میان جنگلی ایستاده امزیر سایه درختان قطورو در همهمه حیوانات دوردر عمق آتشی خیره شدمچوبی بر میدارمتکانی به چوب های مرده میدهمتا آتش گر بگیردانگاه گرمایش را نرم نرمک بر پوستم حس میکنمزمین سبزیستو اطراف آتش سه چهار سنگ بزرگ قرار داردچوب ها میسوزند و صدایی هیولایی بیرون میدهندمن در عمق آتش مینگرماو مثل ...
فرهنگ ایرانیفرهنگی دوهزار و خورده ای سالهفرهنگی که از کوروش به ارث رسیدهفرهنگی در باب سنت هادر باب زیستن هاو در باب آزادیآه ، آزادییادم باشد بگویممردم آزادی داریمباکیف های الماسیژل های اروپاییخط چشم های فرانسویکفش های آمریکاییتیشرت های روسیدر خیابان میگردنداما در سریاد کوروش را دارندروی جمجمه اشان د ...
موجوداتی اطرافم پرسه میزنند ، به اشکال و هندسی متفاوت . در اتاقم مینشیم ؛ اتاقیست کوچک با دو پنجره یکسر و تختی زرد رنگ . روی تخت مینشینم و به کتابخانه مقابلم خیره میشوم ، کنار او دیواریست ، دیواری مرده و سفید رنگ .گاهی میخواهم بلند شوم و او را احیا کنم ، همیانطور کتاب های مقابلش را .میخواهم دستانم ر ...
دوربین از بالا مردی را نشان میدهد در چارچوب کافه ای ایستاده ، مرد چهار شانه و بلند است و موهای سفید و سیاهی دارد که نشان مسن بودن اوست ، کافه صحنه ایست کوچک با چند میز و صندلی که همه پر هستند ، دوربین پس از نمای باز میزی را نشان میدهد که دو مرد روی آن نشسته اند ؛ یکی کوتاه و نحیف ، دیگری چاق و گنده ...
صحنه خانه ای را نشان میدهدکف چوباثاث پارچه کشیده و خاکیدری رو به روی صحنه هستو دری دیگر کنار صحنه که کمی از آن مشخص ایت .گوشه تخت و کمد .در اصلی با فشار باز میشودمرد مسن ریش بلندیبا زن و مرد جوانی وارد میشود .مرد بلند تر از مسن و ریش متوسطی داردزن ظریف و باریک استنور کوتاه ماه از پنجره های دو سوی دی ...
دور نور شمعسایه هایی روی دیوارچون هیولایی میرقصندزیر نور شمعمیز ها و صندلی هاسکون دارنددر این کلبه تابوتی زیر نور شمعی کهفیتیله اش تا صبح روشن استتمام ارکان هستی در آرامشندو هیولاها میرقصندمیرقصند تا بمیرندو با نور شمع یکی شوند .پ.ن: موسیقی ::Wiener Blut اثر یوهان اشتروس دوم .پ.ن۲: اطلاعات نقاشی رو ...
مرگ به یکباره نمیآیندبه انقلابی می ماندآرام و زیر پوست شهرمیان تصاویر یکنواخت هستیو نبض تند ساعت ها و دقیقه هاو پمپاژ آدمیانچیزی که سالهاست تو را گرفتههمان بیماری که خونت را لخته کردهبالاخره ظهور میکندو این بار تماما در برت میگیردانگار در دادگاهی هستیو سالهاست قضات حکم های یکنواخت برایت میخوانندانگ ...
دروغ میگویمدروغکه من موجودی پست و رقت انگیزمچرا که در پس ذهنخود را می ستایمدروغ میگویمکه دیگرانی با من برابرندچرا که وقت دیدنشانخود را برتر میبینمآه آدم های دروغگوآنقدر شعبده به کار برده ایدکه خود فریب خورده ایددر پس ذهن حشره ای موذی هستیدو در عمل موجودی مزیناما خود را در بستر فاش میکنیدو آنگاه است ...
داستانی کوتاه از تهمتن :تیمارستان ال.سی.تو (L.C.2)واقع در جزیره ای دور افتاده اواسط اقیانوس آرام ::: اتاقیست کوچک با دیوار های سفید غبار گرفته ؛ پنج مرد و سه زن با روپوش های سفید و زیر دستی پر از کاغذ که یکسر در آن مینویسند؛ صدای برخورد موج های طغیانگر آب به صخره هایی که از پنجره بزرگ و فلزی اتاق پی ...
نیمه شبی بود ، از فرط بی خوابگی سر به دشت گذاشتم ؛ مهتابی بالای سر میدرخشید و عجیب بزرگ و پر نور مینمود ؛ اطرافش آسمان سیاه سیاه بود و خبری از دانه مرواری ها نبود . درختان خمیده را میگذراندم ؛ علف های کوتاه ؛ نم برگ ها و دشت بزرگ پهنی که نگاهم را به خود جلب نمود ؛ پشت درختی پناه گرفتم ، سر بالا کردم ...