چه جالب نت قطعه اما اینجا وصل میشه یکم به دور و بری ها اطلاع بدیم شاید بیان شلوغ بشه... ...
ریشه هویت، جاییست که اولین " من " گفته شد؛ نه بر زبان، که در دل . جاییکه انسان فهمید کیست، چرا آمده و کجای این جهان ایستاده . بدون این ریشه، ما فقط برگهایی هستیم که با هر بادی میافتیم . 🕊 نسرین ـ مانا ـ خوشکیش/1401 🕊 ...
استثمارگر، از جان آدمها نردبان میسازد . او نه خسته میشود، نه سیر؛ چون گرسنگیاش از جنس قدرت است. با لبخند تو را بالا میبرد، اما وقتی به نوک رسیدی، از زیر پا میکشدت . او فقط یکچیز میداند؛ چگونه زندگی دیگران را خرج جاهطلبی خودش کند . 🕊 نسرین ـ مانا ـ خوشکیش/1401 🕊 ...
چه تعداد آرزو در دل آدمها خاک شدهاند؟ آرزوهایی که هیچوقت فرصت بروز پیدا نکردند، یا زیر بار بیعدالتی و ناامیدی دفن شدند . هر آرزو خاکشده، گوشهای از روح انسانها را پژمرده میکند . اما هنوز امید هست، هنوز دلها منتظرند، هنوز کسی آرزو میکند . اگر عدالت و فرصت برای همه باشد، همان آرزوها دوباره سب ...
هر روز میروی سر کار. برنامههایت را مرور میکنی. کارهایی که باید را انجام میدهی. و همه چیز عادی است. اما امان از وقتی که مجبور به انجام کاری شوی که مفید نمیدانی یا دوستش نداری یا حس بدی نسبت به آن کار داری. امان از آن روز. وای از آن روز. عصبانی میشوی. از درون خودت را میخوری. دیوانه میشوی. من ا ...
خیانت فقط نام دیگرِ شکستن نیست؛ هزار چهره دارد و هر بار به شکلی تازه، قلبی را از هم میدرد . خیانت همیشه بوسهی پنهانی یا آغوشی بیگانه نیست. گاهی در لبخندهای بیدلیل به غریبهایست، گاهی در گفتوگویی که نباید شکل میگرفت، گاهی در دست دادنی که مرزها را میشکند. همین جزئیات کوچک، جان کسی را که همه چیزش ...
هیچچیز در زندگی ثابت نمیماند؛ نه شادی، نه درد، نه آدمها . همهچیز در گذر است، و همین گذر است که معنا میدهد به لحظهها . وقتی بفهمی مسیر همیشه ادامه دارد، حتی سختیها هم سبک میشوند . درد امروز، قدرت فردا میشود، اشک امشب لبخند فردا را میسازد . پس آرام قدم بردار، حتی اگر آهسته و محتاط . هر قدمی ...
دلتنگی، همیشه خصوصی و شخصی نیست؛ گاهی مثل سایهای جمعی روی شانههای همه مردم میافتد. دلتنگی اجتماعی چیزی شبیه به هوایی است که نفس میکشیم، بیآنکه بخواهیم، در ریههامان مینشیند و در رگهامان جریان پیدا میکند. کافیست در مترو به چهرهها نگاه کنی؛ همه عجله دارند، اما در پشت این شتاب، خستگی و اندوه ...
چند بار دیگه باید بابتش گریه کنم تا اون سفری که میخوام جور بشه؟ چند دفعه دیگه...؟ ...
از احمق ها متنفرم... از جوگیرها متنفرتر... چشمان تون ایرادی پیدا کرده یا قدرت درک و شعور؟ چرا اونقدر ساده لوح هستن که چهار قدم جلوتر رو نمیبینن؟ جدا درکی از این موضوع ندارن که اگر اون اتفاقی که نباید، بیفته چه بلاهایی قرار سرمون بیاد؟ یکم فکر یکم درک یکم دو دو تا چارتا کردن... سه چهار سال پیش همکلا ...