صحنه خانه ای را نشان میدهدکف چوباثاث پارچه کشیده و خاکیدری رو به روی صحنه هستو دری دیگر کنار صحنه که کمی از آن مشخص ایت .گوشه تخت و کمد .در اصلی با فشار باز میشودمرد مسن ریش بلندیبا زن و مرد جوانی وارد میشود .مرد بلند تر از مسن و ریش متوسطی داردزن ظریف و باریک استنور کوتاه ماه از پنجره های دو سوی دی ...
دور نور شمعسایه هایی روی دیوارچون هیولایی میرقصندزیر نور شمعمیز ها و صندلی هاسکون دارنددر این کلبه تابوتی زیر نور شمعی کهفیتیله اش تا صبح روشن استتمام ارکان هستی در آرامشندو هیولاها میرقصندمیرقصند تا بمیرندو با نور شمع یکی شوند .پ.ن: موسیقی ::Wiener Blut اثر یوهان اشتروس دوم .پ.ن۲: اطلاعات نقاشی رو ...
مرگ به یکباره نمیآیندبه انقلابی می ماندآرام و زیر پوست شهرمیان تصاویر یکنواخت هستیو نبض تند ساعت ها و دقیقه هاو پمپاژ آدمیانچیزی که سالهاست تو را گرفتههمان بیماری که خونت را لخته کردهبالاخره ظهور میکندو این بار تماما در برت میگیردانگار در دادگاهی هستیو سالهاست قضات حکم های یکنواخت برایت میخوانندانگ ...
دروغ میگویمدروغکه من موجودی پست و رقت انگیزمچرا که در پس ذهنخود را می ستایمدروغ میگویمکه دیگرانی با من برابرندچرا که وقت دیدنشانخود را برتر میبینمآه آدم های دروغگوآنقدر شعبده به کار برده ایدکه خود فریب خورده ایددر پس ذهن حشره ای موذی هستیدو در عمل موجودی مزیناما خود را در بستر فاش میکنیدو آنگاه است ...
داستانی کوتاه از تهمتن :تیمارستان ال.سی.تو (L.C.2)واقع در جزیره ای دور افتاده اواسط اقیانوس آرام ::: اتاقیست کوچک با دیوار های سفید غبار گرفته ؛ پنج مرد و سه زن با روپوش های سفید و زیر دستی پر از کاغذ که یکسر در آن مینویسند؛ صدای برخورد موج های طغیانگر آب به صخره هایی که از پنجره بزرگ و فلزی اتاق پی ...
نیمه شبی بود ، از فرط بی خوابگی سر به دشت گذاشتم ؛ مهتابی بالای سر میدرخشید و عجیب بزرگ و پر نور مینمود ؛ اطرافش آسمان سیاه سیاه بود و خبری از دانه مرواری ها نبود . درختان خمیده را میگذراندم ؛ علف های کوتاه ؛ نم برگ ها و دشت بزرگ پهنی که نگاهم را به خود جلب نمود ؛ پشت درختی پناه گرفتم ، سر بالا کردم ...
امروز به تاریخ چهارم تیر 1405 داشتم کتاب ملال انگیز چخوف رو میخواندم ؛ رسیدم به صفحه ی شصت و هشت و همانجا کتاب را گرفتم و با طمانینه از وسط دو نصف کردم و بعد هر نصف رو هم دو نصف کردم و به همین ترتیب ادامه دادم ، فکر میکنم حوالی ساعت هشت بود که کتاب صد تیکه شده چخوف را داخل یک پلاستیک انداختم و گره ز ...
فانوس شببر عمق تنهاییم افزودو نگاهی که ابر های سیاه را پاره میکردمن اکنونچونان کلاغی سیاهدر عمق شومی این میغ فرو میرومتنم را در سیلاب باران های هرگز نیامده غرق میکنمو جنازه ام رابر آسمان صعب حیات فرود می آورممن از آن بالابه عمیق ترین رنج بشر مسلطمبه آن کوژپشتیکه مرگ را قورت داد وخلتش را بر جنازه گرگ ...
«برای کسانی که نوشتن برایشان فقط یک علاقه نیست»نوشتن اغلب در تنهایی اتفاق میافتد.اما رشد کردن در نوشتن، معمولاً در جمعی از نگاههای دقیق و صادق شکل میگیرد.بسیاری از نویسندگان، پیش از آنکه شناخته شوند، در حلقههایی کوچک از نویسندگان دیگر حضور داشتهاند؛جایی که متنها خوانده میشد،بیتعارف نقد میش ...
با چت جی پی تی داشتم صحبت میکردم ، پرسیدم کل کتابای نوشته شده چند تاست ؟ گفت :«تقریبا صد و پنجاه ملیون » ، گفتم: «یه آدم به طور میانگین اگه تا هشتاد سالگی عمر کنه چند تا میتونه بخونه؟» ، گفت اگه فعال ترین حالتشو در نظر بگیریم که کسی هفته ای یک کتاب بخونه (سالی پنجاه و هفت تا ) ، در طول شصت و پنج سال ...