🔴احتیاط : داستان چند مورد الفظ رکیک داره پس اگه دوست ندارید همچین الفاظی بشنوید لطفا نخونیدش ...صحنه : ایوان چوبی خانه ای با سایه بان ، رو به محیطی خشک و بی آب و علف . ریل قطار آن دورهاست و هر از چند گاهی قطاری میگذرد . هوا خفه و گرفته و آسمان خاکستریست اما بارانی نمی بارد . دو صندلی چوبی میان آنها ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

ادامه قسمت قبل :همانطور گونی وار پیش میروند . به پارکی میرسند ، پارک که نمیتوان گفت یک محیط بزرگ و سبز که دو تیر بزرگ برق سفید بالای خود دارد . جمعی حدودا ده نفره دور آتش که در حلبی سیاهی میسوزد حلقه زده اند ، چند نفری هستند با ظواهر گوناگون ، بعضی پتو دور خود پیچیده اند ؛اکثرا کثیف و ظاهری اصلاح نش ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

ساعت دو نصفه شب ، مهراد داشت در خیابانی طویل راه میرفت ، همانطور غرق افکار خود بود ، چشم هایش از وحشت و گنگی کاملا باز بود ، میانه راه از زیر ساختمان نیمه کاره ای میگذشت که ناگهان ضرب تندی را بر پشتش احساس کرد ، ضربه مثل وقتیست که دوستی در مدرسه به شوخی بر پشتت میکوبد اما ناخواسته آنچنان محکم که بعد ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

مِن باب حضور خود در این صحنه میخواهم طرف شما دوستاران علم سخن گویم همانطور که میدانید پیرمردی هستم رو به زوال ، بهار زندگانیم گذشته و رو به خزانم ، تا روز های آینده بازنشست خواهم شد و کل این مکان را که سی سال در آن زیسته ام ترک خواهم گفت . میخواهم اینبار اینگونه آغاز کنم ، من در این سی سال تمام راهر ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

🔴بخش هایی از داستان کتاب در این نوشته لو میره اما کتاب به طور کلی اسپویل نشدنی هست چون پایانی نداره پس اگه کتاب رو هم نخوندید باز هم خوندن این نقد خالی از لطف نیست ‌🔴شروع نقد : کافکا جامعه ای رو به تصویر میکشه که فقط به دنبال بردست ، بردگی مدرنی که داخلش شلاق وجود نداره اما مردم با بیگاری به بردگی گ ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

مغازه کوچک آجیل فروشی _ آقا جان آدم باید حساب پولش را داشته باشد ، باید درست حسابی خرجش کند ، یک مشت ارزن هم که جلوی خروس میپشاند با حساب میپاشند این که پول است ._ بله بله البته که جناب عالی درست می فرمایید _خوب یادم هست زمان جوانی آنقدر پس انداز داشتم که میتوانستم دست زنم را بگیرم و چند سالی در جزی ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

جلوی مغازه .جلوی مغازه ای کوچک .جلوی مغازه کوچکی که ‌بسه توپ های رنگارنگ دارد .جلوی مغازه ی کوچکی که یخچال نوشمک دارد بسته های چیپس و پفکیخچالی هم برای نوشابه داردپیمردی نشسته پیرمردی که عصا زیر چانه گذاشته و به خیابان خیره است .میخواهم خودم را به جای او بگذارم من کسی هستم که با لباس آبی و شلوار آبی ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

اگر طول جاده مقابلم را بگیری و همانطور برانی به تهران یا یا کالیفرنیا میرسی .پیرمرد پشت سری سرفه میکرد و راننده مرا به خاطر رعایت نکردن ادب ملامت میکرد .چشم های راننده مثل وزق بود و در آن نور خورشی که مستقیم به شیشه میخورد مثل یخ بزرگی در لبوان ویسکی میدرخشید .اطرافم درخت بود و باد و یک رودخانه که د ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

پا از خانه بیرون گذاشتم ، خیابان خلوتی بود با درختان و ماه و نور زرد تیر های چراغ برق آسمان مثل اقیانوسی بود ...............................مثل سایه ای در پیاده رو افتادم و شنا کردم . 0000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000شنا کردم و شنا کردم ماشین ها از کنارم میگذش ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

سرزمین هنر دوستان سرزمین دوستان هنر سرزمین مردم هنر دوست سرزمین دوستان هنر سرزمین کسانی که شعر میخوانند سرزمین کسانی که شعر میگویند سرزمین کسانیکه شعر دوست دارند سرزمین کسانی که شعر ها را میپرستند من در اینجا خانه دارم سرزمین دوستاران هنر سرزمینی که پر از شعر است و دفتر های بلند دفتر سعدی و حافظ دفت ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید