۱۶روز از اولین شب خرداد گذشت، چقد زمان زود میگذره صبح که از سرکار میومدم تو پیاده رو چشمم به یه گوسفند سیاه خورد که درحال فرار بود و یه آقا هم به دنبالش ، صحنه ی جالبی برای صبح روز عید قربان بود هوا دو روزیه کمی خنک تر شده کاش کل تابستون همین طور میموند گفتم تابستون؟ هنوز باورم نشده بهار تموم نشده:) ...
امروز بیدار که شدم، هنوز اثرات جدایی دیشب را حس میکردم. بلند شدم رفتم توی پذیرایی و پدرم را دیدم دراز کشیده است. مثل همیشه رفتم کنارش دراز کشیدم و بغلش کردم. توی دلم با خودم فکر کردم من چقدر خوشبختم که در ۲۶ سالگی هم هنوز میتوانم به خانواده ابراز احساسات کنم. مادرم را در آغوش بگیرم و کنار پدرم بخوا ...
روزهایی که غم دارم بیشتر از هر زمان دیگر به کلمات روی میآورم. کلمات برای من همانند مسکن عمل میکنند. مینویسم و مینویسم و میبینم حالم بهتر است. حالا این روزها کمی غم دارم و غمآلودم. احساساتم را دارم حلاجی میکنم. خواستن و نخواستن را، دوست داشتن و دوست نداشتن را، تلاش کردن و تلاش نکردن را و هزارا ...
دیشب برایم سخت بود. با یکی از دوستانم صحبت کردم و در نهایت گریه کردم. اشکهایی که ریخته شدند قطرههایی بودند پر از دوست داشتن، انکار و پذیرش. دارم به احساساتم فرصت میدهم که خود را نشان بدهند. با احساستم دوست شدهام. ما فقط همدیگر را داریم. دیشب به خودم فکر کردم. چندین بار از دوستم پرسیدم: من کافی ...
بالاخره من و آقا ح صحبت کردیم. صحبت که میگویم، صحبت منظورم نیست. تنها کلمه کردن آنچه که میدانستم و در آن صفحه چت نوشته نشده بود، منظورم است. راه رسیدن نیست. راهی که هر دو آن را بتوانیم انجام بدهیم. نوشت تصمیم نهایی را تو بگیر. تصمیم راجع به چه چیزی؟ راجع به نبودن راه؟ راجع به تلاش نکردن؟ از دید انف ...
امروز حین انجام دادن تکالیف کلاسیم، ذهنم درگیر اساتیدم شد. به اینکه چی ذهنشون رو داره سامان میده. چی باعث میشه جهتگیریهای علمی و غیرعلمیشون شکل بگیره و چطور روابط قدرت بین اساتید و دانشجوها شکل میگیره. همزمان گاهی خودم رو میبردم در مکالمه با استادِ جان. وقتی که ازم در مورد کلاسهام میپرسید.. ...
باشه، من دارم از پس زندگی برمیام. اغلب خوشحالم و چیزهای جدید رو آروم آروم تجربه میکنم. اما نمیتونم خلاء دوستهای واقعی رو اطرافم نبینم. شاید خیلی ها از این شاکی باشن که دوستهاشون فقط پایه خوشیهاشونن، اما من واقعا پایهای برای خوشی هم ندارم! چه برسه به گرفتاری! چ هم دوستهای خوبی داره. یعنی یه روز ...
چند روزی است خوابم بهم ریختهاست. صبح زود بیدار میشوم و سرحال هم هستم. در صورتی که خواب شبانهام کمتر از ۶ساعت شده است. حالا اگر قرار بود سر کار بروم، مگر بیدار میشدم؟ خیر. یا هفته آینده که قرار است درس بخوانم، ببینم صبح بیدار میشوم؟ سحرخیزی هم جالب است. تجربه این که صبح زود بیدار شوم و خوابم نی ...
این یکسالی که سعی داشتم درس بخوانم در خانه فعالیت خاصی انجام نمیدادم. گاهی کمک میکردم ولی زمانی نداشتم که حضور فعال خودم را نشان بدهم. مادرم هم نمیگذاشت کاری کنم. امروز که بیدار شدم اول از همه کارهای اتاقم را انجام دادم. دو میز در اتاق داشتم که انداختمشان بیرون و راحت شدم. انگار باری روی دوشم بودند ...
1.صحبت موسیقی و اینا شد نهال گفت آره من فن عرفان طهماسبی و حامیمم.بعد با هیجان تعریف کرد که آره مامان، یه آهنگ ترند شده (بام بد تا کرد بهش گفتم که موهای بلندتو میخوام رفت کوتاه کرد، حتی موهای کوتاهش بیشتر از قبل اونو زیبا کرد! ) حامیم رفته موهاشو کوتاه کرده، پشت سرش بقیه هم همین کارو کردن(یا یه همچی ...