*همیشه فکر می کردم بودن بهتر از نبودنه، بودن با معلولیت و فقر حتی، برای همین نگاهم به تولد بچه های جدید تحت هر شرایطی مثبت بود. تحت هر شرایطی؟ *گوشی دستم بود و توی صفحه اش، مادری توی چشمهایم نگاه می کرد و می گفت لطفا ما و بچه ها رو بمبارون کنین ولی اینطوری با گرسنگی زجرکششون نکنین *نمایندگی نیچه و ...
چشم... ...
چی رو داری نشونه میری؟ یه دخترِ تنها که صفر تا صد زندگیش رو یک تنه ساخته...؟ یکی که هرگز سیاست رو قاطی روابطش نکرده؟ یکی که صاف و صادق حرف زده و دنبال فریب دیگران نبوده...؟ یکی که طرف مقابلش رو کیف پول تصور نمیکنه...؟ یکی که از هزار تا مرد ، مردانه تر زندگی کرده...؟ یکی که محرم خصوصی ترین رازهات بود ...
همیشه تهرانی ها را دوست داشتم. .. شاید چون خوب آب می خورن یا آب خوب می خورن. آخه تهران، سرِ چشمه است.یکی از محلهای برخوردم با روح تهرانیها توی حرم عبدالعظیم بود، زمان مشروطه که بازاریهای تهران بست نشستند. از آن روز فکر می کنم نبض تهران توی دست این حرم است. وقتی می روم آنجا، دعاهایی که تهرانیها ک ...
سه هفته است تمام انتظار و تلاشهام برای برقرار شدن یه مکالمه به چیزی جز جوابهای کوتاه و تک کلمهای ختم نشده. من یک طوریم شده. و اِلا سکوت و انزوا که همیشه پناه من بودند. پس چرا تو این روزای مهم اینجوری شدم. هیچی، هیچ وقت تو این زندگیِ من سر جاش نیست. یکی نیست بگه بسه دیگه دختر. بسه. آره، باید بس کن ...
دوست داشتم درگیری ذهنی اینبارم رو رمزدار بنویسم. رمز همون قبلیه. از فردا درس خوندن رو شروع میکنم و کتابخونه هم خواهم رفت. دلم آرامش میخواد و کتابخونه آرامش رو بهم میده. ...
از خستگی بدنم داره از هم میپاشه. روحم اما قوت گرفته. تا جایی که بتونم از زندگیم استفاده میکنم و لذت میبرم. چ نتونست راحت بیخیالم بشه اما دیگه واسم جذابیت قبل و نداشت. وقتی رفت بیمارستان، برای ملاقات رفتم پیشش. این حرکت واسه من جسورانه بود. از منطقه امنم یه قدم فراتر گذاشتم. همراه تخت کناری به مامانش ...
دیگه در کائنات موجودی نمونده که بی خبر از پایان نامه من باشه. تقریباً هر کی بهم سلام میکنه، بهش میگم پایان نامه دارم، پایان نامه. اینجا و شما هم که اصلاً در امان نبودید. انشالله هفده تیر به خیر و خوبی تموم بشه، عالَمی از دست من بیاسایند. اما فعلا تا نیاسوده اید، میشه اگر که اهل آشپزی و پخت و پز هستی ...
امشب داشتم کارهای سایت فروشگاهی را که شوهر دخترخاله زده است را انجام میدادم. خود شوهر دخترخاله هم کنارم بود و کمک میکرد تا زودتر کارها راه بیفتد. بعد از این که رفتند با آقای ح کوتاه صحبت کردم. بیحوصله بودند و منم ترجیح دادم خداحافظی کنم و برم سراغ شکمم، چیزی برای خوردن پیدا کنم. همه اینها را گفتم ...
گاهی مثل نسیم، یک اندوه می فرستی و می روی گاهی به خواب می آیی گاهی ... اما رها نمی کنی ...