خب من تمام پیام ها با آقای ح رو پاک کردم. سخت بود ولی تونستم. اینم آخرین مرحله مووان! ( البته پیام زیادی نداشتم چرا که فروردین ماه اشتباهی دستم خورد و یک طرفه تمام پیامها پاک شد و چقدر حرص خوردم. حالا با میل خودم اندک پیامهای باقی مونده رو پاک کردم. چه دنیای عجیبی! ) + یک طرفه پاک کردم. من حق تص ...
خیلی خستم پسر شبا همش بیدار میشه... و من در طول روز عصبی ام و بدن درد دارم و این احساس تا نیمه روز باقی میمونه... یه نمه بحث ریزی که همش تقصیر من بود، هم با همسر کردیم بنده خدا سریع گفت دارم عصبی میشم بعدا حرف میزنیم منم دیگه ادامه ندادم.. حالا وقتی برگشت از دلش درمیارم ...
کوله پشتیمو پر کردم، تاکسی گرفتم که برم سرکار و بعدش با چ یه سفر یک و نیم روزه رو شروع کنیم. خودمو که میبینم دیگه از زندگی شاکی نیستم. نه خودم و بدهکار دنیا میدونم و نه طلبکار. من چ رو بخاطر خود جدیدی که ازم داره ساخته میشه دوس دارم. چ هم با من آدم شادتر و سرزنده تریه. فعلا بنظرم همه چی خوبه. قبلا خ ...
تمام قد جلوی درِ اتاق تراپی حاضر شد و صدام کرد برم داخل. تمام مشکی پوشیده بود! باعث شد لبخند بیاد رو صورتم! وارد شدم و دوباره اتاق رو تاریک کرد. همون ترکیب رنگی که دوست دارم. تاریکی و نور آباژور نارنجی رنگ. با اون کتابخونه و میز بزرگ دقیقا عین اتاق شاه سیاه هستش... "تراپیستِ شاه سیاه بایدم مشکی بپوش ...
یکی دو روزه اینستا مو غیرفعال کردمو حالم ب شدددددددت خوبه . چیه این سم همه زندگیمونو فرا گرفته ... ...
امروز وقتی یکی از همکارام فهمید تا آخر شهریور بیشتر تو اون شرکت نیستم قطره قطره اشک ریخت! میدونم خیلی زود فراموش میشم خیلی زود دیگه اسمم هم یادشون نمیاد طبیعی ام هست اما خوشحالم که تو این مدت بهترین خودم بودم و انقد بقیه رو با رفتنم تحت تاثیر قرار میدم با اینکه خیلی حسود داشتم و خیلیا چشم دیدنم هم ن ...
بسم الله زندگی به عادی ترین حالت ممکن میگذره امروزم مثل بقیه روزا تموم شد. خداکنه همیشه همه چی همینقد عادی و کند پیش بره...خداکنه هیچوقت چیز غیرعادی و ترسناکی پیش نیاد...من راضیم از تکرار روز ها اشتباهی که فردا سعی میکنم تکرارش نکنم زیادی گوش دست گرفتنه...اونم در حضور پسر واقعا بابتش ناراحتم و عذاب ...
مشاور درسی من، آقای م.ح هستند. هر چقدر من آروم و ریلکسم ایشون حرص و جوش میخوره. واقعا من هی اینجورم که داداش آروم باش، چته؟ امروز خیلی جدی ازم پرسید: تا حالا حرص خوردی؟ گفتم: نه. گفت: مشخصههههه. من دیروز رستوران بودم، ده دقیقه کارم دیر شده بود میخواستم رستورانو بذارم روی سرم. گفتم: اوووو اصلا من این ...
دیروز اتفاقی دفتر خاطرات ۴ سال پیشم رو پیدا کردم ؛ همون روزای بعد رفتن اون ... هر روزشو ورق زدم و خوندم . چه قدر حالم بد بوده ... هر روزش آرزو کرده بودم بمیرم و همه چی تموم بشه .. چه قدر حسرت نوشته بودم ... چقدر بی توجهی دیده بودم ... بعد که برای ارشد رفتم دانشگاه دیگه سرم شلوغ شده و چیزی ننوشتم ... ...
و تو باز پیدات شد و من در اوج ناراحتی بازم نتونستم برنجونمت نتوستم باهات بد باشم نتونستم بگم نباش نتونستم نگم دوست ندارم ، متاسفانه بازم نتونستم ...