همیشه کنار پنجره مینشست. دفترش باز بود، اما کلمهای نمینوشت. آسمان را نگاه میکرد، انگار منتظر بود کسی حرف بزند . " به چی فکر میکنی؟" مادرش پرسید . دخترک گفت: "به صداهایی که تو آسمونه ..." مادر خندید، دستی به موهایش کشید . " هیچ صدایی نیست عزیزم. فقط سکوتِ آسمونه ." اما او میدانست. هر بار که ابر ...
شب که میآمد، من زندهتر میشدم . در تاریکی دهکدهی فراموششده، جایی دور از هیاهوی آدمها، ریشههایم قصهها را زمزمه میکردند و شاخههایم خواب میدیدند . خوابهایی با رنگهایی که حتی خورشید نمیشناسد. با صداهایی نرمتر از باد . هر شب، خواب کسی را میدیدم که روزی کنارم نشسته بود؛ خندیده بود یا گریه ...
Forwarded From پادکستهای داروگhttps://darwagkids.com/workshop/🔰 دورهی "الف با داروگ"آموزش مقدماتی الفبای فارسی با ادبیات کودکانویژگیهای این دوره:❇کودکان با تمرکز بر کتاب باکیفیت و در محیطی لذتبخش با برخی از بنیانهای سواد درگیر میشوند.❇تمرکز دوره بر لذتبردن از ادبیات کودک و علاقه به خواندن است ...
نکند حسرتهای دیروزت ناامیدت کنند. هیچ غم و اندوهی از گذشته نباید تو را زمین بزند، هیچ ناکامی و شکستِ پیشین نباید تو را از حرکت بازدارد. روزهایی که فرصتها را از دست دادی، روزهایی که سکوت کردی، یا لحظاتی که فرصت نشان دادنت را نداشتی، همه بخشی از سفر تو هستند، نه مسئولیت دیگران. نباید وقتی به قله رسی ...
به تمام پدرهای بازنشسته پر از فکر و خیال صبح از خواب بلند میشوی، بیهیچ زنگ ساعتی . نه جلسهای هست، نه مأموریتی، نه لباسی که اتو خورده، منتظرت باشد . بازنشسته شدی . همینقدر ساده، همینقدر بیمقدمه . انگار سالها کار و جانکَندن، با یک برگهی امضاشده به پایان رسید . به آینه نگاه میکنی. ریشت کمی در ...
غیبت از روی دلسوزی، ترکیبی تلخ از محبت و سوءتفاهم است. وقتی کسی به خاطر نگرانی، پشت سر دیگری حرف میزند، شاید هدفش کمک باشد، اما گاهی همین حرفها میتواند بیشتر از هر انتقادی آسیب بزند. دلسوزی واقعی آن است که رو در رو باشد، صادقانه و بیحاشیه، نه در پشت پردهی قضاوت و گمانهزنی. غیبت، حتی با بهترین ...
دیگر بس است . سالهاست صدایشان روی اعصابم قدم میزند . کفشهای بیادبشان را بر روح و روان ما میکوبند و خیال میکنند خانه فقط برای خودشان است . ساعتها سر و صدا، دویدن، کوبیدن، ریختن آب، خندههای بلند و بیفکر … انگار نه انگار زیر این سقف هم انسانی زندگی میکند که آرامش میخواهد، نه شکنجهی روزانه ...
جلوی در ایستاده بود. درِ قدیمی، سرد و بیجان، مثل کسی که دیگر حوصلهی شنیدن ندارد. چقدر کوبید، چقدر زمزمه کرد، چقدر اشک ریخت تا شاید صدایی از آنطرف بیاید... اما هیچ. فقط صدای قطرههایی که از لبهی بام چکید و به کف حیاط خورد. لبخند زد، اما آن لبخند، مثل لبخند کسی بود که دیگر امیدی ندارد. گفت: "شاید ...
وبلاگخوانی: These wounds won't seem to heal, this pain is just too real There's just too much that time cannot erase این از آن لحظههایی است که از ته دلم دارم مینویسم. این را میگویم نه ...
Forwarded From وبلاگخوانیThese wounds won't seem to heal, this pain is just too realThere's just too much that time cannot eraseاین از آن لحظههایی است که از ته دلم دارم مینویسم. این را میگویم نه این که بقیه نوشتههایم از ته دل نبوده است. بعضی نوشتهها تمرین نوشتن، بعضیها به منظور تقویت روحیه و ...