گاز زدن نان گرم، کنار مادر . بوی نعنا و بخار چای توی اتاق می‌چرخید . مرد گفت: «ثروتمندیم. فقط کسی نمی‌دونه .» 🕊 نسرین ـ مانا ـ خوش‌کیش 🕊 ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

صدای چرخ دوچرخه‌اش پیچید توی کوچه . پیرمرد نشست روی سکوی قدیمی خانه، لبخند زد . نوه‌اش برگشته بود. فقط برای دو روز . 🕊 نسرین ـ مانا ـ خوش‌کیش 🕊 ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

کودک پناهنده، با کفش‌های پاره . پیرمرد سرباز، پنهانی پتو را رویش انداخت . جنگ را نمی‌شد بُرد، اما می‌شد انسانی ماند . 🕊 نسرین ـ مانا ـ خوش‌کیش 🕊 ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

بر رسم مهربانی، تقدیم به کودکان سرزمینم. در دل جنگل سبز، آقاخرگوشه زندگی می‌کرد؛ خرگوشی پیر با گوش‌های آویزان، موهای خاکستری، و لبخندی مهربان . او هر روز صبح زود بیدار می‌شد، جارو به دست، جلوی لانه‌ی جنگلی‌اش را تمیز می‌کرد، و به پرنده‌ها دانه می‌داد. ولی بچه‌حیوان‌های جنگل، همیشه به او می‌خندیدند. ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

در میان شلوغی شهر، نگاه‌هایی هستند که هیچ‌گاه کامل نمی‌شوند. نگاه‌هایی که از دل عشق، امید یا درد برخاسته‌اند، اما کسی آن‌ها را نمی‌بیند. این نگاه‌ها، داستان‌های ناتمام زندگی‌اند؛ حکایت دل‌های تنها، تلاش‌های بی‌پاسخ و امیدهای خاک‌شده. گاهی انسان‌ها در میان هیاهو، فرصت دیدن دیگری را از دست می‌دهند و ن ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

دنیا همیشه همان‌طور که به چشم می‌آید، نیست . پشت هر خاکستری، رنگی پنهان است که فقط صبر و دقت آن را نشان می‌دهد . اگر یاد بگیری به جزئیات نگاه کنی، هر روز، هزار راز کوچک کشف می‌کنی . زندگی پر از رنگ‌های ناپیدا و شگفتی‌های مخفی است، کافی‌ست بخواهی ببینی . 🕊 نسرین ـ مانا ـ خوش‌کیش 🕊 ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

پاییز عجیب بلد است آدم را گوشه‌گیر کند . نه از کسی ناراحتی، نه اتفاقی افتاده، اما یک بغض کوچک. مثل مه صبحگاهی روی دل می‌نشیند . شاید همه‌اش کارِ باد است، که لابه‌لای شاخه‌ها می‌چرخد و حرف‌هایی را که گفته نشده‌اند به یاد آدم می‌آورد . گاهی باید دل را همان‌طور که هست پذیرفت ـ نرم، حساس، و آماده ‌ی لرز ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

قسمت 3 باران هنوز می‌بارید و صدای قطره‌ها روی پنجره و سقف خانه، ریتمی آرام اما بی‌رحم به فضا می‌بخشید. پیرمرد دوباره به کوچه نگاه کرد، همان کوچه‌ای که روزی پر از صدا و خنده بود، حالا تنها آینه‌ای از خاطراتی خیس و خاموش شده بود. گربه‌ی کوچک کنار بخاری نرم و گرم به خواب رفته بود و کودکانی که دقایقی قب ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

Forwarded From سادهْ قصهدوستم پرسیده بود پایینی؟ (البته او گفته بود داونی؟) گفته بودم آره، کمی. ولی یادم نیست چرا افتاده‌ام پایین.•دراز کشیده بودم و کتاب می‌خواندم. نورها را کم کرده بودم که چشم‌هایش خسته شود. گفتم «طوطی بریم لالا؟» گفتم طوطی چون داشت ادای مربی‌های مهدکودکش را درمی‌آورد و مثل آن‌ها ح ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

می‌دانی... دارم به این فکر می‌کنم که لذتِ صرف هم می‌تواند دل را بزند. شبیه سس خرسی. خوشمزه است ولی هیچ کس دلش نمی‌خواهد خالی بخورد. یا مثل نمک. حتی شاید خالی خالی خوردن‌شان ضرر هم داشته باشد. یا مثل نور خورشید. در سرما لذت‌بخش است و حتی لازم، ولی اگر کمی بیش از نیاز شد، آزاردهنده می‌شود. گاهی، شبی ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید