اطراف رودخانه ای قدم میزنیتلالو آفتاب گرمو لرزش بی دریغ سطح آبدوست داری لباس هایت را بکنیو تا آفتاب شنا کنیعمق رودخانه کم و ناچیز استکاش کروکودیلی بودمصبح ها در این هوای زیبای آفتابیتنم را زیر آب میکردمو برای شکاری حاضر میشدمکاش ماهی بودمجاری میشدمخبر از خشکی ها نداشتماز ناپلئوناز چنگیزاستالینکاش آف ...
(به مناسبت بازگشایی کامنت ها )درود دوستان پیامای زیادی داخل ناشناس ازتون گرفتم و خیلی خوشحال شدم از خوندنشونیه دوستی پیام دادن درباره تشکیل یه گپ نویسندگی که من باید بگم امکان این کارو ندارم ،کار داشتن با من که ازشون میخوام اگه ممکنه به آیدی بنده در بله پیام بدن :@mehgintدیگه اینکه دوستای عزیزم خیل ...
(داستانی از تهمتن) (قسمت پایانیه اگه سه قسمت قبلو نخوندید لطفا اونا رو بخونید بعد بیایید سراغ این 🌿)سگای لعنتی , این موجودات حرومی از بچگی همش ور پای منن , یه بار یه گردن گلفتشون پامو گرفت , دندوناش مثل چاقوی جراحی رفت تو گوشتم , سگ مصب باز نمیکرد که دهنشو , قفل قفل بود فقط نفس نفس میزد , خیلی لحظه ...
(داستانی از تهمتن) (قسمت پایانیه اگه سه قسمت قبلو نخوندید لطفا اونا رو بخونید بعد بیایید سراغ این 🌿)سگای لعنتی , این موجودات حرومی از بچگی همش ور پای منن , یه بار یه گردن گلفتشون پامو گرفت , دندوناش مثل چاقوی جراحی رفت تو گوشتم , سگ مصب باز نمیکرد که دهنشو , قفل قفل بود فقط نفس نفس میزد , خیلی لحظه ...
مجید چشماشو خواب گرفته بود , زنش نیم ساعت سر بچه محلای قدیم وراجی کرد و آخرش رفت تو حیات ربشو هم بزنه , هنوزم سحر کننده بود یه زمانی کل محل دنبالش بودن آخرش نصیب مجید قصاب شد , دنیای عجیبیه , دوست داری وایسا فحش بدی بهش . زنه که رفت , مجیدم مثل نشئه ها بود , پسرشم که سرش تو گوشی بود دیگه باید میرفتم ...
مجید چشماشو خواب گرفته بود , زنش نیم ساعت سر بچه محلای قدیم وراجی کرد و آخرش رفت تو حیات ربشو هم بزنه , هنوزم سحر کننده بود یه زمانی کل محل دنبالش بودن آخرش نصیب مجید قصاب شد , دنیای عجیبیه , دوست داری وایسا فحش بدی بهش . زنه که رفت , مجیدم مثل نشئه ها بود , پسرشم که سرش تو گوشی بود دیگه باید میرفتم ...
(داستان کوتاه از تهمتن : )1همیشه منتظر امروز بودم , اون طناب لعنتی همیشه مثل داس عزرائیل جلو چشام بود , تو این بیست سال شب نبوده به این فکر نکنم که چرا محمد , گردن کلفت محل همچین شرطی رو قمار بسته بود , صد بار با خودم کلنجار رفتم , وقتی خبر مرگشو شنیدم تا یه هفته لال بودم , فکر کردم میخواسته پای یکی ...
(داستان کوتاه از : تهمتن )امروز میخواستم خودکشی کنم , داستان برمیگرده به بیست سال پیش , تو یه قهوه خونه کوچیک نشسته بودیم , میرزا سیبیلاشو چرخ میداد و دونه دونه چایی میورد , روی یه نیمکت همه داشیا جمع بودیم .- داش ممد تو بمیری باس چکارو پاس کنم ، پولش کن محمد سیبیلش رو چرخوند و فکر کرد ...- هر کی ب ...
(داستان کوتاه یا شایدم بلند از : تهمتن )امروز میخواستم خودکشی کنم , داستان برمیگرده به بیست سال پیش , تو یه قهوه خونه کوچیک نشسته بودیم , میرزا سیبیلاشو چرخ میداد و دونه دونه چایی میورد , روی یه نیمکت همه داشیا جمع بودیم .- داش ممد تو بمیری باس چکارو پاس کنم ، پولش کن محمد سیبیلش رو چرخوند و فکر کرد ...
عروسک لعنتییه جور بهم زل زدیانگار میخوای درسته قورتم بدیهمونجا نشستیمن سر تختمزل زدم بهتاز چشمات میترسمانگار یه روح ساکتی داخلشهانگار ته اون پنبه هایکی داره داد میزنه«هی حرومیا من اینجام …هی »عروسک لعنتیبه چی داری فکر میکنیرو طاقچه گرفتی نشستییه بدن پوسیدهیه گوشای افتادهیه دماغ قهوه ایتوام باید مثل ...