بخشی از کتاب پیرمرد و دریا ::: «نیمه‌ماهی... ماهی‌ای که روزی کامل بودی. متأسفم که بیش از حد دور رفتم. هم زندگی خودم را نابود کردم و هم تو را.»🔴این نوشته ممکنه بخش هایی از کتاب پیرمرد و دریا -اثر ارنست همینگوی- رو اسپویل کنه 🔴 درود بر شما راستش خیلی اهل نقد نوشتن روی کتابها نیستم و به معرفیشون بسنده ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

داستان از تهمتن :پیرمردی روی آسفالت های داغ یک ظهر تابستانی با کفش هایی که جیر جیر صدا میدهند لب جاده ای راه میرود .ماشین ها از کنارش میگذرند و بعضی برایش بوق میزنند .ماشین ها مثل سوسماری روی آسفالت میخزند و صدایی از خودشان بیرون میدهند .پیرمرد کلاهی لبه دار پوشیده و ریختش مثل پیرمردی است که روی آسف ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

داستان از تهمتن :من آدم ماندن نیستم ، می آیم که بروم . در حقیقت می آیم و مدتی میمانم و بعد همه چیز که آرام شد مثل سوسماری که استتار کرده باشد میدوم و در میروم .شاید بگویید آدم مزخرفی هستم و باعث آزردن دیگران میشوم ، باید بگویم حق دارید چون خودم این را میدانم .از آن به بعد [وقتی این را فهمیدم ]مثل قط ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

داستان از تهمتن :من آدم ماندن نیستم ، می آیم که بروم . در حقیقت می آیم و مدتی میمانم و بعد همه چیز که آرام شد مثل سوسماری که استتار کرده باشد میدوم و در میروم .شاید بگویید آدم مزخرفی هستم و باعث آزردن دیگران میشوم ، باید بگویم حق دارید چون خودم این را میدانم .از آن به بعد [وقتی این را فهمیدم ]مثل قط ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

داستان کوتاه از تهمتن :روز هایی در زندگی هست که همه چیز جور میشود ، آن روز ها کمند و کم پیش می آید همه چیز جور شود .میخواهم برایتان داستان یک روز خوب را بگویم :روزی بود در طبیعتی بکر ، زیر نور خورشید که از آن بالا طلایی میتابید ، دوچرخه سواری میکردم ؛ عناصر طبیعت زیر رکاب هایم تکان میخورد و من صدایش ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

داستان کوتاه از تهمتن :روز هایی در زندگی هست که همه چیز جور میشود ، آن روز ها کمند و کم پیش می آید همه چیز جور شود .میخواهم برایتان داستان یک روز خوب را بگویم :روزی بود در طبیعتی بکر ، زیر نور خورشید که از آن بالا طلایی میتابید ، دوچرخه سواری میکردم ؛ عناصر طبیعت زیر رکاب هایم تکان میخورد و من صدایش ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

میان جنگلی ایستاده امزیر سایه درختان قطورو در همهمه حیوانات دوردر عمق آتشی خیره شدمچوبی بر میدارمتکانی به چوب های مرده میدهمتا آتش گر بگیردانگاه گرمایش را نرم نرمک بر پوستم حس میکنمزمین سبزیستو اطراف آتش سه چهار سنگ بزرگ قرار داردچوب ها میسوزند و صدایی هیولایی بیرون میدهندمن در عمق آتش مینگرماو مثل ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

فرهنگ ایرانیفرهنگی دوهزار و خورده ای سالهفرهنگی که از کوروش به ارث رسیدهفرهنگی در باب سنت هادر باب زیستن هاو در باب آزادیآه ، آزادییادم باشد بگویممردم آزادی داریمباکیف های الماسیژل های اروپاییخط چشم های فرانسویکفش های آمریکاییتیشرت های روسیدر خیابان میگردنداما در سریاد کوروش را دارندروی جمجمه اشان د ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

موجوداتی اطرافم پرسه میزنند ، به اشکال و هندسی متفاوت . در اتاقم مینشیم ؛ اتاقیست کوچک با دو پنجره یکسر و تختی زرد رنگ . روی تخت مینشینم و به کتابخانه مقابلم خیره میشوم ، کنار او دیواریست ، دیواری مرده و سفید رنگ .گاهی میخواهم بلند شوم و او را احیا کنم ، همیانطور کتاب های مقابلش را .میخواهم دستانم ر ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

دوربین از بالا مردی را نشان میدهد در چارچوب کافه ای ایستاده ، مرد چهار شانه و بلند است و موهای سفید و سیاهی دارد که نشان مسن بودن اوست ، کافه صحنه ایست کوچک با چند میز و صندلی که همه پر هستند ، دوربین پس از نمای باز میزی را نشان میدهد که دو مرد روی آن نشسته اند ؛ یکی کوتاه و نحیف ، دیگری چاق و گنده ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید