جلوی مغازه .جلوی مغازه ای کوچک .جلوی مغازه کوچکی که ‌بسه توپ های رنگارنگ دارد .جلوی مغازه ی کوچکی که یخچال نوشمک دارد بسته های چیپس و پفکیخچالی هم برای نوشابه داردپیمردی نشسته پیرمردی که عصا زیر چانه گذاشته و به خیابان خیره است .میخواهم خودم را به جای او بگذارم من کسی هستم که با لباس آبی و شلوار آبی ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

اگر طول جاده مقابلم را بگیری و همانطور برانی به تهران یا یا کالیفرنیا میرسی .پیرمرد پشت سری سرفه میکرد و راننده مرا به خاطر رعایت نکردن ادب ملامت میکرد .چشم های راننده مثل وزق بود و در آن نور خورشی که مستقیم به شیشه میخورد مثل یخ بزرگی در لبوان ویسکی میدرخشید .اطرافم درخت بود و باد و یک رودخانه که د ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

پا از خانه بیرون گذاشتم ، خیابان خلوتی بود با درختان و ماه و نور زرد تیر های چراغ برق آسمان مثل اقیانوسی بود ...............................مثل سایه ای در پیاده رو افتادم و شنا کردم . 0000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000شنا کردم و شنا کردم ماشین ها از کنارم میگذش ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

سرزمین هنر دوستان سرزمین دوستان هنر سرزمین مردم هنر دوست سرزمین دوستان هنر سرزمین کسانی که شعر میخوانند سرزمین کسانی که شعر میگویند سرزمین کسانیکه شعر دوست دارند سرزمین کسانی که شعر ها را میپرستند من در اینجا خانه دارم سرزمین دوستاران هنر سرزمینی که پر از شعر است و دفتر های بلند دفتر سعدی و حافظ دفت ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

بخشی از کتاب پیرمرد و دریا ::: «نیمه‌ماهی... ماهی‌ای که روزی کامل بودی. متأسفم که بیش از حد دور رفتم. هم زندگی خودم را نابود کردم و هم تو را.»🔴این نوشته ممکنه بخش هایی از کتاب پیرمرد و دریا -اثر ارنست همینگوی- رو اسپویل کنه 🔴 درود بر شما راستش خیلی اهل نقد نوشتن روی کتابها نیستم و به معرفیشون بسنده ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

داستان از تهمتن :پیرمردی روی آسفالت های داغ یک ظهر تابستانی با کفش هایی که جیر جیر صدا میدهند لب جاده ای راه میرود .ماشین ها از کنارش میگذرند و بعضی برایش بوق میزنند .ماشین ها مثل سوسماری روی آسفالت میخزند و صدایی از خودشان بیرون میدهند .پیرمرد کلاهی لبه دار پوشیده و ریختش مثل پیرمردی است که روی آسف ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

داستان از تهمتن :من آدم ماندن نیستم ، می آیم که بروم . در حقیقت می آیم و مدتی میمانم و بعد همه چیز که آرام شد مثل سوسماری که استتار کرده باشد میدوم و در میروم .شاید بگویید آدم مزخرفی هستم و باعث آزردن دیگران میشوم ، باید بگویم حق دارید چون خودم این را میدانم .از آن به بعد [وقتی این را فهمیدم ]مثل قط ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

داستان از تهمتن :من آدم ماندن نیستم ، می آیم که بروم . در حقیقت می آیم و مدتی میمانم و بعد همه چیز که آرام شد مثل سوسماری که استتار کرده باشد میدوم و در میروم .شاید بگویید آدم مزخرفی هستم و باعث آزردن دیگران میشوم ، باید بگویم حق دارید چون خودم این را میدانم .از آن به بعد [وقتی این را فهمیدم ]مثل قط ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

داستان کوتاه از تهمتن :روز هایی در زندگی هست که همه چیز جور میشود ، آن روز ها کمند و کم پیش می آید همه چیز جور شود .میخواهم برایتان داستان یک روز خوب را بگویم :روزی بود در طبیعتی بکر ، زیر نور خورشید که از آن بالا طلایی میتابید ، دوچرخه سواری میکردم ؛ عناصر طبیعت زیر رکاب هایم تکان میخورد و من صدایش ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

داستان کوتاه از تهمتن :روز هایی در زندگی هست که همه چیز جور میشود ، آن روز ها کمند و کم پیش می آید همه چیز جور شود .میخواهم برایتان داستان یک روز خوب را بگویم :روزی بود در طبیعتی بکر ، زیر نور خورشید که از آن بالا طلایی میتابید ، دوچرخه سواری میکردم ؛ عناصر طبیعت زیر رکاب هایم تکان میخورد و من صدایش ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید