قسمت سوم: دیوارها و رازها بعد از آن عصر بارانی، همهچیز برای گندم رنگ دیگری پیدا کرده بود. انگار کوچه، دیوارها و حتی صدای باران هم به راز او و آرمان آگاه بودند. هر بار که از کنار پنجره میگذشت، قلبش بیاختیار تندتر میزد. بوسهی کوتاه و لرزان هنوز روی گونهاش نفس میکشید، مثل ردّی که هیچ بارانی نتوا ...
قسمت دوم: اولین جرقه روزها یکی پس از دیگری میگذشتند، اما برای گندم هر روز معنای تازهای پیدا میکرد. صبحها وقتی از پنجره رو به حیاطشان به بیرون نگاه میکرد، چشمهایش بیاختیار دنبال آرمان میگشت؛ گاهی میان برگهای خیس درختی که حیاط همسایه را پوشانده بود، سایهای از او را میدید و همان کافی بود تا ...
هر یک ساعت مازاد ساعات کاری من ۱۲۰ تومان میارزد. صبحها که ماشین میگیرم دارم حساب میکنم مابهالتفاوت با همسفر تاکسی اینترنتی گرفتن و دیرتر رسیدن، میارزد یا نه؟ اگر بعد از هفت صبح برسم ماجرا پیچیدهتر هم میشود. وسوسه میشوم برای نشستن در کافهای بسیار نزدیک به محل کار که هفت صبح کرکرهاش را با ...
قسمت اول: آغاز خاموش باران آرام و بیوقفه بر سنگفرش خیس کوچه میبارید. بوی خاک تازه نمخورده در هوای خنک پاییز پیچیده بود و چراغهای کمنور کوچه با قطرههای باران میرقصیدند. گندم، کنار پنجره اتاقش ایستاده بود. شیشهها از بخار نفسهایش مه گرفته بودند، با انگشت لرزانش طرحی بیمعنا روی آن میکشید. اما ...
او در جستجوی حلقهای بود که زندگیاش را کامل کند؛ حلقهای از عشق، امید و وفاداری. اما هر بار که نزدیک میشد، آن حلقه گم میشد، یا به دست کسی دیگر میافتاد. در نهایت فهمید که باید خودش آن حلقه را بسازد، نه از جنس طلا، بلکه از جنس بخشش و اعتماد . 🕊 نسرین ـ مانا ـ خوشکیش/1398 🕊 ...
Forwarded From یادداشتها | فاطمه بهروزفخرمُو خودُم ماهی میگیرم از دریا!من و یاسی (تا پیش از دیدار امروز، نامش را نمیدانستم) نشسته بودیم روی صندلیهای فضای بیرون یکی از کافههای شهر. جلسه، جلسه مصاحبه بود. من باید برای تکمیل روایتهای کتاب، چیزهایی میپرسیدم و او بهعنوان مصاحبهشونده پاسخ میداد ...
همیشه کنار پنجره مینشست. دفترش باز بود، اما کلمهای نمینوشت. آسمان را نگاه میکرد، انگار منتظر بود کسی حرف بزند . " به چی فکر میکنی؟" مادرش پرسید . دخترک گفت: "به صداهایی که تو آسمونه ..." مادر خندید، دستی به موهایش کشید . " هیچ صدایی نیست عزیزم. فقط سکوتِ آسمونه ." اما او میدانست. هر بار که ابر ...
شب که میآمد، من زندهتر میشدم . در تاریکی دهکدهی فراموششده، جایی دور از هیاهوی آدمها، ریشههایم قصهها را زمزمه میکردند و شاخههایم خواب میدیدند . خوابهایی با رنگهایی که حتی خورشید نمیشناسد. با صداهایی نرمتر از باد . هر شب، خواب کسی را میدیدم که روزی کنارم نشسته بود؛ خندیده بود یا گریه ...
Forwarded From پادکستهای داروگhttps://darwagkids.com/workshop/🔰 دورهی "الف با داروگ"آموزش مقدماتی الفبای فارسی با ادبیات کودکانویژگیهای این دوره:❇کودکان با تمرکز بر کتاب باکیفیت و در محیطی لذتبخش با برخی از بنیانهای سواد درگیر میشوند.❇تمرکز دوره بر لذتبردن از ادبیات کودک و علاقه به خواندن است ...
نکند حسرتهای دیروزت ناامیدت کنند. هیچ غم و اندوهی از گذشته نباید تو را زمین بزند، هیچ ناکامی و شکستِ پیشین نباید تو را از حرکت بازدارد. روزهایی که فرصتها را از دست دادی، روزهایی که سکوت کردی، یا لحظاتی که فرصت نشان دادنت را نداشتی، همه بخشی از سفر تو هستند، نه مسئولیت دیگران. نباید وقتی به قله رسی ...