بالاخره به قول مادرم "هوا مسلمون شده " خدا کنه که فعلا مرتد نشه و اون گرما و شرجی حالاها حالاها بره سفر و برنگرده. روی پله های بالکن نشسته ام حیاط کوچکمان پر از گرد وخاک هست و صدای یکنواخت پمپ آب که بی وقفه تلاش میکند منبع آب را پرکند برای ساعت های متوالی قطع آب ،سالهاست که فقط روزی چهار ساعت آب وص ...
بسم الله ۱۰ مهر سال ۱۳۹۹ همسر شماره امو ار خواهرش گرفت و بهم پیام داد...هی یادش بخیر ... تو دورانی نامزدی تعریف میکرد میگفت انقد تو فکرت بودم مسیر سر کاری که هر روز میرفتم رو اشتباه رفتم و سر از نا کجااباد در آوردم.. برای شعر حافظ و سعدی میخوند منم خوشحال که همسر آینده ام چقد دایره ادبیش گسترده اس ...
تنگ نه... یه چیزی بیشتر از تنگ دلم برات شده. میدونم، علم روانشناسی میگه تو چیزی نبودی که دل ارزششو داشته باشه برات تنگ بشه! میدونم! چت جی پی تی میگه من خیلی از تو سر تر بودم! میدونم! دوستام میگن ارزششو نداره ول کن دیگه داره میشه 3 ساله که رفته! اما آخر شبا که میشه، آخرین قرصِ روزمو که میخورم، اون گو ...
گاهی اوقات وبلاگ تبدیل به میدان جنگ میشه. هر نوشته، هر کامنت و هر بار چک کردن وبلاگ تبدیل به یک نبرد میان احساس خوب وبلاگنویسی و احساسات ناراحت کنندهی موجود در این محیط میشه. وبلاگنویسهای خوب زیادی رو دیدم که با عشق و علاقه نوشتن و با درد و ناراحتی وبلاگهاشون رو حذف کردن و با غم از این محیط رفت ...
بسم الله خدارو شکر امسال همکارای خیلی خوبی دارم...دوتا اقان تقریبا همسن و سال خودم هردوشونم مجرد..البته من زیاد صحبتی ندارم با هیچکدومشون و اونا هم با من صحبتی ندارن یه سلام و خداحافظ و تمام...ولی خوشبحال خودشون رفیقن باهم حال میکنند...خداروشکر رقابت و حسادت در حال حاضر نیست..چیزی که تو سالهای قبل ...
خریدم رو انجام دادم پرسید با چی بفرسیم؟ گفتم با پست هزینه پست 130 تومن شد صبح رفتم پول نقد بگیرم پول ایشونم واریز کنم خیلی عجله داشتم زود بیام خونه غذا رو گاز بود حسین اقا هم قراره بود بیاد مبلغ رو زدم حسابش عکس رسید رو فرستادم بعدا متوجه شدم اشتباه کردم 😑 با کلی خجالت نوشتم اشتباه زدم 13000000 پیش ...
من داشتم با اشتیاق کارهای دم دستی و مزخرفی را که روسای جدیدم برایم تنیده بودند انجام می دادم که یهو کسی پرسید: - can you speak English مغز ساده ام به هیچ عنوان نمی توانست آنالیز کند که آن yes چه مصیبت هایی برایم بهمراه خواهد آورد.زیرا بعد از آن yes یک دیالوگ چند دقیقه ای با طرف که یک دختر جوان عرب ...
هرشب به جایت با در و دیوار از دردهایم قصه میگویم من بعد تو دیوانه خواهم شد از زندگی هم دست میشُویم ای کاش از اول نمیبودی تا پای احساسم نمیلنگید من با دلم پیشت چهها کردم اما تو که هربار میجنگید گفتم که من از عشق میترسم گفتی بمانم تا ابد هستی پرواز کردم پر گشودم تا... بال و پرم را گرچه تو بستی ...
صبح زود رفتم حمام ساعت 5 خورده ای بود وقتی اومدم مامان رفته بود سرکار، برنج خیس کرده بود لوبیا سبز ها از فریزر دراورده بود منم پیش خودم گفتم حتما گذاشته واسه دمی غذا رو پختم و ظهر که چشیدم شور بود (حیف این همه زحمت ینی رخ کار میدی ضعف می کرد از بس خوب پخته بودم کاملا دون دون و خوشرنگ نمی دونستم چیکا ...
بسم الله این روزا انقد خسته از سرکار میام که انگار دو شیفت کار کردم امروز ۲ ساعت برق مدرسه قطع بود ما بقی هم صدای جوش کاری میومد دیروزم ۴ ساعت ... تقریبا مطمئنم براشون یادگیری دانش آموز ذره ای اهمیت نداره + کلا نه حس مادر خوبی بودن دارم نه حس معلم خوبی بودن... فکر میکنم این دوتا نقش باهم برای من خیل ...