اگه خدا بخواد رییسم سرش گرم شده پیش کسی و دیگه هول بازی درنمیاره. عصبانی هم نیست. با حوصلهتر هم شده. با همکارها صمیمی تر شدم و احساساتم رو بیشتر بروز میدم. کارها رو از سر اضطراب پیش خودم نگه نمیدارم پس در کل فشار کاری روم کمتره. فقط میمونه درجا زدن... استوری ها رو میدیدم. یکی خوشکل بود، یکی دوستای ...
میگفت من بیشتر از درد چاقویی که اون کرد تو شکمم، از این ناراحت بودم چرا چاقوش یه مارک اصل نیست! میگفت من بیشتر از اینکه خودم نتونستم زندگی کنم، از این ناراحت بودم که اون تونست زندگی بکنه! میگفت میدونی؟ یه جا یه چیز درست نبود! من دلم میخواست اونم ناراحت باشه! اونم از از دست دادن من ناراحت باشه! اما ...
دیروز دختر یکی از همکاران بازنشسته که فوت هم شده است، وقتی هیچ راهی برای سر آشنایی باز کردن با من پیدا نکرد، به من نزدیک شد و گفت: - من عکس شما رو توی آلبوم مامانم دیدم.انگار یه مراسمی بوده که هم شما حضور داشتید و هم مامانم! و بدین ترتیب دیوار بلندی که عمدا پیش رویم کشیده بودم تا خودم را به نشناختن ...
برنامه درس خوندنم منسجمتر شده ولی پرخاشگر و بیحوصله شدم. جدی جدی کمحوصله شدم و تحریک پذیر دوست ندارم کسی سر به سرم بذاره یا حرف اضافی بزنه، دلم فقط آرامش میخواد. تقریباً درسها رو افتادم روی دور و اگر انسان باشم میتونم خوب ببندمشون. از صبح ( نه خیلی زود) میرم کتابخونه ساعت ۶ برمیگردم و بعد استراح ...
بیست ، سه سال کمِ پیش بود که تو پارک ترنم برای اولین بار کنار هم قرار گرفتیم وقتی رفتی و رفتم دیگه دیدن اون پارک هم برام رویای شبونه بود فقط چه برسه به اینکه فکر کنم باز هم بشه من باشمو تو باشیو و ترنم ولی امروز شد من بودم و صدای تو و ترنم تو بودیو غر زدنت که پاشو برو خونه خوشم نمیاد تو خیابون بخندی ...
ایستگاه شلوغ است، صداها در هم میپیچند؛ اما سکوت درونم از همه بلندتر است. مردی با لباس کار کهنه، دستهای پینهبستهاش را پشت سر قفل کرده و به دوردست نگاه میکند؛ انگار کسی را انتظار میکشد که سالهاست نیامده. کنار او زنی نشسته که کیسهای پر از سبزیهای ارزان خریده؛ صورتش پر از خطهای خستگی است، اما ...
سلام خوبین؟ کلی کامنت هست که هنوز وقت نکردم جواب بدم هر روز کلی کار دارم مدرسه جدید رفتم یکم درگیری هام زیاد شده ایشالله که بتونم از پسش بربیام🫰🏻 ...
سلام ؛ یه مدتی که اینجا چیزی ننوشتم بیشترش مشغول خواب بودم . چون داروی خواب آور میخورم که دیگه کمتر زندگیو حسش کنم ... خسته شدم چیزیم عوض نشد فهمیدم باز دوباره با آدمای اطرافش قهر کرده بود که بعد شاید ۷ یا ۸ ماه اومد سراغم و دست پیش گرفت که تو ما رو ول کردی و رفتی ...خیلی مودبانه باهاش برخورد کردم ا ...
۱-هوا تقریبا خوبه ساعت کمتری کولر روشنه و میشه رفت بیرون ۲-مشغله ام زیادتر شده باید هر غذایی رو حتما بریزم توی میکسر یا دونوع غذا آماده بشه وجود دختر بزرگم نعمتی هست خیلی وقتها بار آشپزی روی دوش اونه خدا رو شکر برای بودنش الهی که عاقبت بخیر و خوشبخت بشه همراه آبجی های همراه و کمک حالش. ۳-مامان با تو ...
بسم الله واقعا قصدم غر زدن نیست اما هر طرف این زندگی رو بگیری خودش یه جور چالشه... و من این روزا دارم با سختی انتخابم دست و پنجه نرم میکنم.. گاهی میگم کاش معلم نبودم گاهی میگم کاش مرخصی گرفته بودم گاهی میگم کاش جزیره نیومده بودم اما بازم همه ی اینا درست میشد بازم حتما سختی در انتظار بودم سختی بیکاری ...