با دشنه ی لب تشنه تکلم نکن ای دل با مردم دیوانه تفاهم نکن ای دل با عقل رفاقت کن و با ذهن پریشان در مسئله ی عشق، تَزاحُم نکن ای دل دیوار ترک دار زمین می خورد آخر تکیه به هواخواهی مردم نکن ای دل گرگی ست شبیخون زده بر گله ی میشی هر صبح دم احساس ترنم نکن ای دل با قصد هلاک تو به میدان زده ماتم بر دشمن جا ...
رفتنِ ما اتفاقِ ناگوارِ کوچکی ست باز میگردیم روزی، روزگار کوچکی ست میگذاری گاه دور از تو جهان را حس کنم لطف یا قهر است این؟! دورم حصار کوچکی ست با مرور دوستیهایم به من اثبات شد هر که جز تو دوستم شد، دوستدار کوچکی ست در تو من دنبال چیزی ماورای شهرتم شاعرت بودن برایم افتخار کوچکی ست من برای عشق می ...
هشدار: داستان فیلم صراط لو می رود. 1. چهارشنبه هفته گذشته فیلم sirat( صراط 2025) را دیدم و حسابی از آن خوشم آمد.چند نفر بودند که از دردسرهای هولناک زیادی گذشتند و یهو خودشان را در میدان مین یافتند و یکی پس از دیگری منفجر می شدند.اما، یکی از آنها به سلامت از میدان رد شد.یکی از دو نقر دیگری که هنوز در ...
عصری رفتم یه هدیه کوچولو خریدم عروسمون کیک پخت اومد بالا خونه ما، داداش بزرگم و بچه ها هم اومدن، خواهرم و بچه ها هم که بودن بچه ها دست می زدن بتمنی هم اومده بود وسط می رقصید 🤭 ما خنده ریسه می رفتیم با مدل رقصیدنش.. وجود یه دونه از این قند ها واسه هر خونه ای ضروریه 😉 بابا کیک رو برید.، هدیه رو دادیم ...
بسم الله چقد خوشحالی آدم ها وقتی سالم باشه،قشنگه...خنده هاشون...اومدم جشن میلاد امیر المومنین مسابقه برای نوجوون ها گذاشتن وای وای وای از خنده هاشون....بنظرم هیچ قابی قشنگتر از خنده ی یه آدم نیست بعدا نوشت:با وجود پسر و مدرسه نمیتونم برم معتکف بشم..اما ان شالله توفیقش رو پیدا کنم چند ساعت در طول ر ...
تکهابری که بر جراحتم میبارد شاید مسیرِ زخمها را بشوید جابهجا کند و تکهای از ماه به وسعتِ اندوهی ناخواسته غایب است آنقدر که آنکه حاضر است به دیدارِ شرم برود آیا ماه شب را میسوزاند یا شب پنجرهایست رو به اندوه نیمهباز که بازیِ آینه را نمیفهمد من پشتِ تمام این تردیدهای نیمکاره خودم را به رو ...
داغی به دل دارد نشانش بر جبین نیست دردی که دارد ریشه هایش درد دین نیست از آسمان پایین بیفتند این پرنده تقصیر دامی پهن بر روی زمین نیست بی شک ترک برداشتن از دست دنیا زیبنده ی انگشتری دلخون نگین نیست آنچه سر این سفره آماده است چیزی غیر از شراب و نانِ شام آخرین نیست عشقی که می گفتند: عشقی آتشین نیست مز ...
دلم میخواد موهام بگیرم بکشمممممم :/ از دست خودم عصبانی ام ...
یکی از چیزایی که همیشه سرش با بابام بحث داشتم، شرکت تو مراسم ختم بود همیشه شاکی بودم از اینکه چرا هر مراسمی باشه ، انقدر مشتاق و سریع خودتون رو بهش میرسونید حتی بعد از مراسم، وقتی دور و ور صاحب عزا خلوت شد، میرید بهشون سر میزنید راستش بیشتر از اضافه کاری هاشون حرصی میشدم و واقعاً هم غیرضروری بود بنظ ...
چای در دستم سرد میشه و بخارش تو هوا پیچ و تاب میخوره تک سرفه ای میزنم و با افکارم پرت میشم به شاید ۱۸ یا ۲۰ سال پیش همونجا که ساعت ۶ صبح برایم هنوز شب بود ، همونجا که سبیبل های تیغ تیغی بابا رو قبل رفتن به سرکار رو لپم احساس میکردم همان موقع ها که دنیا به اندازه ی حیاط خانه مان کوچک بود و آدم ها اند ...