بسم الله بازم گول خوردم یه سریال ایرانی شروع کردم به دیدن البته اینبار وسوسه همسر بود و با این تفاوت ذهنم رو آماده کردم برای یک پایان سوزناک + همه خوب بازی میکنند جز نقش های اصلی فیلم ... حال نمیکنم باشون +حداقل تاسیان اگر مزخرف تموم شد جاش بازیگراش واقعی بازی میکردن + دلم میخواست سووشون نگاه کنیم. ...
اون زمانایی که کارگری ساختمان میکردم که بتونم پول دربیارم و کتاب کنکور بخرم، یه روز با اوستا داشتیم کاشی کاری میکردیم. کار خیلی طول کشید چون باید فرداش تحویل میدادیم. ساعتای یازده شب، وقتی خستگی حرفها رو کوتاه کرده بود و فقط موقع ضرورت حرف میزدیم، توی اون سکوت اوستا یه آهنگی گذاشت که برای من خیلی ع ...
روزا یه جورین ؛ شبا یه جوری تر . سخت می گذره... همش تو فکر دفاعم ؛ چی بگم چی نگم ؛ چه جوری بگم ؛ چی میشه؟؟ خیلی تنهام ؛ هیچ کسی نیست باهاش یکم حرف بزنم باز از این حال و هوا در بیام ... چهارشنبه میرم دانشگاه وقت دفاع میگیرم. خدا خودش به خیر بگذرونه ...
چند روزی هست با روی دیگر زندگی روبرو شدم. چیزی که میدونستم وجود داره ولی این قدر نزدیک بهش فکر نکرده بودم و جا نخورده بودم. چقدر زندگی گاهی تاسفبرانگیز میشه. ...
پرنسس کردلیای عزیز و شاید بقیه، فکر کردم به درخواستت و تصمیم گرفتم که عکس رو در ادامه بذارم: + از اونجایی که آدم تنبلی هم هستم رمز همون رمز مناسبت قبلیه که عکس گذاشته بودم. ...
بسم الله مرخصی تمام شد رفت اما دل من با همسر صاف نشده و همچنین دل همسر با من... اصن دلم نمیخواد ببینمش یا باش حرف بزنم چون دوباره با باباش نشست برخاست کرده برگشته تنظیمات کارخانه همون تنظیماتی که میگه هرچی زنت گفت بگو نه. حرف مرد یکیه و مرد رئیسه البته منم برگشتم تنظیمات کارخانه یادم نمیاد چجوری این ...
دیشب لحظه ای خاص رو تجربه کردم. بعد از چند سال بالاخره تونستم رویاپردازی کنم. آرزو کرد، چشم هام باز بود اما تصویری که میدیدم منظره روبه بروم نبود. شاد و خندون، رقص کنان غذایی که پختم بودم و میبردم تو سالن خونه ام تا بخورم. معمولا خجالت میکشم از آشپزی. حس میکنم خیلی "دم بخت" بنظر میام و انگار بقیه م ...
وارد یک مطب فسقلی در طبقه پنجم یک برج قدیمی شدم و به این فکر کردم که دکتر قرار است بعد از دیدن جواب آزمایشات و سونوگرافی چه بگوید .. منشی محجبه سن بالایی با مهربانی برایم تکمیل پرونده کرد و من خودم را بین چند خانوم که به فاصله خیلی کم خودشان را آنجا چپانده بودن چپاندم ... خانومی که رو به رویم نشسته ...
بسم الله من یه روز تو خونه تنها باشم نشخوار ذهنی ترس از مرگ عزیزان میاد سراغم کاش پدر و مادرها عمرشون طولانی باشه و با عزت و سلامتی زندگی کنند سالهای سال... کاش همه کسی رو داشته باشند که منتظرشون بمونه در رو براشون باز کنه از وقتی میرن مدرسه تا وقتی بزرگتر میشن اگر پسرن میرن سربازی ، یا میرن دانشگا ...
گفت من یه چیز خطرناک همراهمه!! گفتم چی؟ گفت خیلی خطرناکه گفتم نکنه مواد همراه داری؟ گفت نه بیشتر خطرناکه گفتم چاقو؟ گفت نه گفتم تفنگ داری؟ گفت نه، ولی تو هم دوسش داری و لمسش کردی من🧐من اصلا چیزای خطرناک رو دوس ندارم.. گفتم بگو چیه دیگه منکه عقلم قد نمی ده دیگه گفت پوکه انواع تیر دار گفتم خب به چه در ...