Forwarded From مَدخودم را این طور آرام می‌کنم که در یک جهان دیگر، در یک واقعیت مفروض و موازی دیگر، مائدهٔ دیگری هست که هیچ وقت از ایمانش جدا نمی‌شود؛ که هیچ وقت بیماری و غم او را نمی‌بیند. و آنچه من تحمل می‌کنم، بهای خوشحالی و خوشبختی آن‌هاست؛ من همهٔ دردها را حمل می‌کنم تا همهٔ شادی‌ها برای آن‌ها ب ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

Forwarded From دست‌خطشنبه، چهارم بهمن‌ماه ۴۰۴، حدود هشت و نیم صبحگنجشکان پای لپ‌تاپ مشغول تمرین خواندن و نوشتن‌اند:'خ با ُمی‌شه خُ...' چشم‌انداز پنجره‌ها به تمامی سفید است و هوا سرد است و کل شهر هرت تعطیل است، به جز شرکت ح که احتمالا دارند تخم دوزرده می‌گذارند. ح دیروز صبح زود از راه بسیار دور رسید ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

داداشم داشت برای مدرسه نشریه دیواری درست میکرد و نمیدونست باید طرح هاش رو چطوری رنگ کنه. منم مثل یه خواهر بزرگتر قهرمان به دادش رسیدم و با رژلب و سایه چشم و براش آرایشی طرح هاش رو رنگ کردم.... بره حالشو ببره :)))) ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

Forwarded From Hαмιd ѕαlιмιدر آخر، حتی اگر مثل آن روز که کوه بودم همه‌چیز در مه فرو برود، حتی اگر پیچ بالایی مسیر توچال دیده نشود، حتی اگر برف همه‌ی نشانه‌های آشنا را دفن کند، حتی اگر مثل حالا مرده‌ای باشم که کلمات دیگر از چاه نجاتش نمی‌دهند، من یقین و ایمانم را به بردمیدن آفتاب دور نمی‌اندازم.امرو ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

Forwarded From هنر راه رفتن در تاریکیهمه می‌دانند چه اتفاقی افتاده. بعضی‌ها حتا از آن چه هنوز واقع نشده هم خبر دارند. احساس می‌کنم مسئولیت من چیز دیگری است. من که کلمات مثل موم میان انگشتانم شکل می‌گیرند حق ندارم حروف را خرج اخبار کنم. حتا حق ندارم از اندوه شخصی یا غم عمومی بنویسم. حالا که این طور ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

Forwarded From هنر راه رفتن در تاریکی...این‌ها را می‌نویسم و بعد مثل یادداشتی که توی بطری‌ای جاسازی شده، می‌اندازم وسط اقیانوس مواج تاریکی که میان من و آن جهان دیگر است. پر از خشم و ناامیدی‌ام. و راستش مثل انسانی مرده دارم از جهانی دیگر به جهان زندگان نگاه می‌کنم. دیگر حرفی با جهان نمانده. آن "بی‌م ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

در سرم دختر پیری عصبی میرقصد. اشتباه نکنید! پیر است اما سنش زیاد نیست. مویش را آسیاب نامردی جهان سفید کرده. گرد آرد استخوان دلش روی سرش نشسته وگرنه بیست ساله را چه به موی سفید؟! سنگ زیرین این آسیاب هم خودش بوده به همین جهت سالهاست که شهر بر روی سر من عربی میرقصد. این دختر خیلی وقت است دلش برای خانه ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

Forwarded From اتاق قرنطینه۲. شب نمی‌دانم چندم مرگ مامانی یک آخرشبی آمدیم برویم خانه‌ی خواهرم. پایم را که از در خانه بیرون گذاشتم دیدم کوچه را مهی گرفته که بیا و ببین. درخت‌ها و تابلوهای بلوار عمود به کوچه پیداشان نبود. اگر می‌توانستم بگویم چقدر قشنگ بود خوب بود. نمی‌توانم. رفتم تو دست مامان را گرفت ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

Forwarded From اتاق قرنطینه۳. از قدم زدن در مه می‌ترسم. معلوم نیست یک قدم جلوتر درّه باشد یا صخره. دیروز پشت تلفن به مامان گفتم: «هیچ آینده‌ای ندارم.» دیشب قبل خواب به علی گفتم هیچ راهی پیش رویم نیست و گریه‌ام گرفت. چهارشنبه وقتی می‌خواستم با کسی برای یکشنبه‌ی هفته‌ی بعد قرار بگذارم، هردو موافق بودی ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

Forwarded From اتاق قرنطینهتردید در مکیدن دانه‌ی کافور و ذرّات مه: سه‌پاره‌ای درباره‌ی قطعی اینترنت، تعلیق، مرگ و دوری۱. سیزدهمین روز از قطعی اینترنت، در بی‌خبری محضْ معلّقم. از دو نفر هیچ خبری ندارم؛ یکی‌شان را نصف روز است و آن‌یکی بیشتر. اولی امروز رفت تا در سرزمینی آرام‌تر خانه کند و از دومی مطلق ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید