از صبحه که دارم حملههای هراس زیادی رو تحمل میکنم. نمیدونمم چرا. نمیدونم چی شده. اگر داری این نوشته رو میخونی لابد تو دلت میگی مسئولش تو نیستی! آره باشه مسئول هیچی تو نیستی. کچل کردی منو. از الان تا یه مدت نامعلومی شما مسئول هیچی نیستی خب؟ اگر داری میخونی همینجا اصلا صفحه وبلاگ رو ببند و برو پی زندگ ...
بسم الله امروز واقعا از کوره در رفتم.. بارها به همسر گفتم اجازه نداری تو لهجه ی من گویش من موهای من پوست صورت من ایرادی وارد کنی چون صرفا همسرمی... چرا باید از چیزی که هستم خجالت بکشم؟ چرا باید از مسخره شدن توسط دیگران بترسم؟ چرا باید از یاد گرفتن چیز جدید بترسم؟ چرا باید از اشتباه بترسم؟ چرا باید ا ...
من از جمله انسان های بدبخت روی زمینم که تنها کسی که میتونه به معنای واقعی کلمه نابودم کنه شاهین با بی محلی بازیاش چقدر من بدبختم که همچین نقطه ضعف کوفتی رو دارم ...
حالم خوب نیست! تا حالا شده حالتون خوب نباشه و ندونید چرا؟ من هر وقت حالم خوب نیست میشینم مینویسم. مینویسم حالم خوب نیست چون این مشکل هست، حالم خوب نیست چون پولم کمه، حالم خوب نیست چون فلان اتفاق نیوفتاده، حالم خوب نیست چون فلان حس رو دارم. اما الان که شروع کردم به نوشتن میبینم هیچ چیزی نیست. این خیل ...
To dear grey, my one and only friend, These days I've clearly realized that I've been living as a puppet ever since I'm born. They chose what I wore, where I went, Who I met and how I behaved. Though throughout this whole time I've been growing up with ideas which are 80% against theirs. Well, when ...
وقتی نفس میکشم جریان هوای خیلی سرد رو حس میکنم. از بینیم میره تو از گلوم رد میشه و وارد ریه هام میشه. دور قلبم دور میزنه و دور میزنه و قلیم احساس سرما میکنه. اسمی براش نذاشتم ولی تقریبا موقع هایی که از یه چیزی که بهش دلبسته و یا حتی وابسته ام جدا میشم حس میکنم دیشب ما اومدیم خونه جدید و الان وسایلام ...
1. هنوز گچ پایم را باز نکرده بودم که ماهی خانم شروع کرد به خزیدن روی اعصاب من مثل مار : - قرار بود برم مرخصی و نشد برم - پسرم دیونه م کرده که تو کارت و بیشتر از من دوست داری و واسه همین مرخصی نمی گیری - تعطیلات تموم شد - بدبختی اینه که تعطیلات عید هم ماه رمضونه نتیجه این که من سه روز زودتر رفتم سرکا ...
بعد از سفر یک جلسه کاری داشتم، از روز اول به این کار حس خوبی داشتم ولی نمیدونستم میشه یا نه، حتی نمیدونستم چطوری میشه. ولی جلسات خیلی خوب پیش میرفت، کار رو دوست داشتم، در حوزه رسانه بود، تا حدی آشنایی داشتم ولی چالشهای […] ...
در بی حالی محض با تنی تب دار و افکاری پریشان در شهری دور در اتاقکی سر بر بالین نهاده ای ،چشمهایت به سوی آسمان و دلت به وسعت هفت آسمان تنگ و زبانت را دیگر به گله نمیگشایی اصلا رویت نمیشود دیگر غر بزنی که ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده .میترسی از اون بالا انگشت نما شده باشی که چقدر این آفریده لوس ...
تو هر جایی که باشی خونِ تنِ دریده ی مرا روی دست هایت خواهی دید . من هر جا که تنم از غم بفرساید و بخشکد سایه ی دست های تو را دور گردنم خواهم دید. مدتها بود رنجی شبیه به آنچه که هم اکنون درک میکنم را نچشیده بودم.از آخرین باری که از فرط بد بودن حالِ روحم، جسمم به مریضی افتاد چند سالی میگذرد. بعضی گمان ...