درسم خوب بود. به غیر از ریاضی، تقریباً همیشه درسم خوب بود. اما هیچ وقت نمیخواستم به هر قیمتی نمره بالا بگیرم. سال دوم دبیرستان، پایین برگه ریاضی، که بعداً فهمیدم -3- شدهام، شبیه مجیدِ «قصههای مجید» که برای معلم ریاضیشان پایین برگه شعر مینوشت و البته من در آن زمان نمیدانستم شبیه مجید است، برای ...
Forwarded From چپکوک (Atoosa Afshinnavid)چسبیدهام کنج بالایی اتاقم و از آن بالا به میز تحریرم نگاه میکنم. به یادداشتها، نسخه بیست و چند کتابی که قرار است حرفی تازه از دلشان در بیاید، به ارکیده که بعد از دو سال دوباره غنچه بسته، به لیوان قهوه که پر و خالی میشود و به کالبدی که در این اتاق زندانی ...
همه ما عادت هایی داریم، علاقهمندیهایی داریم، لذتهایی داریم، که به دلایل مختلف، فقط در تنهایی تجربهشان میکنیم. از افشا شدنشان خجالت میکشیم. یا شاید میترسیم. شاید هم از قضاوت دیگران فرار میکنیم. در این جامعه اگر به حق یا ناحق برچسبی رویت چسباندند باید ماهها یا سالها تلاش کنی تا آن برچسب را ...
Forwarded From هنر راه رفتن در تاریکیبیستم دی هزاروچهارصدوچهارشاید این آغاز درستی برای یادداشتی که در این روزها نوشته میشود نباشد. شاید باید هر لحظه و ثانیهی زندگی عمومی و شخصی من گداخته و آمیخته و آغشته به هیجان انقلاب و آرزوی آزادی و خشم و امید و یاسی اجتماعی باشد. اما این من، منِ در میان خطوط. ...
Forwarded From مَدخودم را این طور آرام میکنم که در یک جهان دیگر، در یک واقعیت مفروض و موازی دیگر، مائدهٔ دیگری هست که هیچ وقت از ایمانش جدا نمیشود؛ که هیچ وقت بیماری و غم او را نمیبیند. و آنچه من تحمل میکنم، بهای خوشحالی و خوشبختی آنهاست؛ من همهٔ دردها را حمل میکنم تا همهٔ شادیها برای آنها ب ...
Forwarded From دستخطشنبه، چهارم بهمنماه ۴۰۴، حدود هشت و نیم صبحگنجشکان پای لپتاپ مشغول تمرین خواندن و نوشتناند:'خ با ُمیشه خُ...' چشمانداز پنجرهها به تمامی سفید است و هوا سرد است و کل شهر هرت تعطیل است، به جز شرکت ح که احتمالا دارند تخم دوزرده میگذارند. ح دیروز صبح زود از راه بسیار دور رسید ...
داداشم داشت برای مدرسه نشریه دیواری درست میکرد و نمیدونست باید طرح هاش رو چطوری رنگ کنه. منم مثل یه خواهر بزرگتر قهرمان به دادش رسیدم و با رژلب و سایه چشم و براش آرایشی طرح هاش رو رنگ کردم.... بره حالشو ببره :)))) ...
Forwarded From Hαмιd ѕαlιмιدر آخر، حتی اگر مثل آن روز که کوه بودم همهچیز در مه فرو برود، حتی اگر پیچ بالایی مسیر توچال دیده نشود، حتی اگر برف همهی نشانههای آشنا را دفن کند، حتی اگر مثل حالا مردهای باشم که کلمات دیگر از چاه نجاتش نمیدهند، من یقین و ایمانم را به بردمیدن آفتاب دور نمیاندازم.امرو ...
Forwarded From هنر راه رفتن در تاریکیهمه میدانند چه اتفاقی افتاده. بعضیها حتا از آن چه هنوز واقع نشده هم خبر دارند. احساس میکنم مسئولیت من چیز دیگری است. من که کلمات مثل موم میان انگشتانم شکل میگیرند حق ندارم حروف را خرج اخبار کنم. حتا حق ندارم از اندوه شخصی یا غم عمومی بنویسم. حالا که این طور ...
Forwarded From هنر راه رفتن در تاریکی...اینها را مینویسم و بعد مثل یادداشتی که توی بطریای جاسازی شده، میاندازم وسط اقیانوس مواج تاریکی که میان من و آن جهان دیگر است. پر از خشم و ناامیدیام. و راستش مثل انسانی مرده دارم از جهانی دیگر به جهان زندگان نگاه میکنم. دیگر حرفی با جهان نمانده. آن "بیم ...