عروسک لعنتییه جور بهم زل زدیانگار میخوای درسته قورتم بدیهمونجا نشستیمن سر تختمزل زدم بهتاز چشمات میترسمانگار یه روح ساکتی داخلشهانگار ته اون پنبه هایکی داره داد میزنه«هی حرومیا من اینجام …هی »عروسک لعنتیبه چی داری فکر میکنیرو طاقچه گرفتی نشستییه بدن پوسیدهیه گوشای افتادهیه دماغ قهوه ایتوام باید مثل ...
شبا خوابم نمیبره ، آره واقعا نمیتونم بخوابم ، برام وحشتناکه هجوم افکاری که هر کدوم مثل یه تیر میمونن ، فکر میکنم به آینده و گذشته زندگی نکردم و مغزم میپاشه رو زمین ، همش میگم کاش بمیرم بعد یه صدایی میاد «هی پسر شاید راهی باشه !!!» بعد میگم نه ولش کن ، خیلی متنفرم از ایرانی بودن خیلی زیاد خیلی خیلی خ ...
۷شبا خوابم نمیبره ، آره واقعا نمیتونم بخوابم ، برام وحشتناکه هجوم افکاری که هر کدوم مثل یه تیر میمونن ، فکر میکنم به آینده و گذشته زندگی نکردم و مغزم میپاشه رو زمین ، همش میگم کاش بمیرم بعد یه صدایی میاد «هی پسر شاید راهی باشه !!!» بعد میگم نه ولش کن ، خیلی متنفرم از ایرانی بودن خیلی زیاد خیلی خیلی ...
گاهی زندگی برایم خنده دار میشود تکرار کلیشه های پیشین انگار خدا از آن بالا برایم چشمک میزند «هی پسر پاشو امروزم مثل دیروز »من گوشه تختم مچاله میشوم فرشتگان میخندند و اطرافم پرسه میزنند ...دور از آتش می ایستی همراه کشاکش شعله ها فلسفه میبافی شعله وسیع تر میشود تخت سنگ چال تر مرکبت خالی تر آسمان تیره ...
گاهی زندگی خنده دار میشود تکرار کلیشه های پیشین انگار خدا از آن بالا برایم چشمک میزند «هی پسر پاشو امروزم مثل دیروز »من گوشه تختم مچاله میشوم فرشتگان اطرافم پرسه میزنند و میخندند ...زندگی سنگ میزاره جلو پات راه میزاره آینه میزاره تو هم همشونو لگد میکنی انگار داری به زندگی فحش میدی...بعضیا خیلی جدین ...
گاهی زندگی خنده دار میشود تکرار کلیشه های پیشین انگار خدا از آن بالا برایم چشمک میزند «هی پسر پاشو امروزم مثل دیروز »من گوشه تختم مچاله میشوم فرشتگان اطرافم پرسه میزنند و میخندند ...وقتی کارا زیاده سرت درد میگیره واسه یه خواب وقتی کارا کمه سرت درد میگیره از خواب زیادزندگی انگار مسخرمون کرده...بعضیا ...
سلام , از اولش بگم قراره پست طولانی بشه آقا من رفتم تو گروه بله که خیلی از رفقای ویرگولی اونجا بودن یه دو سه روزی اتراق کردم و دیدیم هوای دلپذیریه , یاد و خاطرش تو ذهنم موند و میمونه برای همیشه .خب تهمتن قصه ما که رفت بله شاد و خرم اومده براتون داستان عامه پسند بنویسه , حالا واسه چی ؟منو دوستان بل ...
دیگه از همه چی خستمشدم مثل مادربزرگ پیرم تنها کاری که ازش برمیاد رفتن تا دستشوییه منم همین شدم یه بیمار یه معتاد به زمان یه کور یه نفر که حتی یادش نمیمونه امروزش چطوری گذشت قبلا دردم دوا داشت کتاب فبلم موسیقی الان اونا هم شدن بخشی از بیماریم دیگه خستم از همه چی از حرفای صد من یه غازی که مجبوری گوششو ...
ما کودکان دیروزخیال کردیم بزرگ شده ایمو با متر های خیالقد رویاهایمان را اندازه گرفتیمفراموش کردیم جسور بودن رابی پروا بودن راآزاد بودن رافراموش کردیم پروانه زیبای باغ رایا آن درخت سبز میان حیاط رافراموش کردیم شوق دیدن گله گوسفند رایا دنبال کردن زنبور و نیش خوردن رافراموش کردیمخودمان را در گل بغلتان ...
امروز وارد یکی از گروه های بله شدم که بعضی از دوستان ویرگولی داخلش بودن واقعا حس خوبی داشت بعد تقریبا پنجاه روز با ویرگولیا باز صحبت کردم , اگه دوست داشتید جوین بشید دلم برای همتون خیلی تنگ شده , سراغ بعضی از بچه ها رو گرفتم نبودن تو گروه امیدوارم بیان و صحبت کنیم لینکشو تو پ.ن میزارم .پ.ن:ble.ir/jo ...