قسمت 2 پیرمرد چتر شکسته را در دست گرفته بود و نگاهش به باران بود. قطره‌ها روی شانه‌هایش می‌خوردند و لباس‌های کهنه‌اش را سنگین‌تر می‌کردند، اما حالش کمی بهتر شده بود. یادش آمد روزهایی که هنوز خانه‌ای پر از صدا و خنده داشت، چطور با همسرش در همین کوچه قدم می‌زدند و باران را جادو می‌دانستند . چهره‌ی همس ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

Forwarded From Sidelinerمن نمی‌دونم، ولی یه‌جورایی انگار آدم‌ها توان یک‌چیزی بودن و فقط همون‌چیز بودن رو دارن از دست می‌دن. به هرطریق هرکدوم از ما تو مقاطع زمانی مختلف، لاجرم یا از سر اختیار نقشی داریم که به باقی نقش‌ها غالبه. یکی دانشجوئه، یکی مدیره، یکی مادره، یکی پدره و یکی چه می‌دونم. پزشکه. زند ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

قسمت 1 باران که می‌بارید، دل پیرمرد هزار راه می‌رفت. خودش را کشیده بود زیر ناودان خانه‌ای در کوچه تا کمی از شدت خیسی و باران بکاهد، اما قطرات بی‌رحمانه روی شانه‌هایش می‌ریختند و کفش‌های کهنه‌اش را خیس می‌کردند. دست‌هایش را در جیب‌های پاره‌ی‌ کت خاکستری‌اش فرو برد و به زمین خیره شد. کوچه بوی خاک و بر ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

دل‌گرفتگی‌های پاییز هیچ‌وقت داد نمی‌زنند؛ آرام، آهسته، از لابه‌لای رنگ‌ها سر می‌کشند و می‌نشینند روی شانه‌ات . آدم حس می‌کند چیزی کم است، اما نمی‌فهمد چه . انگار دل می‌خواهد چند لحظه به خودش پناه ببرد و از هیاهوی روزمرگی دور بماند . گاهی بهترین کاری که می‌توان کرد این است که کنار این دلِ بی‌دلیل بنش ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

قسمت ششم (پایانی) نیکی چشم باز کرد . صبح شده بود . در همان اتاق نشیمن مادربزرگ بود، اما همه‌چیز فرق داشت. دیوارها سفیدتر، پنجره‌ها باز، و صدای گنجشک‌ها مثل چیزی واقعی، اما ناشناس . قاب‌ها هنوز سر جای خود بودند . اما حالا دیگر می‌دانست : هیچ‌کدام فقط " تصویر " نبودند. هر قاب، یک در بود. یک برش از زما ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

بی زحمت مسئولینی که من نمیدونم مال کدوم نهادن ولی بهرحال به چیزی که میخوام ارتباط دارن بی زحمت قبل از استخدام معلم استاد دبیر و امثالهم علاوه تست نماز و زیارت عاشورا یه شنوایی سنجی و بینایی سنجی هم بگیرن. اون از پارسال که دبیر محترم بعد 3 ماه تدریس برگشته به من میگه شما دانش آموز من نیستی اینم استاد ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

Forwarded From هنر راه رفتن در تاریکی... دوستدار بشقاب‌های لب پر و آدم‌های زخمی و دل‌های شکسته و چهره‌های نازیبا هستم. چون به قول آ جهان را معیوب و پرغلط می‌بینم و این چنین باور می‌کنم و دوست دارم. نمی‌توانم شیفتگی‌ام را نسبت به نازیبایی و عیب و شکستگی و تاریکی و کهنگی پنهان کنم. چرا که من این چیزه ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

قسمت سوم: نیکی نفس عمیقی کشید. صدای قلبش حالا تنها صدایی بود که در آن سکوت سنگین می‌پیچید . نور چراغ‌قوه قطع شده بود، اما نوشته روی دیوار هنوز می‌درخشید : " قاب آخر رو برگردون . " به دیوار پشتی اتاق نزدیک شد. قاب‌ها همه وارونه بودند، به جز یکی ـ همان که تصویر کودکی‌اش در آن بود . اما پشت همه، یک قاب ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

بعد اون دعوای شدید با اون کسی که حسابی دوستش دارم بالای آخرین پله های خوابگاه نشسته بودم و تا جایی که چشم هام توان داشتن گریه کردم. هم تاریک بود هم خلوت؛ واسه زانوی غم بغل گرفتن زیادی دنج و خوب بود. یکم که گذشت یکی از دخترای گروه تئاتر که برحسب تصادف اتاقش توی طبقه ماست اومد بالا و اونجا نشست. انگار ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

قسمت دوم روز بعد، نیکی به یاد آورد که در کودکی، روبه‌روی خانه‌ی مادربزرگ، زنی تنها زندگی می‌کرد. اسمش " خانم پناهی " بود . از بچه‌ها دوری می‌کرد، همیشه شال خاکستری به سر داشت و پشت پنجره، چای می‌نوشید . می‌گفتند یک‌بار، چیزی دیده که دیگر هرگز شب نخوابیده ... نیکی به آن خانه رفت. در رنگ‌ورو رفته هنوز ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید