۱-هوا تقریبا خوبه ساعت کمتری کولر روشنه و میشه رفت بیرون ۲-مشغله ام زیادتر شده باید هر غذایی رو حتما بریزم توی میکسر یا دونوع غذا آماده بشه وجود دختر بزرگم نعمتی هست خیلی وقتها بار آشپزی روی دوش اونه خدا رو شکر برای بودنش الهی که عاقبت بخیر و خوشبخت بشه همراه آبجی های همراه و کمک حالش. ۳-مامان با تو ...
بسم الله واقعا قصدم غر زدن نیست اما هر طرف این زندگی رو بگیری خودش یه جور چالشه... و من این روزا دارم با سختی انتخابم دست و پنجه نرم میکنم.. گاهی میگم کاش معلم نبودم گاهی میگم کاش مرخصی گرفته بودم گاهی میگم کاش جزیره نیومده بودم اما بازم همه ی اینا درست میشد بازم حتما سختی در انتظار بودم سختی بیکاری ...
خاکستری عزیزم، من این مطلب رو در حالی کهیک روز خیلی سخت و بدون استراحت داشتم و هنوز ۸ صفحه ازش جزوه اناتومی من مونده و دارم از خستگی میمیرم دارم برایت می نویسم. احساس احمقانه ای دارم. زندگی دارد تند تر از قبل می گذرد. روزها زود شب می شوند و هر چی جلوتر می رویم زندگی بی رحمانه تر می شود. از استادی که ...
با اختلاف بهترین اپیزودی بود که تا الان از اکنون گوش داده بودم. اونقدر جذاب بود که برگشتم یکبار هم تصویری این قسمت رو تماشا کردم. چقدر کاراکتر مهمان برنامه، مهرداد اسکویی برام جذاب بود. لحظه به لحظهی این قسمت رو لذت بردم. از مسیری […] ...
بسم الله یه دانش آموز دارم بهش میگم آفرین خیلی خوب نوشتی یا با یه ذوق میگم آقا علیرضا دست بزنید احسنت بهت در جوابم با یه صورت بی روحی میگه: خب که چی؟ که چی مثلا؟ من اینجوری میشم😐 خودش یه روانشناسی جدا گونه میخواد + امروز دوتا کلاس اولی جدید اومده بود تو دلم اینجوری بودم که اوخدااا این چه ناز و کوچول ...
این چند روز را چون مجبور بودم روزی چند بار شیرداغ خوردم و چون داغ کردن شیر پروسه کوتاه ولی بسیارعجیبی است، هر بار داغ کردن شیر مساوی شد با سر رفتن آن و به فاک رفتن گاز و نقره داغ شدن من.در نتیجه امروز مجبور شدم تمیز کردن گاز را در اولویت بگذارم و علی رغم میل باطنی آستین هایم را بالا زدم و با میل کام ...
معلم انگار عقل توی سرش نیست 🙌 توقع داره بچه با خط نستعلق بنویسه. اینجوری می نویسه به مادرها تذکر میده که یاد بدین بچه ها مرتب بنویسه، مادرها هم فشار میارن رو بچه مرتب بنویس، فاصله رو رعایت کن و.. خواهرزادم کلافه شده بود اخربه خواهرم گفتم برو نمی خواد کمکش کنی خودم بهش یاد میدم. صدای برادرزادم امسال ...
این هفته خیلی خودم رو درگیر کار کردم، برای اینکه بتونم بیشتر سر در بیارم. یکی از چاشهای جدی رو خدا رو شکر تونستم حل کنم، حداقل سهم خودم رو انجام دادم، بقیه کار با من نیست، ولی امیدوارم درست بشه، چون در ادامه به […] ...
تقریبا 10-12 سال پیش که تمرین نویسندگی میکردم، سعی داشتم جملات رو برعکس کنم، خیلی فکر میکردم اینجور جملاتی پیدا کنم. یکیشون که خیلی به چشم اومد و موندنی شد برام همین بود. "اونجا که پودر ها خنده میشدن!" بماند اینکه پودر چیه و چرا باعث خنده میشه! همه میدونن! ولی من یه لول رفتم بالاتر و رسیدم به "اونجا ...
سلام دوستان نازنینم قبلترها اگر می نوشتم فقط واسه ثبت خاطراتم بود و شاید یه چیزی بنویسم که از اشتباهات من بقیه درس بگیرند ولی الان یه دلیل خیلی بزرگ محبتهای بی دریغ شماهاست و الهی که حال دلتون خوش باشه. دیروز ساعت دو که اومدم مامان توسط خواهر کوچیکه حموم داده شده بود کاری که براش سخت بود ولی انجامش ...