یه بغضهایی آدم رو میکُشه، یه بغضهایی قلب آدم رو فشار میده. بُغضِ نبودن بعضیها، بغضِ غصهی دیگران، بُغضِ نداشتنهای بهموقع، بُغضِ امید داشتن برای کسایی که چشاشون بارونی میشه. دلم میخواد گاهی یه جایی باشه، فقط برای گریه کردن. برای خالی شدن از همهی این حجمِ بیصدا. یه وقتایی سکوت، سنگینتر از ...
Forwarded From خانومحنا (بيتا)بیست و چهارم: زندگی شجاعانه عجب چلهای شد، کشدار، سوگوار، تمام نشدنی.در دو روزی که گذشت دو نفر از کسانی که به من خیلی چیزها از ادبیات و قصه و روایت یاد دادند رفتند.اول تقوایی: تابستان سال ٩٣ شروع کلاسهای فیلمنامه نویسی بود که قرار بود سه ماهه تمام شود اما کش آمد تا زم ...
Forwarded From اتاق قرنطینه آفتاب تیز بود و پوست تو نازک. گفتم بیا دستها و صورتت را روغن بزن که نسوزد. گفتی نمیزنم. گفتم برویم عینک آفتابی پیدا کنیم. دو کولی مست، در بازار و خیابان راه افتاده بودیم دنبال عینکفروشی. دست آخر میان سه عینک دوبهشک بودی. گفتی کدام؟ انتخاب کردم و گفتم تولدت مبارک عزیز ...
آدمی که ذاتش خرابه، فرق نمیکنه توی فضای مجازی باشه یا فضای حقیقی . آدمی که دلش ناپاکه، در همهجا ناپاکه . آدمی که مشکل درونش رو حل نکرده، هر چقدر هم ظاهرشو درست کنه، باز جنسش رو نمیتونه تغییر بده. فقط نقاب میزنه ـ نقابی از لبخند، از حرفهای قشنگ، از همدردیهای ساختگی . اما بوی دروغش دیر یا زود، ا ...
آدمها انگار یادشان رفته که موبایل فقط یک وسیله است، نه بلندگویی برای آزار دادن دیگران. کافیست به هر محیطی قدم بگذاری؛ از اتوبوس و مترو گرفته تا کافه، صف نان یا حتی اتاق انتظار یک مرکز درمانی. همیشه یکی پیدا میشود که گوشیاش را با بالاترین صدا پخش کند، گویی همهی دنیا موظفاند در فیلم و آهنگ و گفت ...
Forwarded From November 25thبین اشیا دورریختنی و نگه داشتنی در رفت و آمدم. طبق عادت کوزهگر مشهور زمان، در اتاق خودم سه پهباد ترکیده و باقی اتاقهای خانه را تا حد قابل قبولی نظم داده ام. اتاق کار بزرگم را با اتاق کوچک بچه تاخت زدم. دارد بزرگ میشود و دوست هایش برای بازی می آیند و از این به بعد به فضا ...
از آشفتگی محتوا تا مرجعیت در گوگل: راهنمای جامع و دلسوزانه ساخت خوشههای موضوعی با AIمقدمه: وقتی محتوای تو وسط شلوغی اینترنت گم میشه...واقعیت اینه: همهمون این حس رو داشتیم که بعد از ساعتها نوشتن و انتشار، هیچ بازخوردی نمیگیریم. مقاله مثل یک صفحه ناشناس توی میلیونها صفحه دیگه غرق میشه. چرا؟ چون ...
در آغوششش به دنبال ذره ای گرما بود اما، فقط سهمش بوی باران شد... بارانی که قطره قطره قطره، زمردی جنگل آن دو چشم را جلا میداد. در چشم هایش دنبال کمی عشق بود اما، مرغ مِهر، کبوتر عشق، سال های زیادی است که کوچ کرده از این آشیانه... او دور بود، شاید خیلی دور، مثلا، آن طرف خیابان! فقط خودش می دانست از ای ...
مثل همیشه صبح زود، میروم پشت پنجره و به دوردستِ زلال خیره میشوم. هنوز باران بند نیامده است. زمین بوی آشنایی میدهد؛ همان بوی خاک نمداری که هر بار دل را میبرد به کوچههای قدیم، به حیاط خیس، به کفشهایی که پشت در، زیر باران جا میماند. اما این بار، این بو، نوید حضور کسی را نمیدهد. فقط طعم تلخ یک غ ...
تو روزهای زیادی را در تنهایی گذراندهای . خانهی روستایی، سرد و خاموش، با دیوارهایی که قصههای هزار بار تکراری را در خود دارند . همدمت را در یک حادثه از دست دادی؛ حالا فقط تو ماندهای و صدای خشخش هیزم که در تنور میرقصد . هر روز، وقتی آتش را روشن میکنی، انگار با خاطراتش حرف میزنی . تو به شعلهها ...