قسمت اول: آینهها دروغ نمیگویند خانهی مادربزرگ بعد از سالها باز شده بود. بوی چوب نمخورده، هوا را سنگین کرده بود. نورِ عصرگاهی از لای پردههای خاکخورده رد میشد و بر کف اتاق نقش اشباحی قدیمی میانداخت . نیکی، با کنجکاوی کودکانهای که هیچوقت درونش خاموش نشده بود، در اتاقها پرسه میزد. روی طاقچه ...
Forwarded From هنر راه رفتن در تاریکیدستورالعمل عشقورزیمواد لازم: تن انسان. نرمی گوشت و پوست و استحکام استخوان. نجوا و تمنا. گشودگی. شجاعت. تسلیم. باور. بوی تن. کمی تلخ و سرد. کمی گرم و شیرین. تاریکی. روشنی. نیمی از هر کدام. گاه تاریکی مطلق. نور کمسوی چشمها. غرق شدن. فراموشی. اندوه. بعد چشم گ ...
Forwarded From اتاق قرنطینهیتیم شدم. دیگر هرچقدر مامانی را صدا میزنم جوابم را نمیدهد. خیال میکنم در این چند روز هربار که بالاسر تن بیجانش صدایش زدهام —شب اول پشت در سردخانه، پریروز در غسالخانه، عصرش کنار آمبولانس، پریشب بالاسر قبر— هربار خواسته جوابم را بدهد اما نتوانسته. دیگر نمیتواند، زبانش ...
پنجرهی آشپزخانهی من پرده ندارد، بعد از اینکه کارگرها پلاک روبرویی را کوبیدند و ساختند و تقریبن همزمان با میانهی کرونا، گذاشتند رفتند. ساکن جدیدی نیامده. رومیزی را که به قاب پنجره میخ کرده بودم، برداشتم و باز من ماندم و پنجره بیپرده. گمانم یک اتفاقی، اختلاف نظری، چیزی مانع واگذاری واحدهای نوس ...
امید، آنجاست که هیچکس انتظارش را ندارد . در دلِ شب، وسطِ باران، در چشمان خسته ... امید گاهی فقط یک جمله است : تو هنوز میتونی بلند شی ! امید، نه قول میدهد، نه فریب میدهد، فقط آرام دستت را میگیرد و میگوید: بیا، راه هنوز تمام نشده ... 🕊 نسرین ـ مانا ـ خوشکیش 🕊 ...
آدم کوچکهای مهربان، آنهایی هستند که بیسر و صدا، با دلهای بزرگ و دستان کوچکشان، جهان را بهتر میکنند. آنها که نه به دنبال دیده شدناند و نه جایگاهی؛ بلکه با لبخند و محبتشان چراغی روشن میکنند در دل تاریکی. آدم کوچکها گاهی به چشم نمیآیند، اما عمق وجودشان در کمک به دیگران، زندگی را شیرینتر می ...
Forwarded From Hαмιd ѕαlιмιعشق ما را نجات خواهدداد. زن این را گفت و سایهی آبی زد. مرد گفت حالا شبها که خوابی میتوانم به آسمان نگاه کنم، آن هم اینقدر از نزدیک. زن طوری نگاهش کرد که هم لبخند زده باشد، هم بغلش کرده باشد، هم او را بوسیده باشد. زنها این کارها را بلدند. مرد گفت اما عزیزم عشق ما را نج ...
قابها هنوز همانجا هستند. گَرد گرفتهاند، اما نیفتادهاند. عکس مادر روی طاقچه کج شده است. کمی خم میشوم، صافش میکنم. نور صبح، از لای پرده نیمهباز میتابد روی صورتش. لبخندِ در عکسش، همیشه آرامم میکرد، اما حالا... حالا بیشتر شبیه دلتنگیست . به آشپزخانه میروم. کتری را پر میکنم. آب سردِ روی دسته ...
Forwarded From Hαмιd ѕαlιмιیک| در یاسوج، فردی یک پزشک درمانگاه را به فتل رساند چون به نظرش در درمان کوتاهی کرده بود. قاتل در استوریهای متعدد اعلام کرد به کاری که کرده افتخار میکند. بازداشت و محاکمه و اعدام شد. خاکسپاری باشکوهی توسط 'نزدیکان و اقوام' برگزار شد و از او با الفاظی مثل باشرف و باغیرت ...
گاهی در شلوغی و هیاهوی شهر، ردپایی از مهربانی پیدا میشود که همه چیز را آرام میکند . یک دست کمک، یک نگاه پرمحبت، یک لبخند ساده، همه و همه مثل چراغی کوچک میدرخشند . این ردپاها دیده نمیشوند، اما اثرشان پایدار است . انسانها گاهی فراموش میکنند که یک حرکت کوچک میتواند زندگی کسی را تغییر دهد . ردپای ...