هیچ‌چیز در زندگی ثابت نمی‌ماند؛ نه شادی، نه درد، نه آدم‌ها . همه‌چیز در گذر است، و همین گذر است که معنا می‌دهد به لحظه‌ها . وقتی بفهمی مسیر همیشه ادامه دارد، حتی سختی‌ها هم سبک می‌شوند . درد امروز، قدرت فردا می‌شود، اشک امشب لبخند فردا را می‌سازد . پس آرام قدم بردار، حتی اگر آهسته و محتاط . هر قدمی ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

دلتنگی، همیشه خصوصی و شخصی نیست؛ گاهی مثل سایه‌ای جمعی روی شانه‌های همه مردم می‌افتد. دلتنگی اجتماعی چیزی شبیه به هوایی است که نفس می‌کشیم، بی‌آن‌که بخواهیم، در ریه‌هامان می‌نشیند و در رگ‌هامان جریان پیدا می‌کند. کافی‌ست در مترو به چهره‌ها نگاه کنی؛ همه عجله دارند، اما در پشت این شتاب، خستگی و اندوه ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

چند بار دیگه باید بابتش گریه کنم تا اون سفری که میخوام جور بشه؟  چند دفعه دیگه...؟  ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

از احمق ها متنفرم... از جوگیرها متنفرتر... چشمان تون ایرادی پیدا کرده یا قدرت درک و شعور؟ چرا اونقدر ساده لوح هستن که چهار قدم جلوتر رو نمیبینن؟  جدا درکی از این موضوع ندارن که اگر اون اتفاقی که نباید، بیفته چه بلاهایی قرار سرمون بیاد؟ یکم فکر یکم درک یکم دو دو تا چارتا کردن... سه چهار سال پیش همکلا ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

در هر خیابان، آدم‌ها با هم زندگی می‌کنند، اما هر کدام داستانی دارند که نمی‌گویند . برخی لبخند می‌زنند، برخی اشک می‌ریزند، و برخی هر دو را با هم پنهان می‌کنند . این خیابان‌ها پر از آدم‌های شجاع، خسته، عاشق و ناامید هستند . گاهی زندگی بی‌رحم است و گاهی مهربان . اشک‌ها، یادآور سختی‌ها هستند و لبخندها، ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

آدمیزاده همیشه دنبال پناه است؛ جایی که بی‌هیچ واژه‌ای آرام شود گاهی یک جمله کافی نیست، نصیحت هم به کار نمی‌آید… فقط یک آغوش. آغوشی که حرف نمی‌زند اما می‌فهماند همه‌چیز درست می‌شود. آغوشی که نه می‌پرسد چرا، نه می‌خواهد توضیح بدهی، فقط هست. مثل بندری آرام برای کشتی‌های خسته. کنار بعضی آدم‌ها، جهان ناگ ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

تو آن روزها را یادت هست؟ وقتی هر سَلامَت یک اتفاق بود، هر نگاهت روشنایی؟ من هنوز صدای خنده‌ات را در راه‌پله‌ها می‌شنوم، هنوز عطر تنت در باد، یادم می‌آورد که روزی این خانه گرم بود... گرمِ بودنت . اما حالا ... تو کنارمی، ولی نه با من . ما هنوز در یک قابیم، اما قاب ترک خورده . صبح‌ها بلند می‌شوی، بی‌آن ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

چه تلخ است دیدن کسانی که زبانشان لبریز از نصیحت و نهی است؛ در جمع، خود را قدیس و قدیسه نشان می‌دهند، جانماز آب می‌کشند، سخن از پاکی و وفاداری می‌رانند و چشم‌هاشان پر از ملامت برای دیگران است . اما همینان، در خلوت، خیانت را با دستان خود ورق می‌زنند؛ همان‌ها که به ظاهر از گناه می‌گریزند، در باطن در آغ ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

او سال‌ها بر درِ بسته‌ای کوبید که هرگز باز نشد. در هر کوبش، بخشی از دلش را جا گذاشت، و در هر انتظار، تکه‌ای از ایمانش را. باران آمد، صداها خوابیدند، و فقط او ماند و دری که به هیچ آغوشی نمی‌رسید. گاهی احساس می‌کرد آن‌سوی در کسی هست، کسی که می‌داند، می‌بیند، اما خاموش مانده تا ببیند تا کجا تاب می‌آورد ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

Forwarded From آنتنها او حق است و تنها او باقی‌ست؛امّا خورشید این‌خانه از صبح روز پنجشنبه یازدهم دی‌ماه هزاروچهارصدوچهار شمسی، دیگر نتابید. «آن»، خانه‌ی ما و ماوای همراهی همه‌ی این‌ سال‌های شما، اکنون تاریک و خاموش سوگ نرگس کشاورز است‌؛و ما گویی زیر سنگین‌ترین بهمن‌ها فرو مانده‌ایم. نرگس کشاورز، خون ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید