سکوت هم گاهی حرف‌های زیادی دارد . گاهی بیشتر از هزار کلمه می‌گوید، دل را می‌شوید و آرام می‌کند . در دلِ سکوت، می‌توان فهمید چه چیزی مهم است، چه چیزی بی‌ارزش، و چه چیزی باید رها شود . اگر یاد بگیری به سکوت گوش دهی، دنیا کمی لطیف‌تر و مهربان‌تر می‌شود . 🕊 نسرین ـ مانا ـ خوش‌کیش 🕊 ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

بسیاری از صداها شنیده نمی‌شوند، نه به خاطر ضعف آن‌ها، بلکه به خاطر دیوارهای بلند ناعادلتی و بی‌تفاوتی هر فریادی که بی‌پاسخ می‌ماند، زخمی است بر روح آدم . اما اگر همدلی کنیم، اگر گوش بسپاریم، شاید روزی برسد که هیچ فریادی بی‌پاسخ نماند . 🕊 نسرین ـ مانا ـ خوش‌کیش 🕊 ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

قسمت پنجم: پایانِ ناتمام چند روز بعد، کوچه پر از همهمه شد. خانواده‌ی آرمان می‌خواستند جایی دیگر بروند. گندم وقتی خبر را شنید، انگار زمین زیر پایش خالی شد. باورش نمی‌شد همه‌چیز این‌قدر زود و ناگهانی فرو بریزد. آن روز، از پشت پرده دید که کارگرها وسایل خانه‌ی روبه‌رویی را توی کامیون می‌گذارند. دلش می‌خ ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

قسمت چهارم: انتخاب‌های دشوار هفته‌ها گذشت. زمستان آرام آرام خودش را به کوچه‌ها رسانده بود. باران جایش را به برف‌های نرم داده بود و سرمای تیز، پنجره‌ها را یخ‌زده می‌کرد. برای گندم، روزها کند می‌گذشتند. هر دیدار کوتاه با آرمان، مثل جرعه‌ای آب در بیابان بود، اما همان‌قدر هم ترسناک . عصری سرد، وقتی گندم ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

قسمت سوم: دیوارها و رازها بعد از آن عصر بارانی، همه‌چیز برای گندم رنگ دیگری پیدا کرده بود. انگار کوچه، دیوارها و حتی صدای باران هم به راز او و آرمان آگاه بودند. هر بار که از کنار پنجره می‌گذشت، قلبش بی‌اختیار تندتر می‌زد. بوسه‌ی کوتاه و لرزان هنوز روی گونه‌اش نفس می‌کشید، مثل ردّی که هیچ بارانی نتوا ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

قسمت دوم: اولین جرقه روزها یکی پس از دیگری می‌گذشتند، اما برای گندم هر روز معنای تازه‌ای پیدا می‌کرد. صبح‌ها وقتی از پنجره رو به حیاط‌شان به بیرون نگاه می‌کرد، چشم‌هایش بی‌اختیار دنبال آرمان می‌گشت؛ گاهی میان برگ‌های خیس درختی که حیاط همسایه را پوشانده بود، سایه‌ای از او را می‌دید و همان کافی بود تا ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

هر یک ساعت مازاد ساعات کاری من ۱۲۰ تومان می‌ارزد. صبح‌ها که ماشین می‌گیرم دارم حساب می‌کنم مابه‌التفاوت با هم‌سفر تاکسی اینترنتی گرفتن و دیرتر رسیدن، می‌ارزد یا نه؟ اگر بعد از هفت صبح برسم ماجرا پیچیده‌تر هم می‌شود. وسوسه می‌شوم برای نشستن در کافه‌ای بسیار نزدیک به محل کار که هفت صبح کرکره‌اش را با ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

قسمت اول: آغاز خاموش باران آرام و بی‌وقفه بر سنگفرش خیس کوچه می‌بارید. بوی خاک تازه نم‌خورده در هوای خنک پاییز پیچیده بود و چراغ‌های کم‌نور کوچه با قطره‌های باران می‌رقصیدند. گندم، کنار پنجره اتاقش ایستاده بود. شیشه‌ها از بخار نفس‌هایش مه گرفته بودند، با انگشت لرزانش طرحی بی‌معنا روی آن می‌کشید. اما ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

او در جستجوی حلقه‌ای بود که زندگی‌اش را کامل کند؛ حلقه‌ای از عشق، امید و وفاداری. اما هر بار که نزدیک می‌شد، آن حلقه گم می‌شد، یا به دست کسی دیگر می‌افتاد. در نهایت فهمید که باید خودش آن حلقه را بسازد، نه از جنس طلا، بلکه از جنس بخشش و اعتماد . 🕊 نسرین ـ مانا ـ خوش‌کیش/1398 🕊 ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

Forwarded From یادداشت‌ها | فاطمه بهروزفخرمُو خودُم ماهی می‌گیرم از دریا!من و یاسی (تا پیش از دیدار امروز، نامش را نمی‌دانستم) نشسته بودیم روی صندلی‌های فضای بیرون یکی از کافه‌های شهر. جلسه، جلسه مصاحبه بود. من باید برای تکمیل روایت‌های کتاب، چیزهایی می‌پرسیدم و او به‌عنوان مصاحبه‌شونده پاسخ می‌داد ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید