می‌خواهم واقعه ای را شرح دهم که از تلخ ترین های زندگیم بوده است ، از آن وقایع که ذهن آدمی را دو شقه میکند و تاثیری شگرف بر دید او تا پایان عمر می‌گذارد .روایتی که امروز برایتان بیان می‌کنم ، در شب سرد و برفی زمستان دو سال پیش رخ داده ، راستش در این دو سال نه توانستم از آن بنویسیم و نه به کسی جزئیاتش ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

-حضرت آقا ، آدم به همه چیز عادت می‌کند ، حتی افسردگی ، بعد هم معتادش می‌شوی ، اصلا طبیعت آدمیزاد همین است ، اولش درد میکشی و بعد دیگر نمیتوانی رهایش کنی ، مگر نمی‌گویند سندرم استکهلم ، اینها که دروغ نیستند ، آدم وابسته شکنجه گرش شود ... اینها را که از خودشان در نمی آورند که ...-یعنی جناب عالی می‌فرم ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

ادامه قسمت قبل : شخصیت ما روی کاناپه بیهوش افتاده و رفیقش به دنبال دکتر رفته است .در این فاصله خوب است شما را با شخصیت بیشتر آشنا کنم ... شخصیت ما فقیر و بی‌استعداد است ، نه آنکه خانه نداشته باشد یا جایی نباشد که از آن پول بخورد ، پدر و مادری بازنشسته دارد که ماهی یک بار برایش پول می‌فرستند . و همچن ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

حوالی غروب بود ، شخصیت ما کاپشن مشکی کهنه اش را پوشید و به راه افتاد . قد متوسط ، چارشانه و با چشم و ابرویی مشکی . در عمق چشمانش اندوهی نشسته بود و به او چهره ای گرفته و عبوس می‌داد ، جذاب نبود اما به واسطه این غم مرموز و مشکوک به نظر می‌رسید. کوچه تاریک پشت خانه را گرفت و تا در خانه رفیق سابقش ، آ ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

-اینجا همون جاییه که گفتم ، بام شهر ، از اینجا انگار کل دنیا معلومه -تعریفشو زیاد می‌کردی -قبلنا هر شب میومدم اینجا ، اونموقع هنوز سیگارو ترک نکرده بودم ، هر شب میومدم و از اینجا نگاه می‌کردم و سیگار می‌کشیدم - چه با حال ، غمگین بودی لابد ...-آره خب غمیگن بودم -واسه چی ؟ -دختر حوالی غروب -یعنی چی ؟ ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

-یه زمان ، یه دختر کابوی، تو ده ما زندگی میکرد ... اون عاشق مردای کوتوله بود ، همیشه پشت اسبش یه کوتوله میشست و با دختر میرفتن و تا یه هفته تو جنگلا میگشتن ؛ دختر قوی و زیبایی بود ... مو های آلبالویی داشت ، چکمه ی بلند چرمی میپوشید ، یه تبر خاکستری هم به پشت اسبش میبست ... یه روز کوتوله با اسب برگشت ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

اول :صدای مرگ میاداون بیرونصدای گوله و تفنگ میادصدای افتادن و صدای دوییدنصدای شعار دادنصدای خوابیدناون بیرونبرگا آروم میریزنزمستون میشهبرف میخواد بباره رو زمینبرف سرخ بهاریبرف سرخ لاله ایبرفی که پاک بکنه رد خونواون بیرون صدا میادصدای گوله و تفنگ .دوم:فردا شهر رنگ میگیرهرنگ خونرنگ غمفردا شهر رنگ میگی ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

یه دختر کابویی بودتو ده ما قدم می‌زداز زیر شاخه ها می‌رفتخورشیدو اون خوب گول می‌زداون دختر کابوی مارو اسب سم طلا می‌رفتاسبی که موهاش تو هواستسپیدی تنش به ماه آسمون میزدرو گندم زار ده ماروی اون طلاییازیر نور خورشید زرین کلاهدختر کابوی با اسبش میتازوندملخا براش گیتار می‌زدنآسمون شاعر میشدابرا دست زیر ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

به ادبیات معاصر آمریکا علاقه زیادی دارم ، یه بی پروایی و آزادی خاصی توی آثار نویسنده‌هاش موج می‌زنه. بوکوفسکی هم یکی از هموناس ،یه نابغه واقعی که با رئالیسمِ کثیفش یه سبک جدید و جذاب رو به ادبیات اضافه کرده …داستان رمان «ساندیچ ژامبون » درباره پسری به نام هِنری چیناسکیه ، شخصیتی که از کودکیش شروع می ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

سردرگم بودیم که اینجا کجاست ؟ دریاچهِ بلند و سبزی بود ، ما از روی پل گذشتیم و بعد به یکباره تصمیم گرفتیم ادامه راه را نرویم چون حداقل چهار ساعت طول می‌کشید ، از آن تصمیم های سخت و ناگهانی ، پیچیدیم و دوباره سمت پل رفتیم که باز تصمیم گرفتیم برگردیم و جایی غذا بخوریم …پسر بچه دوازده ساله ای روی نیمکت ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید