عاشقت میشم دوباره عاشق اونی که نیست آدم وقتی یک نفر دوست داره و بهش نمی گه، اون یک نفر تو همه چیز و همه کس می بینه و این دردآورده ...چون باید همه را دوست داشته باشی. با همه مهربون باشی و ... شاید چند جمله بالا را تو تجربه کرده باشی ...پس مخاطبم تویی. بله تو... این حسی که توصیف می کنی، یکی از عمیق تر ...
❄️ تو را دوست دارم بیآنکه بخواهمت، مثل نسیمی که بر شانهی گندم میوزد بیآنکه بداند زمین از نفسش سبز میشود. تو را دوست دارم نه از دلتنگی، نه از خلأ، که از شوقِ حضورِ بیدلیل. دوستت دارم چنان که ماه بر پنجرهی هر خانه میتابد بیآنکه بپرسد چه کسی بیدار است، و چه کسی در خوابِ تنهاییاش به او مینگرد ...
وقتی راه زندگی را دیگران عوض میکنند: آیا همیشه تقصیر خودمان است؟ گاهی در انزوای شب، وقتی مسیر زندگیام را مرور میکنم، به این فکر میافتم که کدام پیچها را خودم انتخاب کردم و کدامها را کسانی که حتی نامشان را به خاطر نمیآورم، برایم رقم زدند. حقیقت این است که زندگی، همیشه داستان خطی انتخابهای آگاه ...
ای انسانها... ای ستارههای زمینی، که از دور چشم اندازی از امید میسازید. در فاصلهها،هر یک چراغی میدرخشید، بیگناه و پاک، چون باد بهاری که بوی شکوفه میآورند، اما هرگز شکوفهای را نمیشکنند. از دور، هر نگاهتان دریایی است آرام، هر حرکتتان رقصی است با آهنگِ خاموشِ ستارهها. دستانتان چون شاخههای بید ...
🥀 هر روز چیزی را در قلبم دفن می کنم که در موردش به هیچ کسی چیزی نگفته ام ... ...
برایت می نویسم ...به تو شکایت می کنم ... آنچه رابطه را میمیراند، "اشتباه" نیست، "بیمهری" است. گاهی تمام چیزی که یک قلب را میشکند، یک خطای منطقی نیست؛ یک جملۀ ناشیانه است که از جایی بی رحم، چون تیغی بر پوست روح فرود میآید. آنچه رابطه را از تو میگیرد، شرایط سخت یا مشکلات روزمره نیست؛ آن "بیانصاف ...
گاهی زندگی را در آینه نگاه میکنم و تصویری را میبینم که با هیچ منطقی جور درنمیآید: چشمانی که هم میخندند و هم در عمقشان، ابری کوچک از اشک نشسته است. دلی که همزمان، هم از امید و رضایت لبریز است و هم گویی سنگ کوچک و صیقلیِ غمی را در سینه اش حمل میکند. این یک پارادوکس نیست؛ این اوج انسان بودن است. م ...
من اینگونه بودم... همه آدمهای خوب و قابل اعتماد برایم عادی و بیرمز و راز بودند. اما اگر کسی با من سرد برخورد میکرد، مرا اذیت میکرد و همیشه یک پایش در فرار بود، دیوانهوار به سمتش کشیده میشدم. با اینکه میدانستم این رابطه برایم مثل سم است، اما نمیتوانستم رهایش کنم. بسیاری از ما این درد را میشن ...
آری عزیز من! این گریهها، این اشکهای ناگهانی که از جایی در عمق وجود میجوشد، غالباً برای "خود" گذشته است. برای آنچه که میتوانست باشد ولی نشد. این اشکها، زبان بیزبانیِ روحِ خسته است. گریه در بزرگسالی، ناگهان و بیمورد نیست. اینها سیلابِ اشکهایی است که سالها در پشت سدِ "بزرگ شدن"، "مسئولیت" و " ...
کاش میشد پیش از آنکه رازِ تلخ جهان را بفهمم، چشم بر جهان میبستم. این آرزو، فریادی است از ژرفای روحی که اسیر دانایی شده است. گویی حقیقت، نه یک موهبت، که یک نفرین است. انسانی که پرده از رازهای جهان برمیدارد، دیگر نمیتواند به سادگیِ گذشته زندگی کند. طعم شیرین نادانی را از یاد میبرد و در عوض، بار س ...