پذیرای نظراتتون هستم :خیلی وقت ها باید به یاد بیاریم که قدم های کوچک و تصمیمات به نظر ناچیز یک جامعه چه میزان در تعیین سرنوشت و آینده مردم تاثیر گذاره , دو مثال براتون میزنم :چند ماه پیش خانم زینب موسوی _بلاگر و یوتیوبر _ در سطح یوتیوب با لحنی طنز و همراه با تمسخر ابیاتی از شاهنامه رو خوند که فیلم ه ...
پذیرای نظراتتون (البته با رعایت ادب )هستم :خیلی وقت ها باید به یاد بیاریم که قدم های کوچک و تصمیمات به نظر ناچیز یک جامعه چه میزان در تعیین سرنوشت و آینده مردم تاثیر گذاره , دو مثال براتون میزنم :چند ماه پیش خانم زینب موسوی _بلاگر و یوتیوبر _ در سطح یوتیوب با لحنی طنز و همراه با تمسخر ابیاتی از شاهن ...
گاهی خبر گرفتن از کسی سخت میشود , باید با انگشتانت کلنجار بروی برای ارسال پیام , شصتت خشک میشود و بالا پایین میرود و حسی گنگ آمیخته با تردید و ترس تو را فرا میگیرد ,خواستم از دوستی خبر بگیرم اما نتوانستم, این پست را قرار دادم که اگر خواند حال و احوالش را بگوید , تنها یک «خوبم » کافیست . Fyodor ❤️حال ...
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذردهم رونقِ زمان شما نیز بگذردوین بومِ محنت، از پی آن تا کُند خراببر دولتآشیان شما نیز بگذردبادِ خزانِ نکبتِ ایامْ، ناگهانبر باغ و بوستان شما نیز بگذردآب اجل که هست گلوگیر خاص و عامبر حلق و بر دهان شما نیز بگذردای تیغتان چو نیزه برای ستم درازاین تیزی سنان شما نیز بگذردچون ...
برای این پست خیلی منتظر خوندن کامنتتاتون هستم چون دوست دارم نظرتون رو درباره مطالب ایراد شده بشنوم :بعد از کنکاش های بسیار در پست های ویرگول متوجه موضوع عجیبی شدم «مثبت نگری مرضی» بعضی دوستان رو دیدم که خیلی میخواستن همه چیزو مثبت ببینن مثلا میگفتن «حالا که اینترنت قطع شده بیایید به جنبه ی مثبتش نگا ...
«محتوای این قسمت برای افراد زیر چهارده سال مناسب نمیباشد📢»نادر چشمش به محمد افتاد , داد زد «وایسا , ممد وایسا» از کیوسک فاصله گرفت و از زیر سر در شهربازی عبور کرد , به دنبال او میدود , وارد پارک , نهال های سبز , کاشی های ترک خورده , پارک خلوت است و نادر به دنبال محمد میدود , نگهبان در کویوسک را باز ...
((این قسمت برای افراد حساس مناسب نمیباشد🚨)) دختر بچه ای در حال گریستن مقابلش ایستاده , چند ثانیه طول می کشد به خودش بیاید , «چه شده ؟ چیه ؟» , «مامانمو میخوام » نادر به سوی او میرود , زانو میزند و دستان دخترک را از مقابل چشمانش میرباید , لباس سرمه ای , دامنی چین چینی قرمز و کفش های مشکی و موی لخت بل ...
حوالی ساعت هشت صبح نادر از خواب برخواست , کمرش درد میکرد و دست بر کتف وارد آشپرخانه دود گرفته و کثیف و کوچک خانه شد , بوی چرب روغن و گاز کثیف و قابلمه و ظروف تلنبار شده در سینک , لیوانی برداشت آبی به آن کشید و شیر را از یخچال برداشت , جرعه اول را نوشید و رو ترش آن را چون آبپاش بیرون داد , فاسد شده ب ...
حوالی ساعت هشت صبح نادر از خواب برخواست , کمرش درد میکرد و دست بر کتف وارد آشپرخانه دود گرفته و کثیف و کوچک خانه شد , بوی چرب روغن و گاز کثیف و قابلمه و ظروف تلنبار شده در سینک , لیوانی برداشت آبی به آن کشید و شیر را از یخچال برداشت , جرعه اول را نوشید و رو ترش آن را چون آبپاش بیرون داد , فاسد شده ب ...
داستان کوتاه :رو به روی پنجره ایستاده بود ، برف جمع شده روی بام خانه ها ، درختان کاج سبز و سفید ، راه های پر شیار ، دود های بی رنگ شیروانی ها ، چایش را سر کشید ، افکاری گنگ و سرشار در ذهنش میگشت ، دیروز سرکار رئیسش هشدار داده بود اگر بار دیگر دیر برسد اخراجش میکند این را با تحقیر و تعنه گفته بود برا ...