Forwarded From هنر راه رفتن در تاریکی... دوستدار بشقاب‌های لب پر و آدم‌های زخمی و دل‌های شکسته و چهره‌های نازیبا هستم. چون به قول آ جهان را معیوب و پرغلط می‌بینم و این چنین باور می‌کنم و دوست دارم. نمی‌توانم شیفتگی‌ام را نسبت به نازیبایی و عیب و شکستگی و تاریکی و کهنگی پنهان کنم. چرا که من این چیزه ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

قسمت سوم: نیکی نفس عمیقی کشید. صدای قلبش حالا تنها صدایی بود که در آن سکوت سنگین می‌پیچید . نور چراغ‌قوه قطع شده بود، اما نوشته روی دیوار هنوز می‌درخشید : " قاب آخر رو برگردون . " به دیوار پشتی اتاق نزدیک شد. قاب‌ها همه وارونه بودند، به جز یکی ـ همان که تصویر کودکی‌اش در آن بود . اما پشت همه، یک قاب ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

بعد اون دعوای شدید با اون کسی که حسابی دوستش دارم بالای آخرین پله های خوابگاه نشسته بودم و تا جایی که چشم هام توان داشتن گریه کردم. هم تاریک بود هم خلوت؛ واسه زانوی غم بغل گرفتن زیادی دنج و خوب بود. یکم که گذشت یکی از دخترای گروه تئاتر که برحسب تصادف اتاقش توی طبقه ماست اومد بالا و اونجا نشست. انگار ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

قسمت دوم روز بعد، نیکی به یاد آورد که در کودکی، روبه‌روی خانه‌ی مادربزرگ، زنی تنها زندگی می‌کرد. اسمش " خانم پناهی " بود . از بچه‌ها دوری می‌کرد، همیشه شال خاکستری به سر داشت و پشت پنجره، چای می‌نوشید . می‌گفتند یک‌بار، چیزی دیده که دیگر هرگز شب نخوابیده ... نیکی به آن خانه رفت. در رنگ‌ورو رفته هنوز ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

قسمت اول: آینه‌ها دروغ نمی‌گویند خانه‌ی مادربزرگ بعد از سال‌ها باز شده بود. بوی چوب نم‌خورده، هوا را سنگین کرده بود. نورِ عصرگاهی از لای پرده‌های خاک‌خورده رد می‌شد و بر کف اتاق نقش اشباحی قدیمی می‌انداخت . نیکی، با کنجکاوی کودکانه‌ای که هیچ‌وقت درونش خاموش نشده بود، در اتاق‌ها پرسه می‌زد. روی طاقچه ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

Forwarded From هنر راه رفتن در تاریکیدستورالعمل عشق­‌ورزیمواد لازم: تن انسان. نرمی گوشت و پوست و استحکام استخوان. نجوا و تمنا. گشودگی. شجاعت. تسلیم. باور. بوی تن. کمی تلخ و سرد. کمی گرم و شیرین. تاریکی. روشنی. نیمی از هر کدام. گاه تاریکی مطلق. نور کم‌­سوی چشم­‌ها. غرق شدن. فراموشی. اندوه. بعد چشم ­گ ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

Forwarded From اتاق قرنطینهیتیم شدم. دیگر هرچقدر مامانی را صدا می‌زنم جوابم را نمی‌دهد. خیال می‌کنم در این چند روز هربار که بالاسر تن بی‌جانش صدایش زده‌ام —شب اول پشت در سردخانه، پریروز در غسالخانه، عصرش کنار آمبولانس، پریشب بالاسر قبر— هربار خواسته جوابم را بدهد اما نتوانسته. دیگر نمی‌تواند، زبانش ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

پنجره‌ی آشپزخانه‌ی من پرده ندارد، بعد از این‌که کارگرها پلاک روبرویی را کوبیدند و ساختند و تقریبن هم‌زمان با میانه‌ی کرونا، گذاشتند رفتند. ساکن جدیدی نیامده. رومیزی را که به قاب پنجره میخ کرده بودم، برداشتم و باز من ماندم و پنجره بی‌پرده. گمانم یک اتفاقی، اختلاف نظری، چیزی مانع واگذاری واحدهای نوس ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

امید، آن‌جاست که هیچ‌کس انتظارش را ندارد . در دلِ شب، وسطِ باران، در چشمان خسته ... امید گاهی فقط یک جمله است : تو هنوز می‌تونی بلند شی ! امید، نه قول می‌دهد، نه فریب می‌دهد، فقط آرام دستت را می‌گیرد و می‌گوید: بیا، راه هنوز تمام نشده ... 🕊 نسرین ـ مانا ـ خوش‌کیش 🕊 ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

آدم کوچک‌های مهربان، آن‌هایی هستند که بی‌سر و صدا، با دل‌های بزرگ و دستان کوچک‌شان، جهان را بهتر می‌کنند. آن‌ها که نه به دنبال دیده شدن‌اند و نه جایگاهی؛ بلکه با لبخند و محبتشان چراغی روشن می‌کنند در دل تاریکی. آدم کوچک‌ها گاهی به چشم نمی‌آیند، اما عمق وجودشان در کمک به دیگران، زندگی را شیرین‌تر می‌ ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید