بچه ها، شما هم حس میکنید توی کُما هستید؟من حس میکنم توی کُما هستم. نمیدونم چرا. خیلی جدی وقتی مثلا ب زندگی ب اتفاقات، ب روند جلو رفتن همه چیز، ب خودم توی آینه نگاه میکنم یه ترس سراسر وجودم رو میگیره. حس میکنم من توی کُما هستم. حس میکنم هیچی واقعی نیست. با خودم میگم نکنه چند سال پیش زمان کرونا یا حتی ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

پا که در شهر میگذاری سر تا سر ویترین های پر رنگ و لعابی را میبینی که مردم صف به صف گیج و گنگ به آنها خیره شده اند . ابتدا تو هم فریب میخوری و به پشت این ویترین ها برای تماشا میروی اما خیلی زود چشمت را میزنند , میدانی چرا ؟ چون یک چیز مهم در هیچ کدام از آنها جاری نیست یعنی زندگی . مردمانی که عشق را د ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

الان دیگه بیشتر از همیشه از ازدواج و تشکیل خانواده می‌ترسم!وقتی می‌بینم بعد از هر اتفاق بد چقدر طول می‌کشه تا خودمو جمع‌وجور کنم و دوباره روحیه‌م رو برای ادامه زندگی بازسازی کنم. چقدر با خودم کلنجار می‌رم که زندگی همینه و ادامه داره…حالا فکر کن غیر از خودم باید آسیبب‌های روحی همسر و فرزندم رو هم ترم ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

▪️دودِ علمسفر تحمیلی به خانه‌ی پدر و بیکاری‌هایش مجابم کرد سری به زیرزمین و آت‌آشغال‌های ابتدای جوانی بزنم. یک کارتون از کتاب‌های مهندسی مکانیک بیرون کشیدم و فکر کردم بد نیست بفروشم‌شان. در این هفت هشت سال که به درد خودم نخورده بود. کتاب‌ها و جزوه‌های کنارش من را به دورانی می‌برد که دقت و پشتکار زیا ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

FaselehMohsen Chavoshi🎧 جستجوی موزیک در ملوبات🎧 موزیک‌های مشابه تو اپلیکیشن ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

ص میگوید سی نفر برای ثبت تاریخ عقدشان برای روز ۴/۴/۴نوبت گرفته اند از دفتر پدرش و برای همین انها مجبور شده اند برگردند تهران،گفتم خب مال قبل از جنگ بوده که ادم ها حال وحوصله داشتند،گفت اشتباه نکن هیچ کدامشان کنسل نکردند از ان بالاتر برادر خودم توی این وضعیت پایش را کرده توی یک کفش که عقدش باید همین ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

ما مهره‌های صفحه‌ی بازی‌شان بودیم. بعضی‌هایمان آبی، بعضی سبز، بعضی زرد و بعضی‌های دیگر قرمز. یک‌گوشه توی جعبه افتاده بودیم و دلمان به روزمرگی‌مان خوش بود. آن‌ها تاس ریختند. خانه به خانه جلو رفتند. بعضی از ما حذف شدیم. آن‌ها امتیاز گرفتند. بازی طول کشید. خسته شدند و صفحه را رها کردند. ما ماندیم و این ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

متنی می‌خواندم که دیالوگ پدر اسکارلت در مورد زمین را در رمان/فیلم «بربادرفته» یادم انداخت.گشتم پیداش کردم.به نظرم حالا نیاز داریم یک بار دیگر بشنویمش، با این یادآوری که اسکارلت، همین دختر لوس و ننری که ابتدای رمان/فیلم می‌گفت زمین برایش اهمیتی ندارد، وسط جنگ و آتش، همه‌ی تلاشش را کرد با گاری زهواردر ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

ازش پرسیدم: «جایی برای گریه کردن پیدا کردی؟»آدم در خانه‌ی خودش خیلی راحت می‌تواند گریه کند. جاها و زمان‌های گریه معلوم است. اما وقتی یک جنگ‌زده‌ی بدبخت باشی و مهمان دیگری، اوضاع سخت است. حالا پرسش‌ام از خودم این است که حال «الان»م را می‌توانم با گریه رفع و رجوع کنم؟ گریه پاسخی روشن به وضعیتم خواهد ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

دیشب حوالی ساعت هشت، همان وقت‌هایی که در دوازده روز گذشته سانس اول حمله و فعالیت پدافندها بود و برای یک ساعتی یک‌ریز صدای‌شان می‌آمد، «ای ایران ایران» را گوگل کردم. هر شب این وقت‌ها با بلند شدن صدای اولین پدافند تبلت و گوشی را می‌گرفتم دستم و می‌رفتم گوشه‌ی هال بساط می‌کردم که دور از پنجره و شیشه بو ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید