خیلی بدغلطی کردم با این ارشد خوندنم ... تو روحم... آخه احمق جون تو رو چه به این غلطا ؟؟؟ فردا باید بشینم رفرنس نویسی کنم ... لعنتی ... تازه اگه از رو فیلمایی که دیدم درست فهمیده باشم و دهنم سرویس نشه ... آخه خاکتو سرمن ...
دیروز فکر میکردم میتونم اما بعد که از بقیه پرسیدم و امروز تست کردم دیدم نمیتونم .. 😔 یک عدد درمانده واقعی ...
پر از خشم و کینه بودم حتی چند دقیقه اول مکالممون هم خودت نصف غرامو شنیدی ولی خب آخر مکالمه یه لحظه لبخند از رو لبم نرفت کنار و این همون چیزیه که نمیتونم توضیحش بدم این همون فوت کوزه گریته که باعث شده من نصف عمرمو اسیرت باشم من کنار تو خوشبخت ترینم هرچقدرم که دور باشیم از هم حالا بزار هرکی هرچی میخوا ...
قبل از خواب یکهو دلم خواست به یکی از دوستهای عزیزم بگم اسفندماه بیاد اینجا. حال و هوای اسفندماه رو دوست دارم و دلم خواست توی این دوست داشتن شریک بشه. نمیدونم تا اسفند وضعیت درسیم چطور میشه و اصلا موقعیت اومدن داره یا نه ولی دوست داشتم، باشه. حس میکنم یه مسافرت خوب میشه. از طرفی حتی در بهترین حالت ...
خانم دکتر میگه چرا گریه نمیکنی؟ بهش میگم نه تنها گریه، من دیگه توان بروز هیچ حسی رو ندارم! خشم! عصبانیت! ناراحتی، گریه هیچی... نمیدونم قرصا زیادی اثر کردن یا زندگی منو سِر کرده. من هنوز دلم برات تنگ میشه. هنوز گاهی وقتا امید دارم که برگردی! ولی وقتی یاد خاطراتمون میوفتم نه میتونم گریه کنم و خالی شم، ...
1. خانم آرایشگری که من پیشش می روم مدافع حقوق حیوانات است و برای سگ و گربه ها غدا می برد.سالهاست که این کار را می کند و گویا از مادرش این کار را یاد گرفته است.خودش هم دو تا گربه دارد که عاشقشان است و یادم باشد دفعه دیگر اسم گربه هایش را بپرسمچون به نظر می رسد استعدادش در اسم گذاشتن برای حیوانات بسی ...
کاش میشد پیش از آنکه رازِ تلخ جهان را بفهمم، چشم بر جهان میبستم. این آرزو، فریادی است از ژرفای روحی که اسیر دانایی شده است. گویی حقیقت، نه یک موهبت، که یک نفرین است. انسانی که پرده از رازهای جهان برمیدارد، دیگر نمیتواند به سادگیِ گذشته زندگی کند. طعم شیرین نادانی را از یاد میبرد و در عوض، بار س ...
یه ساعت پایان نامه نوشتم یه ساعت الکی یوتیوب چرخیدم😑😑 ...
امروز از درس نمیخواهم بگویم. حالم از کتابها فعلا بهم میخورد تا زمانی که برسم و خیالم راحت شود. __ گاهی فکر میکنم آدم ممکن است خودش را گم کند؟ آخر یک روزهایی بیدار میشوم و حس میکنم روح و کالبدم یکی نیستند. انگار که یکی از آنها اشتباهی جایگذاری شده است. این جایگذاری اشتباه باعث میشود من هم حس ک ...
دو هفته شد که تهرانم بینهایت دلتنگ شهر و دیارم کلاس آنلاین کارشناس رسمی هست کارای شرکتم مونده میگن برم شعبه تهران نمیخوام اینجا پاگیر بشم میخوام همین حالت مسافر باشم چرا بقیه از تهران خوششون میاد من شهر خودمونو آدماشو با هیچ جا عوض نمیکنم. ایجور نژادپرستم. صدای قار قار کلاغ چیه این وسط ...