(داستان کوتاه از تهمتن : )1همیشه منتظر امروز بودم , اون طناب لعنتی همیشه مثل داس عزرائیل جلو چشام بود , تو این بیست سال شب نبوده به این فکر نکنم که چرا محمد , گردن کلفت محل همچین شرطی رو قمار بسته بود , صد بار با خودم کلنجار رفتم , وقتی خبر مرگشو شنیدم تا یه هفته لال بودم , فکر کردم میخواسته پای یکی ...
(داستان کوتاه یا شایدم بلند از : تهمتن )امروز میخواستم خودکشی کنم , داستان برمیگرده به بیست سال پیش , تو یه قهوه خونه کوچیک نشسته بودیم , میرزا سیبیلاشو چرخ میداد و دونه دونه چایی میورد , روی یه نیمکت همه داشیا جمع بودیم .- داش ممد تو بمیری باس چکارو پاس کنم ، پولش کن محمد سیبیلش رو چرخوند و فکر کرد ...
(داستان کوتاه از : تهمتن )امروز میخواستم خودکشی کنم , داستان برمیگرده به بیست سال پیش , تو یه قهوه خونه کوچیک نشسته بودیم , میرزا سیبیلاشو چرخ میداد و دونه دونه چایی میورد , روی یه نیمکت همه داشیا جمع بودیم .- داش ممد تو بمیری باس چکارو پاس کنم ، پولش کن محمد سیبیلش رو چرخوند و فکر کرد ...- هر کی ب ...
عروسک لعنتییه جور بهم زل زدیانگار میخوای درسته قورتم بدیهمونجا نشستیمن سر تختمزل زدم بهتاز چشمات میترسمانگار یه روح ساکتی داخلشهانگار ته اون پنبه هایکی داره داد میزنه«هی حرومیا من اینجام …هی »عروسک لعنتیبه چی داری فکر میکنیرو طاقچه گرفتی نشستییه بدن پوسیدهیه گوشای افتادهیه دماغ قهوه ایتوام باید مثل ...
۷شبا خوابم نمیبره ، آره واقعا نمیتونم بخوابم ، برام وحشتناکه هجوم افکاری که هر کدوم مثل یه تیر میمونن ، فکر میکنم به آینده و گذشته زندگی نکردم و مغزم میپاشه رو زمین ، همش میگم کاش بمیرم بعد یه صدایی میاد «هی پسر شاید راهی باشه !!!» بعد میگم نه ولش کن ، خیلی متنفرم از ایرانی بودن خیلی زیاد خیلی خیلی ...
شبا خوابم نمیبره ، آره واقعا نمیتونم بخوابم ، برام وحشتناکه هجوم افکاری که هر کدوم مثل یه تیر میمونن ، فکر میکنم به آینده و گذشته زندگی نکردم و مغزم میپاشه رو زمین ، همش میگم کاش بمیرم بعد یه صدایی میاد «هی پسر شاید راهی باشه !!!» بعد میگم نه ولش کن ، خیلی متنفرم از ایرانی بودن خیلی زیاد خیلی خیلی خ ...
گاهی زندگی خنده دار میشود تکرار کلیشه های پیشین انگار خدا از آن بالا برایم چشمک میزند «هی پسر پاشو امروزم مثل دیروز »من گوشه تختم مچاله میشوم فرشتگان اطرافم پرسه میزنند و میخندند ...زندگی سنگ میزاره جلو پات راه میزاره آینه میزاره تو هم همشونو لگد میکنی انگار داری به زندگی فحش میدی...بعضیا خیلی جدین ...
گاهی زندگی خنده دار میشود تکرار کلیشه های پیشین انگار خدا از آن بالا برایم چشمک میزند «هی پسر پاشو امروزم مثل دیروز »من گوشه تختم مچاله میشوم فرشتگان اطرافم پرسه میزنند و میخندند ...وقتی کارا زیاده سرت درد میگیره واسه یه خواب وقتی کارا کمه سرت درد میگیره از خواب زیادزندگی انگار مسخرمون کرده...بعضیا ...
گاهی زندگی برایم خنده دار میشود تکرار کلیشه های پیشین انگار خدا از آن بالا برایم چشمک میزند «هی پسر پاشو امروزم مثل دیروز »من گوشه تختم مچاله میشوم فرشتگان میخندند و اطرافم پرسه میزنند ...دور از آتش می ایستی همراه کشاکش شعله ها فلسفه میبافی شعله وسیع تر میشود تخت سنگ چال تر مرکبت خالی تر آسمان تیره ...
سلام , از اولش بگم قراره پست طولانی بشه آقا من رفتم تو گروه بله که خیلی از رفقای ویرگولی اونجا بودن یه دو سه روزی اتراق کردم و دیدیم هوای دلپذیریه , یاد و خاطرش تو ذهنم موند و میمونه برای همیشه .خب تهمتن قصه ما که رفت بله شاد و خرم اومده براتون داستان عامه پسند بنویسه , حالا واسه چی ؟منو دوستان بل ...