می شود تا دم مرگش دست روی ماشه گذاشت و به سمتش نشانه رفت و از مخ لص های بسیجی نبود. می شود هم کلا همه مشکلات را از چشم او دید و همه ناکامی ها را از جانب او دانست. می شود اصلا آزاد بود مگر آدم همیشه به آقا بالاسر نیاز دارد. می شود هر کسی خودش باشد و خودش و فکر کند آزاد است و نفهمد که چه چیزهایی، بدون ...
محرم امسال هم مثل هر سال توی روستا گذشت و تمام شد شب آخر رو هم بعد از روضه با روشن کردن شمع کنار قبر عزیزانمون و پیچیدن نوای زیارت عاشورا زیر نور ماه به سر کردیم.. و حالا بیرون توی چادر مسافرتی دراز کشیدم و از خنکیِ اندکِ هوای نیمه شب لذت میبرم سایه ی سیاه درخت گردو بالای سرمان و نور کم سوی ماه از پ ...
موقعیت خنده دار اینکه بیش از ۸ ماهه درگیر ب هستم. شدیدا درگیر. اونقدر که فکر و ذکرم شده بود اون. و اون هم دائم در حال بازی. نمیدونستم چرا اما ازم دوری میکرد و چون دلیلش و نمیدونستم حریص میشدم. هزارتا سناریو تو ذهنم ساختم و براساس اونها اقدام کردم و هر هزار بار شکست خوردم. ب نه بود و نه نبود. شبحی بو ...
امروز به این نتیجه رسیدم که تنها راه نجات من این است که ذرهبین را از روی خودم و احساساتم بردارم. من همیشه عاشق تحلیل احساساتم بودهام ولی اکنون دارم به خودم ضرر میزنم و با غرض احساساتم را میبینم. درس خواندن را شروع کردهام و دروغ نگویم این که پسرخاله دوستم بالای سرم است بسیار خوب است. هم خجالت می ...
دیروز زنگ زدم مجتبی، پرپر شده بچه م. صبح جنگ توی روحش یه دره عمیق دهن باز کرد، مخوف، تاریک پر از غم و حرص و جوش و نگرانی و تاولهای بزرگ جگر این بچه تاول زد. می گفت می دیدیم داره میاد سراغ کشور ما ولی احتمال نمیدادیم از همون اول بریزه روی سر مردم. من و مجتبی فعال جنگ طلب هستیم از اول طوفان الاقصی، ه ...
دیروز به همراه چ و دوتا از دوستاش و خواهرش و شوهرخواهرش رفتیم خارج از شهر. چ واقعا حواسش بهم بود. نذاشت تنها بشم، حتی حواسش به ریزترین چیزها هم بود. با عشق زیادی نگاهم میکرد. تو نگاهش غرق میشدم. از شدت حسی که بهم داشت خجالت میکشیدم. کلا زیادی خجالتی بودم. گاهی خواهرش و دوست دیگه اشون باهم صحبت میکرد ...
نوشتههای هذیان گونه نیمه شب را دوست دارم. ورژن بیحجاب مرا به نمایش میگذارد. امشب بین دو دخترخاله و یک خالهم بحث شد. من وسط بحث رفتم مسواکم را آوردم و دیدم عه بحث است.نشستم با مسواکم وسط جمع و دعوا را دنبال میکردم و اصلا مشارکتی نداشتم. راستش حق با دخترخالههایم بود و خالهام چرت میگفت. اما نباید ...
رفتیم زیارت حاجی زاده، همه از ته دل ولی بی صدا گریه می کردن، مردها بیشتر و سوزدار تر از زنها، پیرمردها بیشتر از جوونها یه حالی بودها قطعه شهدای این روزها اینقدر بزرگ بود که فقط خوندن سنگ قبرها و خوردن بغضها از تمام وقتی که برای زیارت بهشت زهرا داشتیم بیشتر شد. بوی خون تاره می اومد و بوی مظلومیت ام ...
یکی از تعطیل ترین روزهای ساله و من مجبور شدم بیام سرکار. نمیدونم چی شد اما بالاخره بغضم شکست و مسیر خونه تا شرکت هق هق گریم با آهنگ قاطی میشد. "دار و ندار من و دل رفته به تاراج جنون *** آینه ی باور من خفته خاکستر و خون" دیروز تراپیستم گفت فاصله جلسات و بیشتر کنم و امروز حالم طوریه که انگار خنجر خورد ...
نمیدانم چه قرار است بنویسم. میخواهم فقط بنویسم. نبودن که عادی نمیشود فقط من دارم وانمود کردن را یادمیگیرم. دلم هم بیشتر میشکند و ظهر با خودم فکر کردم، چرا پیام نمیدهم؟ دیدم مهمترین دلیل من این است که دوست ندارم مرا باری روی دوشهایش ببیند. من بار نیستم. من بار اضافی نیستم. از این که گاهی در روزه ...