بچه ها، شما هم حس میکنید توی کُما هستید؟من حس میکنم توی کُما هستم. نمیدونم چرا. خیلی جدی وقتی مثلا ب زندگی ب اتفاقات، ب روند جلو رفتن همه چیز، ب خودم توی آینه نگاه میکنم یه ترس سراسر وجودم رو میگیره. حس میکنم من توی کُما هستم. حس میکنم هیچی واقعی نیست. با خودم میگم نکنه چند سال پیش زمان کرونا یا حتی ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

دیروز فکر می‌کردم از شدت دلتنگی شرحه شرحه خواهم شد. هزاران بار تا پیام دادن رفتم ولی پیامی ندادم. هر چه فکر کردم دیدم من دلگیرم و دارم مووآن میکنم بروم‌ چه بگویم؟ وقتی خودم درخواست کردم پیام ندهد؟ وقتی هر دو به این نتیجه رسیدیم نصفه بودن به درد نمیخورد؟ وقتی من دلشکسته‌ام؟ هیچ فایده‌ای نداشت پیام دا ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

میخوام دوباره بنویسم پس سلام اینکه چرا نبودمو خودمم نمیدونم دلیل خاصی نداشت شاید وقت نمیکردم شاید نوشتنم نمیومد شاید یادم نبود شاید هرچی ... امیدوارم خوب باشید ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

نیمه شب است روی صندلی تراس خانه دراز کشیده‌ام.همایون میخواند «ندیدی جانم از غم ناشکیباست» دو روز است که اینجا رسوب کرده‌ام،روی همین صندلی روی همین تراس…دو روز است که تن تب دار و چشم های سنگین را انداخته ام روی صندلی همین تراس...بیرون مردم در حال رفت و امدن و من اینجا تا گردن مشروب خورده ام و انگار پ ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

Forwarded From -استیصال🍃 (𝒚𝒂𝒔𝒊𝒏)می‌خواهم بدانم کِی،چه‌طور همه‌چیز عادی می‌شود؟ هیچ‌وقت عزیز جان، هیچ‌وقت.ولی بالاخره یک‌روز باید وانمود کنیکه یادت رفته.»- از وبلاگ چند وقت یک‌بار- آقای اکا؛نوشته شده در سال ۱۳۸۸ ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

پا که در شهر میگذاری سر تا سر ویترین های پر رنگ و لعابی را میبینی که مردم صف به صف گیج و گنگ به آنها خیره شده اند . ابتدا تو هم فریب میخوری و به پشت این ویترین ها برای تماشا میروی اما خیلی زود چشمت را میزنند , میدانی چرا ؟ چون یک چیز مهم در هیچ کدام از آنها جاری نیست یعنی زندگی . مردمانی که عشق را د ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

الان دیگه بیشتر از همیشه از ازدواج و تشکیل خانواده می‌ترسم!وقتی می‌بینم بعد از هر اتفاق بد چقدر طول می‌کشه تا خودمو جمع‌وجور کنم و دوباره روحیه‌م رو برای ادامه زندگی بازسازی کنم. چقدر با خودم کلنجار می‌رم که زندگی همینه و ادامه داره…حالا فکر کن غیر از خودم باید آسیبب‌های روحی همسر و فرزندم رو هم ترم ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

بعد از مدتها ما یه باری تصمیم گرفتیم که بیایم بنویسیم که جنگ شد و اینا و انقدر هم چیز میز بر ما گذشته که شرح قصه از حوصله خارجه خلاصه بگم که طی دو ماه گذشته چالش های زیاد و خیلی بزرگی از سر گذروندم عروسی گرفتم بیمارستان محل کارم عوض شد رفتم خونه خودم چالش تنهایی و دلتنگی و احساس اینکه خونه بابا دیگه ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

شب آخر جنگ گفتم دلم میخواد برگردم به همون روزهای معمولی و عادیِ قبل صبحش که بیدار شدم تا به خونه بیام ، تمام همکاران جلوی تلویزیون جمع شده بودند و خبر از آتش بس میدادند روزهای جنگ هر چند کوتاه ولی سخت بود شبهایی که خونه تنها بودم ، نه اینجایی بود که بنویسم و نه کسی بود که حرف بزنم و نگرانی هامو خالی ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

▪️دودِ علمسفر تحمیلی به خانه‌ی پدر و بیکاری‌هایش مجابم کرد سری به زیرزمین و آت‌آشغال‌های ابتدای جوانی بزنم. یک کارتون از کتاب‌های مهندسی مکانیک بیرون کشیدم و فکر کردم بد نیست بفروشم‌شان. در این هفت هشت سال که به درد خودم نخورده بود. کتاب‌ها و جزوه‌های کنارش من را به دورانی می‌برد که دقت و پشتکار زیا ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید