پاییز عجیب بلد است آدم را گوشه‌گیر کند . نه از کسی ناراحتی، نه اتفاقی افتاده، اما یک بغض کوچک. مثل مه صبحگاهی روی دل می‌نشیند . شاید همه‌اش کارِ باد است، که لابه‌لای شاخه‌ها می‌چرخد و حرف‌هایی را که گفته نشده‌اند به یاد آدم می‌آورد . گاهی باید دل را همان‌طور که هست پذیرفت ـ نرم، حساس، و آماده ‌ی لرز ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

قسمت 3 باران هنوز می‌بارید و صدای قطره‌ها روی پنجره و سقف خانه، ریتمی آرام اما بی‌رحم به فضا می‌بخشید. پیرمرد دوباره به کوچه نگاه کرد، همان کوچه‌ای که روزی پر از صدا و خنده بود، حالا تنها آینه‌ای از خاطراتی خیس و خاموش شده بود. گربه‌ی کوچک کنار بخاری نرم و گرم به خواب رفته بود و کودکانی که دقایقی قب ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

Forwarded From سادهْ قصهدوستم پرسیده بود پایینی؟ (البته او گفته بود داونی؟) گفته بودم آره، کمی. ولی یادم نیست چرا افتاده‌ام پایین.•دراز کشیده بودم و کتاب می‌خواندم. نورها را کم کرده بودم که چشم‌هایش خسته شود. گفتم «طوطی بریم لالا؟» گفتم طوطی چون داشت ادای مربی‌های مهدکودکش را درمی‌آورد و مثل آن‌ها ح ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

می‌دانی... دارم به این فکر می‌کنم که لذتِ صرف هم می‌تواند دل را بزند. شبیه سس خرسی. خوشمزه است ولی هیچ کس دلش نمی‌خواهد خالی بخورد. یا مثل نمک. حتی شاید خالی خالی خوردن‌شان ضرر هم داشته باشد. یا مثل نور خورشید. در سرما لذت‌بخش است و حتی لازم، ولی اگر کمی بیش از نیاز شد، آزاردهنده می‌شود. گاهی، شبی ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

قسمت 2 پیرمرد چتر شکسته را در دست گرفته بود و نگاهش به باران بود. قطره‌ها روی شانه‌هایش می‌خوردند و لباس‌های کهنه‌اش را سنگین‌تر می‌کردند، اما حالش کمی بهتر شده بود. یادش آمد روزهایی که هنوز خانه‌ای پر از صدا و خنده داشت، چطور با همسرش در همین کوچه قدم می‌زدند و باران را جادو می‌دانستند . چهره‌ی همس ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

Forwarded From Sidelinerمن نمی‌دونم، ولی یه‌جورایی انگار آدم‌ها توان یک‌چیزی بودن و فقط همون‌چیز بودن رو دارن از دست می‌دن. به هرطریق هرکدوم از ما تو مقاطع زمانی مختلف، لاجرم یا از سر اختیار نقشی داریم که به باقی نقش‌ها غالبه. یکی دانشجوئه، یکی مدیره، یکی مادره، یکی پدره و یکی چه می‌دونم. پزشکه. زند ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

قسمت 1 باران که می‌بارید، دل پیرمرد هزار راه می‌رفت. خودش را کشیده بود زیر ناودان خانه‌ای در کوچه تا کمی از شدت خیسی و باران بکاهد، اما قطرات بی‌رحمانه روی شانه‌هایش می‌ریختند و کفش‌های کهنه‌اش را خیس می‌کردند. دست‌هایش را در جیب‌های پاره‌ی‌ کت خاکستری‌اش فرو برد و به زمین خیره شد. کوچه بوی خاک و بر ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

دل‌گرفتگی‌های پاییز هیچ‌وقت داد نمی‌زنند؛ آرام، آهسته، از لابه‌لای رنگ‌ها سر می‌کشند و می‌نشینند روی شانه‌ات . آدم حس می‌کند چیزی کم است، اما نمی‌فهمد چه . انگار دل می‌خواهد چند لحظه به خودش پناه ببرد و از هیاهوی روزمرگی دور بماند . گاهی بهترین کاری که می‌توان کرد این است که کنار این دلِ بی‌دلیل بنش ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

قسمت ششم (پایانی) نیکی چشم باز کرد . صبح شده بود . در همان اتاق نشیمن مادربزرگ بود، اما همه‌چیز فرق داشت. دیوارها سفیدتر، پنجره‌ها باز، و صدای گنجشک‌ها مثل چیزی واقعی، اما ناشناس . قاب‌ها هنوز سر جای خود بودند . اما حالا دیگر می‌دانست : هیچ‌کدام فقط " تصویر " نبودند. هر قاب، یک در بود. یک برش از زما ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

بی زحمت مسئولینی که من نمیدونم مال کدوم نهادن ولی بهرحال به چیزی که میخوام ارتباط دارن بی زحمت قبل از استخدام معلم استاد دبیر و امثالهم علاوه تست نماز و زیارت عاشورا یه شنوایی سنجی و بینایی سنجی هم بگیرن. اون از پارسال که دبیر محترم بعد 3 ماه تدریس برگشته به من میگه شما دانش آموز من نیستی اینم استاد ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید