من معمولاً برای آدمها گریه نمیکنم ،برای رفتاری که باهام کردن گریه میکنم، چون لایق اون رفتار نبودم و این دردناکه. ...
عشق دنیای مرا سوزاند، اما پیشکش داد از این دارم که دینم سوخت، دنیا پیشکش ای که میگویی طبیب قلبهای عاشقی! کاش دردم را نیفزایی، مداوا پیشکش دشمنانت در پی صلحند اما چشم تو دوستان را هم فدا کردهست، آنها پیشکش بسکه زیبایی اگر یوسف تو را میدید نیز چنگ بر پیراهنت میزد، زلیخا پیشکش ماهیِ تنهای تنگم، ک ...
عجب پاییز خشک، دلگیر و مزخرفی که فعلا تنها هنرش این بوده است که نصف مردم را مریض کند و نصف دیگر را دلتنگ.البته گروه اول هم اگر امکاناتش را داشتند دلتنگ می شدند اما از بس ویروس سرماخوردگی ِاین پاییز شاهکار است که طرف را بارها می برد تا لبه بدرود از زندگی و زنده برمی گرداند تا جایی که دیگر مجالی برای ...
نوبتی هم باشه نوبت لیلی خانم بود، البته بلیت این تئاتر رو با کولهپشتی معاوضه کرده، یه کولهپشتی جدید هدیه گرفته بود که نیازی بهش نداشت، بهش گفتم اگر این رو به کسی که نیاز داره هدیه بدی، منم بلیت یه تئاتر رو بهت هدیه […] ...
جالبه، دیدم پست شماره ۴۴۴ هست! تا چند وقت پیش که زیاد اینجا مینوشتم میترسیدم زود به ۱۰۰۰ برسه و انگار یه همچین محدودیتی داره بیان. میگفتم بعدش چه کار کنم. ولی حالا به نظر میرسه به ۵۰۰ هم نرسه هیچوقت. بحث اعداد شد؛ دیشب استریک دولینگوم رسید به روز ۱۰۰۰. نزدیک سه ساله اسپانیایی میخونم و البته که ...
امشب شیفتم و یکمی سرم خلوت تره. همیشه از اینکه شبکار باشم بدم میومده با اینکه تو این بخش شیفت شب از همه شیفت ها بهتره و همه دوست دارن شبکار بیان اما برای من یه حس غم و غربت داره انگار از خونه دور افتادم گاهی فکر میکنم که شاید به خاطر اینه که تو بچگی شب های زیادی مامان پیشم نبوده است یا به خاطر طرحوا ...
میگفت من بیشتر از درد چاقویی که اون کرد تو شکمم، از این ناراحت بودم چرا چاقوش یه مارک اصل نیست! میگفت من بیشتر از اینکه خودم نتونستم زندگی کنم، از این ناراحت بودم که اون تونست زندگی بکنه! میگفت میدونی؟ یه جا یه چیز درست نبود! من دلم میخواست اونم ناراحت باشه! اونم از از دست دادن من ناراحت باشه! اما ...
دیروز دختر یکی از همکاران بازنشسته که فوت هم شده است، وقتی هیچ راهی برای سر آشنایی باز کردن با من پیدا نکرد، به من نزدیک شد و گفت: - من عکس شما رو توی آلبوم مامانم دیدم.انگار یه مراسمی بوده که هم شما حضور داشتید و هم مامانم! و بدین ترتیب دیوار بلندی که عمدا پیش رویم کشیده بودم تا خودم را به نشناختن ...
من و ایمان برای یک سال در یک شرکت فناوری همکار بودیم، من به عنوان مدیرمحصول و ایمان به عنوان برنامهنویس، کاراکتر فوقالعاده جذاب و افتادهای داره، گفتگو کردن باهاش جالبه، طرز فکرهای خاص خودش رو داره. چند وقت پیش پیام داد که بیا هم […] ...
سلام ؛ یه مدتی که اینجا چیزی ننوشتم بیشترش مشغول خواب بودم . چون داروی خواب آور میخورم که دیگه کمتر زندگیو حسش کنم ... خسته شدم چیزیم عوض نشد فهمیدم باز دوباره با آدمای اطرافش قهر کرده بود که بعد شاید ۷ یا ۸ ماه اومد سراغم و دست پیش گرفت که تو ما رو ول کردی و رفتی ...خیلی مودبانه باهاش برخورد کردم ا ...