میترسیدم بری... جمله ای بود که امروز چ بهم گفت. باید بگم به دلم نشست. ظاهرا تو نگه داشتن آدمای رهگذر هم توانمندی حداقلیای دارم. آدمی که به ترک شدن عادت داره، آدمی که تنها رابطش با الفی بود که اونقد بد کرد بهش که مجبور شد خودش رابطه رو تموم کنه، آدمی که با بای درگیر بود که داستان پیچیده و مخربی واس ...
امروز بیشتر از دیروز احساس دلتنگی کردم. دلتنگی را قورت دادم و حالا با دلدرد ناشی از هضم نشدن این دلتنگی دارم آماده میشوم که بیرون بروم. همین که آدمی خودش مسئولیت قانع کردن خودش را برعهده دارد بسیار سخت است. راستی خیلی مسخره از هوش مصنوعی پرسیدم: پسرها هم دلتنگ میشوند؟ سوال الکی بود اما باید میپرسی ...
داستان بلند نازنین از فئودور داستایوفسکی، چسبید. داستایوفسکی مزه داستایوفسکی می دهد. حتی نمی توانم بگویم این داستان دقیقا درباره چه جور شیفتگی ای بود و روح انسان در آن چطور کالبد شکافی شده بود. اینقدر می فهمم که خاص و پیچیده و بسیار زیبا بود. حالا می فهمم این که شمس گفته است، هر کسی به شیوه روح خودش ...
هی هر روز این جاباینجا و جابویژن و کاربوم و ایرانتلنت و ایاستخدام بهم پیام میدن، میگن فلان جا به دنبال استخدام فردی مثل من هست. اگر اینطوره پس چرا من هنوز بیکارم؟ آهان یادم اومد، چون من تک بعدی هستم و فقط میتونم یک کار رو انجام بدم. که اون یک کارم هشت ماهه که نوشتن پایاننامه است. آه، روزی تم ...
حس میکنم قلبم سفت شده یا مچاله شده یا منقبض شده... درد داره، اذیت کننده نیست، اما خوب دردِ قلبه...نفسم میگیره، سرفه میکنم، نمیتونم روز دست چپ بخوابم... سالها قلب نداشتم و الان یه قلب مچاله برام موند...با درد زیاد... خدایا من هیچی نمیخوام... حتی قلب سالم هم نمیخوام... من فقط خودت رو میخوام... ...
دلم میخواست یکی که هم من رو میشناخت، هم اون رو، از من در برابرش دفاع میکرد، باهاش دعوا میکرد، سرش داد میزد، مثل خودش تهدید میکرد و تهمت میزد، نه اینکه من نتونم یا نکردم، ولی دوست داشتم یکی که خیلی از من قوی تر هست، از من دفاع میکرد...سنگ منو به سینه میزد... اما من کسی رو نداشتم... اما من کسی رو ندار ...
بغض داره خفه ام میکنه، من اهل زود توی تخت رفتن نبودم، از شب بیدار بمون های خفن روزگارم، اما امشب اومدم رو تختم، خودم رو زیر پتو احاطه کردم، حتی اکسیژن کم میارم، اما نمیخوام بیرون رو ببینم،چی میشه که به هم فحش میدیم، چی میشه که به هم بی احترامی میکنیم، تهمت میزنیم، تهدید میکنیم، چی میشه که اینجوری می ...
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم یا تنگ درآغوش بگیرم که بمیرم ...
" آرزو میکنم امروز کمی با دیروز متفاوت باشد ." ...
از خودم وقتایی که دارم خوشبختی آدمها رو با حسرت دنبال میکنم، بدم میاد. چون کافیه حواسم پرت بشه تا حسادت جای حسرت رو بگیره. از خودم وقتایی که بهخاطر ویژگیهای ظاهری آدمها حس منفی میگیرم، بدم میاد. چون موجه نیست، بیپایه و پشتوانهاست. حسه. منطقی نیست. از خودم وقتایی که از یه تغییر کوچیک تو زندگی ...