امروز پرهام بهم پیام داد که یکی از بچهها کتابی نوشته و نمیدونه چطوری باید منتشر کنه! گفت احتمالا میشناسمش، منم با توجه به احترامی که برای پرهام قائل هستم گفتم ردیفه بگو بهم پیام بده، وقتی حمید بهم پیام داد، دیدم بله میشناسمش، البته […] ...
تمام دیروز به گذشتن سایت های مختلف و پیدا کردن مقالات مرتبط با پایان نامه م گذشت ؛ انقد که حتی حواسم نبود سه شنبه هست و ساعت ۶ سریال جزر و مد میاد که انگار اصلا نیومد . البته علاقه م هم به این سریال کمتر شده اینم تو فراموش کردنش بی تاثیر نبود ؛ این سریال آبکی صرفا بخاطر شخصیت امیر که جذابیت خاصی دار ...
قبلا کلمات ابهام و عدم قطعیت تو ذهنم با این تعابیر همراه بود: خیلی از ترسهای ما از ابهام میاد چون نمیدونیم قراره با چی مواجه بشیم. آدم دوست داره تا جای ممکن روی اوضاع کنترل داشته باشه که از ابهام کاسته بشه. و چنین جملاتی. حالا چند روزه به این رسیدهم که، به طور متناقضی، در ابهام یه امنیتی هم پیدا ...
بالاخره بعد از تلاش های فراوان و خوردن انواع دم نوش ها و زعفران و پیاده روی و التماس و گریه و هزاران روش محیرالعقول،بدنم راضی شد تا پریود شود! باید اینماه حتما برم آزمایش و سونومو انجام بدم تا ببینم علتش چیه .. خدایا یائسه نشم :/ تنبلی تخمدان نداشته باشم ! ای بابا .. جدن زن بودن خیلی پروسه مزخرفی ست ...
در این اوضاع و احوال خیط مملکت و در حالیکه اگر تا دیروز در سرشماری ها به عنوان رعیت در نظر گرفته می شدیم از دیروز تبدیل شده ایم به رعیت های حرامزاده و در حالیکه دعای کورش برعکس به آسمان رسیده و خشکسالی به مملکت شبیخون زده و ملت هر روز قبل از بیرون آمدن از خانه دروغ هایشان را مثل نقل و نبات در حیب ها ...
نمیدونم چطوری قراره تو این جامعه زنده بمونم؟ حتی یک لحظه تنش حالمو بد میکنه. شاید چون همه زندگیم تنش تحمل کردم. ...
خیلی وقت بود بردیا رو ندیده بودم، یک بار هم همین چند وقت پیش با هم قرار گذاشتیم و من نتونستم برم، اینبار دیگه نمیشد، باید میدیدمش، واقعا هم دوست داشتم ببینمش ولی خب، فرصتی که نیاز بود پیدا نمیشد. برام خیلی جالبه بعضی از […] ...
بسم الله این خانمی که عکس رو میبینید خاله ریزه کلاسمه همسر رو که میبینه میگه خانوم بابات اومده دنبالت😁 هرچی بهش میگم نه عزیزم بابای پسرمه نه بابای من متوجه نمیشه تو این عکس سرکار خانم مثل هر روز همیشه و هر زنگ قهرن، چون مداد دوستش رو گرفته و پس نمیده... و دربرابر دوستش که مدادشو به زور گرفته گفته ...
عجیبترین چیز بزرگسالی که خود زندگی نمیذاره زندگیت رو بکنی. انقد کار، انقد مشکل، انقد دوییدن، همهش برای اینکه بتونی یکی دو روز آروم بشینی و زندگی کنی. ...
1. واحدی که واردش شده ام واحد خطرناکی است و اطلاعات جالبی رد و بدل می شود و با توجه به اینکه من فعلا پست سازمانی دارم به ناجار دسترسی به تمام اطلاعات و سامانه ها به من داده شده دست اما خوب من ادم کنجکاوی نیستم و کاری به کار کسی ندارم.تا اینکه امروز دیدم از بالا به آمحسن دستور داده اند برای یک آدم کل ...