تا حالا به این فکر کردین که چرا دارین وبلاگ مینویسین؟ خیلی از مواقع شده که به یک سر حدی رسیدم و گفتم کافیه و دیگه ادامه ندادم یا خیلی از کسب و کارها هستن که تا یک مدتی پیشرفت میکنن و جلو میرن و بعد از اون دیگه خبری ازشون نمیشنویم. بعضی از خانوادهها و زوجها هستن که با شوق و علاقه زندگیشون رو شر ...
به خودم قول میدم از امروز تا آخرین لحظه ی عمرم هیچ وقت مث این آدم بی مسئولیت نباشم ... قول میدم وقتی چیزیو قبول کردم تا آخر پاش بمونم دربرابرش جوابگو باشم کسیو همینجور بی جواب نزارم ... چه زندگیه من دارم ؟؟؟؟ همش انتظار انتظار انتظار .... مردم از دربه دری . از التماس اینو کردن از زنگای بی جواب از حا ...
بچگیام توی اوج بیهمبازی داشتن، وقتایی که توی یه خونه تاریک و سوت و کور زندگیمو طی میکردم، وقتایی که همه دشمنم بودن! پدربزرگم برام یه عروسک آورد. که در واقع عروسک نبود یه کیف مهدکودک بود که با پنبه پر شده بود. یه میکیموس! که از روزی که اومد انگار تنهاییام پر شد یکم! با اون حرف میزدم، به اون رازهامو ...
بسم الله بالاخره یک هفته کاری پر چالش تموم شد امروز کلی با بچه ها بازی کردم خندونمشون شعر خوندیم و نقاشی کشیدیم خلاصه یکم از بدو بدو کردن در اومدم و خیلی بهمون خوش گذشت واقعا خوش گذشت... کار با بچه ها اینطوریه گه یا پیر پیرت میکنه یا جوون جوون کاش یه اسپیکر داشتم..اول ماه اولین چیزی که میخرم اسپیکر ...
صبح دوشنبه: روی صندلیای قرمز رنگ و نرم و تمیز و نوی اتوبوس نشستم... اتوبوس بهم حس خوبی میده حس سفر.. حس عبور از آنچه که بود بسوی آنچه که هست.. . الان: دلم میسوزه برا بچه ها که باید انقدر دری وری بخونن و حفظ کنن.. نظام آموزشی آشغال و بدرد نخور.. معلومات کشکی بی خاصیت.. عمر و فرصت طلایی کودکی و نوجوو ...
در یک اقدام بسیار نابخردانه و در این اوضاع و احوال مملکت و بی پولی یک پلیور و یک پالتو برای خودم سفارش دادم آنلاین.یعنی نه می دانم که آیا واقعا اندازه هستند یا نه؟ و نه رنگ و جنسشان را دقیق می دانم.تنها چیزی که می دانم این است که یک یک دارکوب توی مغزم فعال شده بود و هی به جمجمه ام می کوبید که: - بخر ...
مترو هنوز نرسیده بود که اشکهای تو رسید. نگاهم به نگاهت دوخته شد و جوانه زدن اشک از گوشه چشمهای خوشگلت رو دیدم. هیولا گفت "پسر داره برات گریه میکنه! پس حتما دوسِت داره!" کله فرفریتو هل دادم سمت لبام و اشکاتو بوسیدم. شور بود! اشک واقعی بود! گفتم "دیوونه! چرا گریه میکنی آخه دم آخری؟" دستمو گرفتی و با ...
وقتی توی اتوبوس نشستم با خودم گفتم این مسیر چهار ساعته تا تهران را چطوری سپری کنم؟ ایدههای مختلفی اومد تو ذهنم، مثل دیدن فیلم سینمایی، تماشای یک قسمت از خانهی پوشالی و … ولی یهو از ذهنم گذشت بد نیست دورهی عکاسی رو تموم […] ...
موهای پرحجم من اینقدر زیاد بود وقتی می بافتم دوتا گیس پرحجم می شد کلی حنا آماده کرده بودم باورکن کم اومد کامل کامل به موهام نرسید طی همین چند روز بعد از گذاشتن حنا یهو انگار شوک به موهام وارد شد شدید ریزش داره کار از دسته دسته ریختن گذشته اینقدر زیاده که میشه وزن کنی به چند گرم می رسه منی که روزی 7. ...
بسم الله صبح ساعت ۴ و نیم برای نماز صبح پل شدم گفتم حالا که نماز پا شدم بزا نیم ساعت برای خودم تو سکوت خونه جدا از هر نقشی که دارم هرکاری دوست دارم بکنم و خودم و خودم تنها باشم.. نیم ساعت بدون بدو بدو کردن ...بدون ظرف شستن...شیر دادن به بچه...پخت و پز کردن طرح درس و ابزار و تکلیف فرستادن خورم باشم و ...