Forwarded From Hαмιd ѕαlιмι (Hαмιd ѕαlιмι)صبح، شیمای چهارساله را بغل کردم، گریستم-نه بلند و نه طولانی- و سپردمش به گورکن. امیدوارم هرگز در خاکسپاری یک کودک بیمار که در خیریه زندگی میکرده و کسی برایش سوگواری نمیکند حاضر نباشید. خاکسپاری او در سکوت صبح گورستان زیاد طول نکشید و محو شد. دردهای بدنش را ...
باران که میبارد، دل مثل شیشه بخار میکند. خاطرهها پشتش نقش میبندند؛ بعضی روشن، بعضی تار. باران، هم زخمها را تازه میکند، هم نفس را. مثل دستی که هم مینوازد، هم یادآوری میکند که هیچ دردی هرگز فراموش نمیشود . مانا/1404 ...
سکوتِ سنگین، یعنی دل پر است و زبان بسته . یعنی هزار واژه پشت لبها ماندهاند، اما راهی به بیرون ندارند . گاهی این سکوت، فریادیست که فقط دلهای شکسته میفهمند . این سکوت، تلختر از هر فحش و بلندتر از هر فریاد است . نسرین(مانا) خوشکیش/1401 ...
سفر، فقط چمدان بستن و جاده گرفتن نیست . سفر، گاهی قدم زدن در خاطرات است . گاهی گذر از خودت، از گذشتهات، از همهی آنچه که مانعت شده بود . سفر، یعنی رفتن، حتی اگر جسمت نرود، دلت رفته باشد، به خانهای که سالهاست خاموش مانده، به آدمی که هنوز صدا میزنیاش در خواب ... مانا/1404 ...
آدمها تو را برای خودشان میخواهند، نه برای خودت . دوستت دارند، اما آنگونه که به کارشان بیایی؛ نه آنطور که خودت هستی . تو باید شاد باشی... اما نه اگر غمگینیات مزاحم خوشیشان شود . باید قوی باشی... اما نه آنقدر که بینیازشان باشی . باید بمانی... اما نه وقتی رفتن، آرامش توست . باید بخندی، حتی اگر ...
گاهی باید از هر چیز دست بکشی، حتی از خودت، و بگذاری فکرها پرواز کنند . ذهن که آزاد شود، دنیا هم رنگ دیگری پیدا میکند . ایدهها مثل پرندههایی سبک روی آسمان خیال مینشینند، و تو میفهمی که هنوز امید هست و هنوز راهی برای تازهشدن وجود دارد . مانا/1404 ...
در دل طوفانهای زندگی، گاهی همه ما سرگردان میشویم، اما آرامشی هست که فقط با پذیرفتن ناپایداری جهان میتوان به آن رسید. ما یاد گرفتیم که نمیتوانیم همه چیز را کنترل کنیم، اما میتوانیم انتخاب کنیم چگونه با دردها و رنجها روبرو شویم. آرامش واقعی در پذیرش و گذشت نهفته است، در دل این همه آشوب . مانا/13 ...
قسمت 1 باد از میان درزهای چوبی پنجره به داخل میوزید ، پردهی رنگ و رورفتهی حریر را به نرمی تکان میداد. دخترك روی سکوی سنگی کنار حوض نشسته بود، زانوهایش را بغل گرفته و به قطرههای بارانی که روی سطح آب میریخت، خیره شده بود. خانهی قدیمی، با دیوارهای ترکخورده و سقف شیروانی، هنوز هم بوی چوب خیس و ...
آدمها ناگهان نمیروند. دوری، تصمیم یکروزه نیست. آدمها ذرهذره محو میشوند، درست از جایی دیگر که دیده نمیشوند... از جایی که دیگر صدایشان شنیده نمیشود، حرفهایشان ناتمام میماند و محبتشان بیجواب. گاهی یک نگاه سرد، یک بیتوجهی، یک «فراموشکردنِ مکرر»... کافیست تا آدمی که روزی با شوق آمده، حالا ب ...
عشق بیثمر، شاید تلخترین قصهی زندگیست. زمانی که دل پر از شور و امید است، اما هیچ ثمرهای از آن حاصل نمیشود، انگار سالها باغبانی کردهایم، اما هیچ گلی به بار ننشسته است. عشقی که با تمام وجود دوست داشتهای، اما بیپاسخ مانده، یا شاید با پاسخهایی سرد و خالی، که هیچ جانی به دل نمیبخشد . این عشق، ...