مردم دیوانه اش می خواندند. خب حق هم داشتند! آخر چه کسیشب از نیمه گذشته در سیاهی ژرف و رعب انگیر قبرستان، می رقصد؟ آنهم باله با نوای فلوت جادویی! اما... آنها کورتر از آن بودند که ببینند او تنها نیست...:) اینان که بر فراز املاک افلاک عشق، بال دل نگشوده اند و جنونانه مستی لعل لب یار نچشیده اند، بصیرت ...
باران که میآید، دنیا کمی آهستهتر نفس میکشد. صدایِ برخوردِ قطرهها به شیشه مثل ورقزدنِ دفترچهای است که سالها بسته مانده بود — صفحهها پر از خطخطیهای خاطرهاند. بعضی قطرهها دستِ نوازش به شقیقهات میکشند؛ بعضیشان، انگار، کلیدِ قفلِ درِ خاطرهای را پیدا میکنند و آن را باز میکنند . باران آد ...
آرام و بیصدا موهایم را زیر روسری گلگلیام میپوشانم و سینیِ بستنی را جلوی خانم گل میگیرم. نگاهش، مثل همیشه، زیرچشمی و تلخ است. با صدای نازکی میگوید : - من چیزهای شیرین نمیخورم، هیکلم بهم میخوره ! مادرم تند به پشت دستش میزند و یک قدم عقب میرود، انگار من بار اضافیای هستم که طاقتشان را میبرد ...
آرام و بیصدا موهایم را زیر روسری گلگلیام میپوشانم و سینیِ بستنی را جلوی خانم گل میگیرم. نگاهش، مثل همیشه، زیرچشمی و تلخ است. با صدای نازکی میگوید: - من چیزهای شیرین نمیخورم، هیکلم بهم میخوره! مادرم تند به پشت دستش میزند و یک قدم عقب میرود، انگار من بار اضافیای هستم که طاقتشان را میبرد. ...
پنجره را باز گذاشتهام، اما نه برای هوا ، برای صداها. صدای آبیِ تهِ تابستان هنوز در کوچه پیچیده؛ دوچرخهای که دیر برگشته، خندهای که ناگهانی فروکش میکند. آسمان سنگین است و انگار هر لحظه میخواهد نفسش را خالی کند؛ بوی خاک تر تازه از پشت سر تابستان میآید، شبیه روزهایی که باران با عجله میآمد و ما بی ...
یه چیزی رو تازه فهمیدم. شهر نوشتن به زبان محلی خیلی راحت تر از فارسیه...:) ...
گاهی دل، از بس میسوزد، دیگر حرفی برای گفتن ندارد. سکوت میکند، نه از سر آرامش، که از دلخوری. سکوتی که صدایش بلندتر از هر فریادیست. وقتی جانت، بودنت، تمام لحظههایت را برای کسی خرج میکنی و در عوض تنها چیزی که به دست میآوری خیانت است... زخمی در جانت باز میشود که هیچ مرهمی ندارد . خیانت همیشه همخ ...
قسمت 2 صبح، وقتی اولین نور آفتاب از لابهلای پنجرهی چوبی به داخل تابید، مونس چشمهای خستهاش را باز کرد. صدای خروسهای روستا، همراه با بوی نان داغی که مادر از تنور بیرون میآورد، پر شده بود در هوا. او دیشب را با فکرهای درهموبرهم گذرانده بود، اما حالا، وقتی دستش را روی صفحهی دفتر کهنهاش کشید، می ...
عاطفهها گلهای نازکیاند که در باغ دل میرویند، ولی دست ناپرهیزی که بیرحمانه آنان را میچینند، باغ را به ویرانهای سرد بدل میکند. کشتن عاطفه، ریشه زدن بیاحساسیست در خاک جان؛ خاموشی ستارههایی که شبها را روشن میکردند، بیسروصدا ولی قطعی. آنجا که عاطفه میمیرد، دنیا بیرنگ و سرد میشود، و دل به ...
داره بارون میاد و پاییز نزدیکه، فقط چند قدم مونده به پاییز و … بوی برگهای خیس توی هوا پیچیده، انگار زمین خودش رو برای خواب طولانی آماده میکنه. صدای بارون روی آسفالت، شبیه تپش قلبیه که از هیجان دیدار میزنه بیرون. پاییز همیشه همینطوره؛ انگار قرار نیست فقط فصل باشه، یک جور آینهست برای دل آدم . هر ...