یه دست تو جیبزیر شدیدترین بارون شهرقدم میزنموسط خیابونآدما هراسون و عجولاز کنارم رد میشناونا واسه خیس نشدن لباسای بنجولشونچتر خریدنفکر کن ...با نگاه های احمقانهسر تا پامو ورانداز میکننمیدونم تو ذهنشون چی میگذره《هی اون احمقو ببین》《دیوونس》کلاهمو برمیدارمبیشتر خیس میشمباید به این عاقلا ثابت کنمکه من یه ...
پاتایا - شهر همیشه بیدار - شهر زنانبهنام توضیح های تورها رو داد . چند تا دیگه از ایرانی های دیگه هم توی لابی هتل بودن . حس می کردم ی جوری من رو نگاه می کنند . چون مثلا به بهنام گفته بودم اهل مشروب و این چیزا نیستم .شاید پیش خودشون می گفتن این یارو پس اینجا چیکار می کنه که دنبال حال و هول نیست !بهنام ...
دو سه تا پست قبلی از آرشیو وبلاگ بیانم بود و یکم تکراریه پس تصمیم گرفتم بین انتقال پستها به اینجا چندتا چیز جدید آپلود کنم که یکیش تکلیفهای کلاس خوشنویسیم هست:) کارگاه خوشنویسی یکی از واحدهای اختیاریای هست که این ترم برداشتم و براش کلی زحمت میکشم هر هفته – حتی بیشتر از یه […] ...
اطراف رودخانه ای قدم میزنیتلالو آفتاب گرمو لرزش بی دریغ سطح آبدوست داری لباس هایت را بکنیو تا آفتاب شنا کنیعمق رودخانه کم و ناچیز استکاش کروکودیلی بودمصبح ها در این هوای زیبای آفتابیتنم را زیر آب میکردمو برای شکاری حاضر میشدمکاش ماهی بودمجاری میشدمخبر از خشکی ها نداشتماز ناپلئوناز چنگیزاستالینکاش آف ...
اطراف رودخانه ای قدم میزنمتلالو گرم آفتابو لرزش بی دریغ سطح آبدوست دارم لباس هایم را بکنمو تا انتها شنا کنمعمق رودخانه کم و ناچیز استکاش کروکودیلی بودمصبح ها در این هوای آفتابیتنم را زیر آب میکردمو برای شکاری آماده میشدمکاش ماهی بودمخبر از خشکی ها نداشتماز ناپلئوناز چنگیزاستالینکاش آفتاب بودمعاشق هم ...
(به مناسبت بازگشایی کامنت ها )درود دوستان پیامای زیادی داخل ناشناس ازتون گرفتم و خیلی خوشحال شدم از خوندنشونیه دوستی پیام دادن درباره تشکیل یه گپ نویسندگی که من باید بگم امکان این کارو ندارم ،کار داشتن با من که ازشون میخوام اگه ممکنه به آیدی بنده در بله پیام بدن :@mehgintدیگه اینکه دوستای عزیزم خیل ...
(داستانی از تهمتن) (قسمت پایانیه اگه سه قسمت قبلو نخوندید لطفا اونا رو بخونید بعد بیایید سراغ این 🌿)سگای لعنتی , این موجودات حرومی از بچگی همش ور پای منن , یه بار یه گردن گلفتشون پامو گرفت , دندوناش مثل چاقوی جراحی رفت تو گوشتم , سگ مصب باز نمیکرد که دهنشو , قفل قفل بود فقط نفس نفس میزد , خیلی لحظه ...
(داستانی از تهمتن) (قسمت پایانیه اگه سه قسمت قبلو نخوندید لطفا اونا رو بخونید بعد بیایید سراغ این 🌿)سگای لعنتی , این موجودات حرومی از بچگی همش ور پای منن , یه بار یه گردن گلفتشون پامو گرفت , دندوناش مثل چاقوی جراحی رفت تو گوشتم , سگ مصب باز نمیکرد که دهنشو , قفل قفل بود فقط نفس نفس میزد , خیلی لحظه ...
مجید چشماشو خواب گرفته بود , زنش نیم ساعت سر بچه محلای قدیم وراجی کرد و آخرش رفت تو حیات ربشو هم بزنه , هنوزم سحر کننده بود یه زمانی کل محل دنبالش بودن آخرش نصیب مجید قصاب شد , دنیای عجیبیه , دوست داری وایسا فحش بدی بهش . زنه که رفت , مجیدم مثل نشئه ها بود , پسرشم که سرش تو گوشی بود دیگه باید میرفتم ...
مجید چشماشو خواب گرفته بود , زنش نیم ساعت سر بچه محلای قدیم وراجی کرد و آخرش رفت تو حیات ربشو هم بزنه , هنوزم سحر کننده بود یه زمانی کل محل دنبالش بودن آخرش نصیب مجید قصاب شد , دنیای عجیبیه , دوست داری وایسا فحش بدی بهش . زنه که رفت , مجیدم مثل نشئه ها بود , پسرشم که سرش تو گوشی بود دیگه باید میرفتم ...