نیستی! دو تا علامت سوال رو به این معنی به کار میبره و از طرفی ما اینجور نیستیم که حال هم رو بپرسیم. مثلا ممکنه یکهو یک نوشته یا چیزی ببینیم و برای هم بفرستیم. خوبی؟ اصلاً صبح جوابش رو دادم و گفتم خوبممم. واقعا ...
هر بار میخوام چمدونم رو ببندم برای رفتن به مسافرت، با خودم میگم صوفی بیابون که نمیخوای بری، اونجایی که میخوای بری، همه چیز هست، نهایت چیزی هم نبردی همونجا میخری، قول بده ۱۱ جفت کفش و ۱۸ تا کیف با خودت نمیبری و یهو موقع چمدون بستن به خودم میام، می بینم آباژور روی میز تحریرم رو هم دارم هول میدم تو چمد ...
چن ماهی خودمو کنترل کردم که پروفایل و اکانت های الف و چک نکنم. بلاکشون کرده بودم. اما امروز تلگرامشو چک کردم. عکس جدید گذاشته بود. عضلاتش بیشتر شده بود. دروغ چرا؟ دلم رفت. قلبم بهش عادت کرده بود. رابطمون قدری طولانی بود که خطوط چهره و بدنش رو هم حفظ باشم. خندهاش و اداهاشو، صداشو، حتی اخلاقیات رو مخ ...
چماق دست دیگران نباشیم... اصولاً انسان بودن ارزشمند تر است... بدون توضیح اضافه ... ...
نقشه ام نگرفت. بهترین و ملایم ترین آرایشی که بلد بودم و انجام دادم و رفتم کافه. خلوت بود، جای خوبی نشستم. اما ث نیومد. بهش زنگ زدم و گفتم تا عصر این کافه ام. گفت خوش بگذره. گفتم اگه میتونه بیاد. گفت قراره واسشون مهمون بیاد و باید بمونه خونه. پلن بی ندارم اما دو راه باقی مونده. یکی اینکه بازی رو بیشت ...
دیشب مهمان داشتیم و برق رفت. رفتیم تو اتاق مامان اینا نشستیم که روشنتر بود و من پتوی مامان رو دور خودم پیچیدم. کمی هم چشمام خواب آلو بودن. مهمان گفت با این سر و صدا خواب میبره؟ گفتم اگر خوابم بیاد بله. و من بسیار خوابم میآمد و دلم میخواست همون لحظه بخوابم. توی اتاق خودم به دلایلی شرایط خوابیدن نیس ...
لپهاش دقیقن از زیر پلک پایینش شروع میشد تا زیر گلوش و پیوسته به غبغبش... دو تا دایره ی صورتی رو لپهاش بود... حس کردم خدا واسش رژ گونه زده... رنگ چشماش ترکیبی از سبز و طوسی بود... دو ماهش بود و خدا بعد از نه سال اون رو به پدر و مادرش هدیه کرده بود... اسمش رو گذاشته بودن رحمه... از بغل کردن بچه ها میت ...
مثبت گراییِ سمّی چیه؟! یعنی تو شرایط سختی هستی اما به خودت اجازهی خسته شدن نمیدی ! حال روحیت خوب نیست ولی دائماً لبخند میزنی و وانمود میکنی که خوبی. احساس غم و اضطراب رو به رسمیت نمیشناسی و فقط شاد بودنت رو نشون میدی. احساس میکنی حق نداری ناراحت باشی ، چون تو چیزهایی داری که بقیه تو رویاهاشون هم ن ...
فردا وقت اجرای نقشهاس. شانس موفقیتم کمه. شاید باید بپذیرمش. انقدر امروز استرس داشتم که هیچ کار مفیدی انجام ندادم. ذهنم زیادی شلوغه. حوصله کسی و ندارم. امروز میخواستم کارهای زیادی انجام بدم اما عملا پوچ شد. کاش حداقل کتاب خونده بودم. امیدوارم زندگیم رو دور بیوفته و روزهام مفیدتر بگذرن. ...
از رفتارهای ب بیش از هر وقت دیگه ای گیج شدم. دفعه های قبل زیاد دقت نکردم اما این الگو زیادی پررنگه. فرقی نداره حرف و من شروع کنم یا اون، هر وقت دلش بخواد جواب میده و گاهی حتی بیشتر از یه روز طول میکشه! بطور غیرمستقیم پیشنهاد بیرون رفتن میده و باز غیبش میزنه! این الگو واقعا عجیبه. شاید من یه شکار کم ...